زلزله نگاری های من

زلزله نگاری های من

(1)
دود قلیان پیرمرد
قاطی ابرهای پراکنده

(2)
دوچرخه اش
زیر آوار
خودش سوار بر تابوت

(3)
سرگردان در آسمان
کبوتران خانگی
سقفی نمانده

(4)
آواز پرنده ای
همین نزدیکی
خودش ناپیدا

(5)
هق هق گریه
قاطی قل قل قلیان 

(6)
دیوار فرو ریخته
پیچک همسایه
زیر آوار

(7)
اشک هایش
فلس ماهیان مرده

(8)
ویرانه ها
تکیه کلام زلزله

(9)
کنار ویرانه ها
غذا می پزد دخترک
برای عروسکش

(10)
کوه ها
رمبیدند در خود
از شرم

(11)

لرزه ها و پس لرزه ها
تته پته های عصبی زمین

(12)

کودک
نشانه گرفته زمین را
با تفنگ پلاستیکی اش

(13)

چند دوبیتی محلی
گریان
زیر آوار

(14)

گویش دشتی
در عزای گویشورانش

(15)
خجالت زده
از خود
تنها نخل مانده

(16)
از این همه خانه
فقط نخلی

با پیش های پریشان

(17)
خانه ای ویران
بر دیوارش
لانه ی پرستویی
(18)
یک روز بعد از زلزله
گل های باغچه
پژمرده تر
(19)
همه 
مرده اند زیر آوار
جز عروسک خندان
(20)
زیر آوار
در دستش
هنوز عروسکی

 

 

شقیقه‌ سرخ لیلی / پرویز اسلامپور


شقيقه‌ي سرخ ليلي "

ديوانه نشسته‌ست
و خون سرخ ليلي در رگ‌هايش سياه مي‌شود
ديوانه
با غروب زنگوله‌هاش
بر گوش


ديوانه نشسته‌ست
و براي خون سياه ليلي مي‌نويسد

تنها آن گورخر و نمك
كه پاسخ بی جايي بود
تنها آن شقيقه كه در قلب مي‌انديشد

آن‌جا كه باران با لكه‌هاي حسد
ستاره را به ميهماني سنگين نفت مي‌آورد

ملكه‌هاي در باران
ملكه‌هاي باكره در باران
با زنگاري‌ي ارثيه‌ي نقب
و با خلخال‌هاي نقره‌ي نور
و از اين‌همه زيور
و اين چند روزه‌ي موعود شرمشان مي‌آيد
و سنگيني بخور
گل را به عتاب از پنجره مي‌كشد

آن عاقبت از كدام ديار مي‌آيد

با يك صله‌ي مردار بر دوش
آن مهميز
بر كشاله‌ي سفت منقبض گلوله

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌ش وداع كرد

لكه لكه لكه‌هاي حركت
لكه‌هاي آبي موسيقي


وقتي ليلي 
بازوهاش را در باد مي‌سوزاند
و شط خنك از بادهاي گردنه
وقتي ليلي در جامه‌ي ارغوان مويه مي‌كند

و میته را
آواز هميشه نماز
و جذبه‌ي خاموش بكر
بوته‌ي خاري در كنار بستر ليلي مي‌گذارد
تا هميشه از دشت برخيزد
تا هميشه از بخار
بشكفد
و لبهاش از خنكاي بهار بتركد
و كشاله‌ش از هزار شيهه مردار
و كشاله‌ش
سفت و منقبض از هزار شيهه گلوله
بتركد

وقتي عروس با آخرين روزهاي دوشيزگي‌اش وداع می‌کند 

تي‌ي‌مور تي‌ي‌مور ! 
آواز گوزن را مي‌شنوي
آواز آن خراب گرسنه
آن خرابه       آن دستك نقره‌يي
آن گوشت      دانه‌هاي متبلور نمك
نمك از چهار جهت
نمك از همه‌ي ابعاد

و بدين‌گونه‌ست كه موسيقي نمك      كوير را ديوانه مي‌كند

و كوير با هزار بوته‌ي خار
و هزار كبوتر
آخرين نماز را بر ميت مي‌گذارد

آنچه مانده‌ست
دست نيلوفري گوزن است
چار پاشنه‌ي مضطرب
و يك چشم
دو برادر و سه خواهر و همه مادر
نخل و شط و نقاب رطوبت

دو برادر... سه خواهر و دو خنجر
و دو ماه كه همزمان برآيد

و تنها يك اسب كه          بر جنازه‌ي ليلي سم بكوبد

اين دستهاي كودكانه‌ي نرگس بر آب‌هاي كويري
اين آفتاب جمعه
وقتي با اولين لگام باكره سبك    در شهاب شيهه مي‌كشد

مرغي اگر
از شاپرك ساده‌ي مظلوم پرسيد
دستي اگر
از ملخ
دريا را دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و        معطر

بوی هزار هزار جمیله 
بوي هزار قنات
بوي نسترن از جلگه‌هاي شوش
بوي خون در پرده
بوي عروسي ليلي مي‌آيد

اين سرنوشت است    اين
كه بگويد و      بس كند
شب اگر تيره
شب اگر نيلوفر       ليلي در لنگر مي‌ماند
ليلي در آب پرسه مي‌زند

اين است سرنوشت    اين
سپيده‌يي كه متلاشي مي‌شود
ستايش خون است وقتي
هزار جسد و هزار كفتار
به ميهماني‌ي يك كبوتر و يك اسب مي‌روند

وقتي هزار قناري       بر جنازه‌ي ليلي مي‌پرند

ساعت سه‌ي جمعه‌ي شط
با كفش‌هاي سفيدم مي‌آيم
و با پيرهن سفيد و شلوار سفيدم
تا جمعه را در سفيد كنم
تا جمعه را در شط سفيد بوي سفيد بكشم

ميهمان ناخوانده در اتاق پهلويي سوت مي‌كشد
ابر اتاق پهلويي را نوازش مي‌كند
در اتاق پهلويي خون مي‌چكد

و ليلي زن مي‌شود

اين دست‌هاي كودكانه‌ي بيمار
مثل خزه آويخته‌ست
اين دست‌هاي كوچك      با النگوهاي نقره و دستك نقره
بر آب‌هاي كويري

اين آفتاب حجله‌ي صبح
در اتاق پهلويي طنين ديگر دارد

شاخه‌ي آويخته‌ي غزل و دو خط فارسي

عروس خميازه مي‌كشد
ميهمان شهوت را مي‌تكاند

مرغي اگر
از باد پرسيد
دريا را      دريا دريا
آبي را سرخ‌تر قرمزتر
و حجله را شفاف‌تر و      معطر

بوي هزار خار مي‌آيد
بوي جلگه‌هاي پست و قصيل اسب

بوي عروسي ليلي مي‌آيد
و صداي پاي غريبي كه آسمان را پارو مي‌كشد
صداي صد سم موذي
و صداي پاي غريبي كه آسمان را مي‌گشايد 
با يك پنجره و دو در صبحگاهي

نداي طبل هزار كشته
و هزار منتظر



سگ از سياهي نفريني عوعو كرد 
و دويد
سگ از مهارت ويراني        كلوخ‌انداز شد

تي‌ي‌مورچي          آواز گوزن را مي‌شنوي
در شبي كه ارابه‌ی بارش را
گله گوزن‌هاي موزون
با تاج‌هاشان بر سر و خلخال‌هاشان به پا
مي‌رانند

نقره ی حركت دارد در شيار تازه‌ي حيوان
و     در تن اين بت نيلوفري
ليلي

بازمانده‌ي شفق در خون ديوانه سر مي‌كشد
ديوانه مي‌خواند
و خون سياه ليلي در پستان‌هاش رگ مي‌كند

و خنكاي پاييزي ليلي
در بخار شط مي‌وزد

تنها آن شقيقه       كه در قلب مي‌انديشد
                                              و روزن
ليلي ديوانه را به بستر مي‌كشد.




پرويز اسلامپور

شمارش اعداد


می‌خندی

شمارش اعداد 

می‌آموزم از دندان‌هایت


برای گریه هام



چاه می کنم

در خود

برای گریه هام

ای بادها



بادها

ای بادها

مراقب گیسوانش باشید!

چند شعر کوتاه

از همیشه
شاداب تر
علف های گورستان

***

بارانی نیست
خاک لب گور
نمناک

***


صدای ناودان
قاطی عوعوی سگ ها

***


پیراهنی
آویزان
کنار پیراهن دیگر

***


می پوشاند
درزهای کلبه ی متروک
برف صبحگاهی

***


برف ها آب
از گرمای تنش
پرنده ی بی پناه


  به نقل از:


http://www.nowrahan.com/more.aspx?id=153


---------------------------------------

سه شعر از من در سایت چوک


مرگ گاهی ریحان می چیند.

مرگ گاهی ریحان می چیند.

غلام رضا بروسان و همسر شاعرش الهام اسلامی همراه با دخترخردسالشان لیلا  روز دوشنبه 14آذر ماه بر اثر یک سانحه‌ رانندگی درگذشتند. به همه ی شاعران تسلیت می گویم.یادشان را گرامی می داریم.

نامت از ساق هایم شروع می شود
از دلم عبور می کند
و دهانم را به آتش می کشد

چطور می تواند مرگ تنها از تو گودالی را پر کند (زنده یاد غلام رضا بروسان)

-----------------------

زیبایی تو
سینی چای را بر می گرداند

غمگینم
بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم غمگینم

مرا دوست داشته باش
چنان باورت می کنم
که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند
من دختر یک کشاورزم
آب باش و با من مهربانی کن
سرکشی نکن
قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند
تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند
همیشه چای می خوری و شعر می خوانی
صدای تو دلتنگم نمی کند
تنهایم می کند.(زنده یاد الهام اسلامی)


یک شعر به نقل از بیرمی(ویژه نامه ی نوروز 89 )



چشمم را که از عکس برداشتم

کفش هایم به درازای شب چسبیده بودند و
دایره ای در شکل راه رفتنم افتاده بود
دهانم از سمت بادها می وزید و
دستی را که از ساقه ی خودم نبود گرفته بودم
حرف هایم افتاده بود روی موهایش و
برای آویزان شدن از موهایش
شاخه ای کم داشتم
از خودم کم شده بودم و
برای سایه ای که نمی خوابید

دیوارها نامریی می شدند.


بوی نوروز



برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز...

                            (سعدی)

-----------------------------------------------------------------


 پایگاه ادبی سعید مهیمنی


دو شعر (به نقل از دانوش)


(1)

از قله ی دماوند بلند تر ، این صدا را نمی شنود

سپیداری که برگ هایش را نخواندم تا ریخت
کاغذ پاره ها را هم با خودش برده
زلزله ای که در گودی چشم هایم مهار نشد
ته مانده های تواند
شیشه هایی که به دریا ریختم
ساعت مچی ام سنگین تر شده و
خمیده دور میدان ها برای عقربه هایش خاکستری می چرخد
در صفحه ی اول تقویم خورشیدی غروب کرد
و من
در نیم رخ خودم پنهانی گریه می دیدم
در تاریکی هم می شد خوابش را ببینم
بر پنجره ای دست می کشید که
نمی خواست از آن دست بکشد
لباس دیگری برایش دوخته بودند
که استخوان های پوسیده اش را بپوشاند
پشت چشم هایش مرد کوری
با لب های فراموش شده اش نی می زد
و ماهی ها با دهان باز
در گریه هاشان می مردند
همه ی روزهایم یک روز بودند
بقیه ی عکس ها در فصل زلزله سوخت.

(2)



یک لحظه
ویرگولی که گذاشتی پیش پایم
گولم زد
تو خیلی با خودت رفته بودی و
سرعت تاریکی ماه غافلگیرت کرده بود
حافظه ام را تا سمتی که شد مصرف کرده ام
کم می آورم
به دیوار رو به ویرانی اگر رسیدی
تکه ای از آجر های شکسته ی مرا به یاد آور
تو همیشه چند مویرگ از حدس هایم جلو تر زده ای
جای خنده هنوز روی گونه هات جا مانده
و از شرجی خوابیده در چشم هایم طفره می رود
کویری روی لب هایم ترک برداشته و
نمی توانم از تشنگی خشت های این جا عبورت دهم
کودکی گریه هایش را در من تمام نکرده بود
برای گرد گیری حنجره ام
تمام کرد
خارش کف دست هایم را جدی نگرفتم
از سمت ممنوع حاشیه ای
پرتم
کردی
کمکم کن !
آویزان حلقه ی سوالی وارونه ام
جاده یک دست است و
دست دیگرم
از سقف آسمان خودم کوتاه تر است
گوشه ای از ابر های بالای چتر
پیراهنم را احاطه کرده است
سرعت غیر مجاز باد موهایت را شلوغ تر کرده بود
صدای صدایت از دور ها
رفته بود
و من لب هایم را به یاد نمی آوردم


(فروردین 87)


به شکل دود (به نقل از دانوش)



از هر زاویه
رنگ چشم هایت حرفی ندارد
با کمی از ته مانده ی شب
که تا کرده ام برای امروز
ستاره ای از سقف آسمان تابیده
بر انگشتی که از شب اجازه نمی گیرد
و فاصله هایی بلند تر از آن چه که
در دست هایم به شکل دود می وزد
از دهانم این بار نوبت بگیرم
شنوایی بادها را تیزتر کنم
خبری در گلدان های شکسته بکارم
حالا که ترمیم جهان به دست های من بستگی دارد
و کسی برای این سوختگی
برگ تازه ای نمی زاید.

زخم سنگ

چشم  را با خشم می بندم
تکه تکه های سفالين تو را      در خود جمع می کنم
راه می افتی و
صدای قدم هايت دررگ هايم بلند می شود
بارها همين دیوارها با سنگ     به من سنگ زدند
نکته ی از مو باريک تر
همين موهای باريک تواند
واين که مانده ام  هنوز
چرا رنگ کتم به يادت مانده        چرا ؟
اول رفتم به سوی درد
با گريه ی فيل ها
دريای جنوب را روی زخم های زخمی ام می پاشی
آب ها در خود مرده اند و
حجم زمين در دست هايم نمی گنجد
صخره ای در سکوت شبانه
از خودش سقوط کرد
چشم هايم دست به عصا شده اند
مثل زلزله ای که در شيهه ی اسب پيش بينی شده است
عقربه ها چرا امروز تلخ تر می دوند دور خود
برای با دست هايم دو آه کردم

برای رودخانه ی مرده ای که
هيچ رودی در خانه ندارد
برای ماهی هايی که
سال ها در دل سنگ ها سنگ شده اند
خدايا !

زخم اين سنگ ها را زود تر  شفابده !


-------------------------------------------------------

« من پای لرز هیچ خربزه ای امضا نمی کنم»

اولین مجموعه شعر شاعر جوان بندر دیری ، « پژمان قانون » در شمارگان 1100نسخه به وسیله ی نشر ثالث در 66صفحه که شامل 35 شعر است ، منتشر شد.

-------------------------------------------------------

به رهیافت(نقدنوشته های من) سر بزنید.

-------------------------------------------------------


به خط غریبی در آمده بودم

ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب

سر از ساحلی گرمسیری در آوردم

افتادم به دست بچه ای اخمو

دست هایم را از دست داده بودم

خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و

هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود

روی همین موج ها

خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند

رنگ موج ها از ترس ریخته بود و

آفتاب خم شده بود ته دریا

تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده

به خط غریبی در آمده بودم

افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل

آواز جاشوان غرق شده

قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.

-----------------------------------------------------------------------------------------


خوانش آقای حبیب شوکتی نیا

شعر جنوب همیشه شاخصه های خودش را داشته و دارد . به خاطر همین کسی مثل سپانلو به نحله ی خاص از شعر معاصر معتقدست که شعر جنوبش می نامد .
فخرایی شاعری جنوبی ست و گرمی جنوب در واژه گانش جاری ست . همچون روانی پور که نثرش بی که جنوبی خاص باشد ، حضوری جنوبی دارد.
و این در آمدن به خطی غریب با تمام نثر گونه گی اش به دلیل افعال گاه غبر ضروزی،در خواب هایی اتفاق می افتد از جنس کابوس اما روشن و زلال.
کابوس های جنوبی همواره دریا و جاشوان را در خود نهفته دارند. همانگونه که رویاهای گرم شان. ولی این بطری کذایی که آواز از دهنه اش قلپ قلپ بالا می اید، بیش از آنکه جنوبی باشد، از دیار افسانه هاست . و این افسانه اشنای تمامی سرزمین های همسایه با دریاست.
چیزی که این افسانه را به دیار جنوب پیوند می زند ، سنگ قبر خوابیده بر ساحل ست. که جنوبیان در همیشه ی تاریخ از این سنگ قبرها گورستان کاشته اند بر کناره های ساحل خاطرات شان.
اما سفر فخرایی در مسیر این خط غریب، ساکن ست . بی هیچ حرکتی در شعر. انگار زنجیری ناپیدا بر پای واژه گان دارد که حس محرکانه به مخاطب نمی چشاند. انگار سفری در خلا صورت گرفته .
و اگر منظور شاعر القای خمودی و به حس ساکت مرگ رسیدن باشد، موفق ست.ولی اگر .....

------------------------------------------------------------------------------

خوانش آقای ابوالفضل حسنی

شعر ساختمند است- اما انچه در ار تباط با این متن مرا رنج می دهد حوزه ی تغزلی ان است :"من (راوی) اواز جاشوان غرق شده هستم" (این جمله کل داستان این متن است) دخالت من به عنوان ستون فقرات این شعر لایمندشدگی ان را خنثی کرده است و تنها پرتاب تغزلی به ان داده و ما بقی بالهایش را بریده است به نظرم اگر این متن به این صورت اجرا می شد و در نهایت به پایانبندی می رسید عالی بود: 1- مکان روایت میشد سا حل یعنی راوی بر ساحل ایستاده و .......2- شی روایت شده میشد بطری یعنی راوی شاهد بطری ای بود که از دور دست به سمت سا حل در حال حرکت است و در حال نیز حرکات و کنشهای نیز دارد که روایت شونده و سازنده ی سا ختمان عمود متن هستند و در نهایت متن به اینجا می رسید:
آواز جاشوان غرق شده

قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.

این اگر میشد مخاطب حرفه ای می توانست از بطری (بطری شعری این متن ) به معنا ها و لایه های هستی شناسا نه و روانشناسانه ویژ ه ای برسد، یعنی یک بطری از نا کجای در یا میامد و اواز جاشوان غرق شده را بر ساحل متولد می کرد...
.................................

اما حیف می اید این را هم نگویم که در بین تمام متنهای که از بچه های جنوب در خصوص عناصر بومی شنیده ام (مخصوصن در خصوص جاشوان) این متفاوت تر و و نو تر بود

-------------------------------------------------------------------

خوانش خانم پورجوادی

شعری باتر کیب های زیبا، هر بند به بند دیگر انگار رجعتی بود یا سفری .میل ناگهانی رفتن وکنده شدن خود را به کام تقدیر انداختن . گریزست یا رفتن برای اینکه مانده نشوی وساحل گرمسیری جغرافیای خوب شاعری ست ( نوشتن) همانی که منیرو روانی پور هنوز دلبسته ش مانده وهنوز از کاکل نخل ها می نویسد وحس غربت باریدن برف رویشان!!
شاعر آن خنده ی از شدت هول نمی بینی کنج لب بچه های اخموی سرزمین من ؟
وچه تعبیر قشنگی خوابهای شیشه ای حباب خواب وترکیدنش میان دستی که نه من اورا ،اومرا از دست داده.
باز هم بندی که گیجت می کند .نمی دانی تکلیفت چیست .مگر که شب ها خواب بگریزد وتو آشنای مهتاب و ستاره باشی تاصبح .وکلمات در پارادکسی دلچسب شب را به روز در هم می آمیزند .خواب هایت پارو زنان به صبح رسیدند یا شب ،ویا اینکه می خواستی تصویری بی زمان بسازی از عدمی که نه صبح ست ونه شب.
ودرد سرنوشت محتوم آدم ها آخرین تصویر قلپ قلپ مرگ که دهان شیشه را پر می کند وغرقش.

-----------------------------------------------------------------------

 

خوانش آقای سهولی


شروع شعرناگهانی است شاعرهم غافلگیرشده است
"بطری سربه هواشاعررابافلسفه ای پیوند می زند فلسفه ای که دغدغه ی همه ی انسان های خردورزاست.بطری را می توان استعاره از جهانی دانست که انسان از بدو تولد درآن شکل می گیرد.جهانی که جبراست ودراختیاردرآن بسته است.
"بطری سربه هوا"ترکیبی است که ذهن رامتوجه بطری معمولی می کندکه سرآن روبه هوابازاست وهوادرآن جا گرفته است!وازطرفی "سربه هوا"یعنی خودرای وبازیگوش.
اما فعل "انداختم"در_اختیارراکاملا نمی بنددوبلکه جبرواختیاررا باهم عرضه می کند"لاجبرولا تفویض بل امربین امرین"1
حافظ می گوید:
"درکار گلاب وگل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد"
اما مولوی می گوید:
"این که گویی این کنم یا آن کنم
خوددلیل اختیاراست ای صنم"
"سرازساحلی گرمسیری درآوردم"
فوق العاده جغرافیایی است تقدیری که جغرافیای انسان رارقم می زند.بازفخرایی ازاختیار به جبربرمی گردد رشته ی جبر اندیشه ی شاعررا رها نمی کند.
با دیدن گزاره ی "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"مخاطب بطری را مجسم می کندکه شی ای درآن محبوس است وشیشه دستخوش امواج ناآرام دریاست وهیچ اختیاری ازخودندارد درحالی که همه جا را می بیندوبر همه ی جنب وجوش ها اشراف دارداما نمی توانداززندان شیشه رها شود.دراین گونه خوانش اختیارسوسو می زند و شاعر وبه تبع آن خواننده
هنوزدرتعارض است وهنوزذهن محل_ شدآمد_جبرواختیار است.
"افتادم به دست بچه ای اخمو"
شعر شریعتی را به یاد می آوردبااین تفاوت که شریعتی درعالم آرزو ازاین دنیا می رود وگل می شود از گلش سوتکی می سازند ومی دهند به بچه ی بازیگوشی تاهردم درآن بدمد وخواب هارا آشفته سازد.
اما فخرایی از دنیای عدم به این دنیا می آید ووجودش درمناطق جغرافیایی_ تقدیرش به دست بچه ای اخمو می افتد تا سناریوی فخرایی گره بخورد.
آیا بچه ی بازیگوش شریعتی همان تقدیر جغرافیایی (شیشه ی سر به هوای)فخرایی است!؟ بچه ی بازیگوشی که هردم می نوازد-نواختی منظم تحت رابطه ای علت ومعلولی-ولی متوجه انجام دمیدنش(آشفتن خواب)برای بیداری نیست وطبیعتی که با نظمی ویزه درخودمی پویدوبه عواقبش آگاهی ندارد یکی است!؟
آیا" اومی رودبه طرف تقدیر لیله القدرش واین هم به طرف تقدیر!؟2
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم
چه خواهدساخت؟
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته راآشفته تر سازد.
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را.3
گزاره ی"دستهایم را ازدست داده بودم" سخت جبری می شودودر_اختیاررا مطلق می بندد.
"خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم"
این گزاره زیبایی است .خواب بادست به ویزه بازو رابطه ی نزدیکی دارد.انسان گاهی بازویش را بالش سرقرارمی دهدتا بخوابدرویای آدمی حضوردرذهنی داردکه ذهن آن رادرعالم بیداری تجربه کرده است وجایگاه ذهن درسرآدمی است.
آیا می شودمیان سر و بازو و خواب قرینه ای یافت تا ما را به مجاز دلالت کند!؟وخواب را مجازازسر گرفت!؟ومی توان گفت سری که خواب درآن شکل می گیرد چسبیده به بازوان است!؟ وبه جای سر خواب را به کارگرفت!؟اگر چنین باشدفخرایی مجازی مدرن درناخودآگاهش شکل گرفته است.4
"هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیرنکرده بود"5
آرایش ادبی ظریفی شکل گرفته است وبدون تکلف آمده است
آیا می توان گفت به دلیل رفتن زبان سوی سادگی چنین امکانی(آفرینش ادبی)میسرمی شود؟یابا فراهم شدن چنین امکانی نقش زبان کم رنگ می گرددوبر جنبه ی تخیلی وتصویری کلام افزوده
افزوده می شود؟
زبان شناسان می گویند زبان چهارنقش دارد وآفرینش ادبی راجزیکی ازنقش های آن می دانند اماتصریح می کنند که آفرینش ادبی مانند سایر نقش های زبان جزنظام زبان محسوب نمی شود.
ترکیب" خواب های شیشه ای" ترکیبی است که خواب راازجنس شیشه می داند که بسیار شفاف وشکستنی است خواب را می شود با حس بینایی دید!!! ولی شیشه باحواس بیشتری می توان درک کرد .جالب است که هم خواب وهم شیشه هردو
شکستنی هستند.
"جان من اکنون مجال خواب چیست
خواب را بشکن که وقت خواب نیست"6
دوگزاره ی "ناگهان خودرادربطری سربه هوایی انداختم"و"خواب های شیشه ایم چسبیده بودند به بازوانم" باظرافت شگفت انگیزی به هم پیوند می خورند. بطری شیشه ای همان خواب شیشه ای است .خواب شکستنی وزودگذر است بطری (دنیا) شکستنی وزودگذر است دنیا به خواب زودگذر تعبیر کرده اند.
این پیوند فرم شعررادرارتباط عمودی رقم می زند .به هرحال شاعردربطری وخواب های شیشه ای هردو زندانی است ولی ازطرفی با دنیای آزاد یا رو به آزادی ارتباط دارد(مجبور-مختار)
"رنگ موج ها از ترس ریخته بود
آفتاب خم شده بود ته دریا

خواب هایم سفرهای طولانی اشان را پارو می زنند"
دراین گزاره ها نیز ارتباط عمودی حفظ شده است خواب هامثل بطری روی آب جاریند.خواب ها وسفر طولانی پارادوکس معنایی را القا می کنند .خواب طولانی نیست همان گونه که دنیا نیست.
آفتاب زندگی روبه غروب است وحیات رنگش راازدست داده است .غروب ازآن دورها به آب می رسد گویا تا ته دریا خم می شوددراین حالت رنگ دریا وموج دیدنی است که شاعرآن را به ترس تعبیر کرده است.ترسی که نتیجه ی وداع با زندگی است.(مرگ اندیشی یا مویه برمرگ!)
اصطلاح" رنگ ریختن" زیبا به کار رفته است درادبیات کلاسیک نمونه ی آن وجوددارد.
مولوی می گوید:
"آن یکی درخانه ای در می گریخت
زردروولب کبودورنگ ریخت"7
"تکه کاغذی شده بودم ازدرد به دورخودپیچیده"
آیا شاعر به نوشته های روی کاغذ کاغذاطلاق می کند؟
این رامی توان ازگزاره ی بعدی دریافت کرد؟ که می گوید:" به خط غریبی درآمده بودم" یعنی کاغذ وخط مثل خواب وبطری یکی شده باشند؟
این هم آرایه ای ازهمان جنس آرایه های ی قبلی اما پنهان وپیچیده بدون خواست وخودآگاه شاعر.
این خط خط_ سرنو شت ومقرمطی است که نوشته شده اما دیده نمی شود وخواندنش به قول خیام نه تو می دانی ونه من.
"اسرارازل را نه تودانی ونه من
وین خط معما نه تو خوانی ونه من
هست ازپس پرده گفتگوی من وتو
چون پرده برافتد نه تومانی نه من"8
"افتادم برسنگ قبری خوابیده درساحل"
وسرانجام انجام_همه ی تلاش ها وتقلاهای بشری افقی برسطح زمین خوابیدن است.
"لوح سنگین"9 رابر سر می گذارند وشاعر بر" لوح سنگین " خفته است. فخرایی اراده ی ضد کرده است.
---------------------
1)روایتی از امام صادق(ع)
2)این تعبیر از آیه ا... طالقانی است
3)شعر ازدکتر شریعتی است
4)در خوانش های قبلی این نوع را شرح داده ام
5)ر.ک شعر فخرایی"زیردندان های کوسه های گرسنه هم/فکرهای پریشانم به تو خیره می کنم
6)مرثیه ی نگارنده درمر گ یکی ازعزیزان (مرحوم محمد مجتبایی)
7)مثنوی مولوی دفتر پنجم
8)نزهه الارواح حسینی طربخانه30به نقل ازعمر خیام ذکاوتی علیرضا قراگزلو انتشارات طرح نو چ دوم ص1977
9)این تعبیراز حافظ است "به جای لوح سیمین درکنارش/فلک بر سر نهادش لوح سنگین


------------------------------------------------------------------------

خوانش آقای قزللو


شعر یک احساس گلوله شده و در ته گلوی جان مانده است . فقط جان بیدار می تواند در یابدش. حال جرقه ای ؛ واقعه ای باید تا شاعر به بیرونش پرتاب کند . آن چه شاعر دارد ؛ واژه است و در واحدی بزرگ تر جمله و در کلان تر ؛ متن. شعر احساسی است که دیگران نمی توانند از همان زاویه ببینندش.
زبان شعر ؛ یعنی همان واژه ها باید به گونه ای انتخاب شوند که از معنای معمول و لغوی خارج شوند و در کل متن مفهوم دیگری را به مخاطب القا کنند.
در این میان ؛ ارتباط های افقی و عمودی را هم مد نظر داریم که همان فرم است که در شعرهای کلاسیک یا نبود یا اگر بود بیش تر افقی بود.
عناصر شعر فخرایی یک آدم است؛ یک بطری؛ یک دریا ؛ یک ساحل ؛ موج؛یک بچه ی اخمو؛ خواب شیشه ای؛ترس؛ آفتاب؛ تکه کاغذ؛ خط غریب؛ سنگ قبر خوابیده؛ آواز جاشوان عرق شده؛
بسیار خوب . و جناب فخرایی که سراینده ی شعر است با این مصالح بوده و بعضی نبوده!
فضایی بسیار نا همگون . استحاله های پی در پی : دست هایم را از دست داده بودم/ خواب های شیشه ای چسبیده بودند به بازوانم و...
خواب شیشه ای = خواب شفاف از آن خواب هایی که خواب نیست. " و کور شوم اگر دروغ بگویم."(فروغ)
همه چیز جاندار گونه می شود.
شی افتاده در بطری پس از تبدیل ها و دست به دست شدن ها ‘ کاغذ می شود. به خط غریب! "آن خطاط سه خط نوشتی.." حالا این کدامش باشد ؛ سهم مخاطب است بگردد و پیدا کند. عاقبت هم ؛ نقش یک سنگ قبر می شود
در پایان مشخص می شود که بطری به دریا افتاده ؛ حکایت جاشوان غرق شده در دریاست که قلب قلب بالا می اید.
اما پیچیدگی های بسیار این متن کمی مخاطب را سر در گم می کند . شاید گروهی بگویند ؛ شعر به معنی نیاز ندارد. یا مفهومی کلی نمی طلبد. اما همان گونه که اول گفتم نا همگونی احساس با کلمات ؛ که از حنس هم نیستند ؛ گاهی صدای شعر را خفه می کند . این همه آب و دریا ؛ اما برای نوشیدن قطره هایی می یابی!
غریبه گردانی واژه ها و بر هم زدن نحو و قاعده افزایی و قاعده کاهی و تشبیه و استعاره و نماد و ... تا حدی در شعر موثرند. بیش از آنش زیان می رساند. وقایع زیاد در یک متن کوتاه تاب نمی آورد . بخش های اضافی دارد که اگر برش داری لطمه ای به متن نمی زند که روان ترش می کند .
این هایی که جسته و گریخته گفتم ؛ نظر یک مخاطب است که از شعر توقع بیش تری دارد.از فخرایی بیش تر از آن!
ارتباط های عمودی اش کم رنگ است . به همین سبب دم لای تله نمی دهد. باید احساس را با واژه هایی بیان کرد که مخاطب بتواند به دیدگاه ها و احساس شاعر برگردد و علاوه بر آن با چند معنایی ها به مکان هایی سربکشد که خود شاعر هم سر نکشیده باشد.

-------------------------------------------------------------------

خوانش آقای اصلاح پذیر
 
شعر شناسنامه ی جنوب را در جیب دارد . همان کلمه ی گرمسیری محلیت شعر را روشن میکند و این خوب است . بنظرم بخشی از این شعر کار الاهه ی شعر دریایی است و بخشی را انگشتانت نوشته اند . آن بخش که از دریا آمده است این است :
( اگر از دست بردن در شعرت می رنجی حق پاک کردن این نظر برای تو محفوظ است)
ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب
روی همین موج ها
خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو میزدند
رنگ موج ها از ترس ریخته بود و
آفتاب خم شده بود ته دریا
تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده
به خط غریبی درآمده بودم
آواز جاشوان غرق شده
قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد

و سایر بخش ها را شاعر در خشکی سروده است و دریایی نیست . بخش دریایی شاهکاری است که رسیدن بطری به ساحل آن را میشکند . نرسیدن بطری است که تراژدی را میسازد . اهل غرق بطری نمی فرستند . خودشان هروقت بخواهند می آیند و خشکی را غرق میکنند .

------------------------------------------------------------------------------
 


خوانش آقای باقری فر

....شعر امروز بیان معانی ناشناخته و مبهم درون انسان است. اگر شعر کلمات و ترکیباتی بود که همه می توانستند آن را به راحتی بر سر زبان بیاورند و یا بر صفحه ی کاغذ بنگارند، چه نیازی بود که شاعر واضحات و معلوماتی را که همه از آن آگاهند را به رشته ی تحریر در آورد. شعر سپید به شاعر امروز این امکان را داده است، هر طور که بخواهد بنویسد. برای همین است که شاعر ناگزیر نیست به سر خط برگردد و چیزی بنویسد که توازن ذهن مخاطب را به هم نریزد و لذت و کیف قافیه را به هم ببافد و غزلی را به تخلص در آورد. شعر امروز صدای تپش قلب شاعر است. صدای گریه ی نوزادی است که تازه متولد شده است.
شعر مدرن، هواخوری و میگساری و جام و زلف یار نیست، تکریم خوان سلطان و بردن ران ملخ نزد سلیمان نیست... شعر امروز موسیقی مغشوش در خانه ی چوبی کودکی است که آن سوی ساحل آب های گرم، منتظر مهمان شاعری می باشد که قصد هجرت نموده. هجرت به سرزمینی که شاید در آن جا نقطه ی آرامش بخشی بیابد و مرهمی بر درد های زمینی اش بگذارد.
شعر"به خط غریبی در آمده بودم" نیز همانند دیگر شعر های جناب آقای فخرایی غریب، و ناشناخته و در انحصار دل مشغولی ها و دغدغه های شاعراست. گاهی شعر را برای خودمان می سراییم و وقتی به اتمام رسید حس می کنیم درون مایه های آن درد های مشترکی است که می تواند مورد توجه مخاطب نیز قرار بگیرد.
از دیدگاهی دیگر، به نظر می رسد آقای فخرایی خود از نقاط ضعف و قوت شعرش آگاه بوده و ضرورتی برای بازسازی و تغییر درآن ندانسته است. و شاید نمی خواسته است تن به ساختاری بدهد که یک عکس رتوش شده به خود می گیرد و با رنگ و سایه و لعاب،زیبایی و ماهیت خود را به دست می آورد.
این شعر یک سفر است. سفری که شاعر را از هر گونه وسیله بر حذر داشته و او را مکلف کرده است که به تنهایی و درون یک بطری سر باز بر آب ها شناور شود، تا به مقصد برسد. شاید هم تکلیف و اجباری در کار نبوده و او ساده ترین راه را در ذهن خویش تصور کرده و آن را انتخاب نموده است. راه دریا همیشه پر مخاطره بوده است و از نگاه دیگر می توان گفت که شاعر دست به خطر زده است و خود را در محک یک تفکر متفاوت قرار داده است. سفری که به طور ناگهانی آغاز نموده و در طول سفر به خوابی عمیق فرو رفته تا خطرات راه را نبیند و دل به دریا زده باشد. به تعبیری دیگر شاعر خویش را به دست امواج متلاطم روزگار سپرده است و ناخواسته سر از سرزمینی در آورده است که هیچ انتظار دیدن آن را نداشته است.
میزبان شاعر بچه ی اخمو و بد خلقی است که نوزاد همین قرن است و آن سوی رؤیا ها نشسته است . "قرن بیست و یکم"... قرنی که فقط خواب های شیشه ای می تواند در آن به ظهور برسد. خوابی که دریک بطری سر گشاده حبس شده است.
شاعر فارغ بال به ساحل نمی رسد، بلکه در یک آشفتگی و سوار بر امواج خروشان آب سفر رؤیایی خویش را پارو می زند، تا به جایی برسد که آخرین منزل گاه اوست. او با انبوهی از فکر های متفاوت و گنگ روبرو می شود و نمی داند چگونه آن ها را با هم در آمیزد تا به یک خط آشنا و شناخته شده برسد و از خط غریب و مهجوری که او را به دنبال خودش و در امتداد امواج می کشد رهایی یابد. برای این است که احساس ترس می کند و چهره ی ترسیده و رنگ پریده ی موج ها را که از نگاه دریا قابل درک است می شناسد و در آن لحظه است که ترسی مضاعف بر او وارد می شود و به غروب
شاید بهتر این باشد که شاعر هر چه در کیسه ی درد خویش دارد بی پروا و بی آلایش بیرون بریزد و چندان پایبند نقطه گذاری ها و وصل و فصل های لغات و بند های شعر خود نگردد. اگر به چرتکه پناه ببریم و برای هر کلمه محاسبات دستوری و "چگونه بگویم که بهتر است" رو بیاوریم، همان می شود که چیدمان ها و قافیه بند ها و اوزان شعر را تشکیل داده و شعری ساخته می شود، مثل یک بنا، که مصالح کار را پیشاپیش پای کار ریخته شده و به معمار امکان می دهد که کار را شروع کند.
می نگرد و هراس شب شدن و در تاریکی گم شدن او را چون تکه کاغذی مچاله شده بر خود تا می کند. سر در خود فرو بردن و بر دریا نشستن و خطر کردن.
دو گانگی و بیگانگی از خویش و سردرگمی پیوسته، از موانع سفر شاعر است. و چون از لایه های ترس نور را جستجو می کند، خورشید را می بیند که سر خمیده بر پایان دنیا در حال افول است، چه دردناک و اسف بار است سرنوشت انسانی که بر نقطه ای سرگردان بماند و به هر طرف که بنگرد خویش را در اسارت ببیند. غربت و سرگشتگی در وجود شاعر امروز است. این سفر که سرآغاز سفری دیگر است سر به ساحلی می کوبد که یک قبر و یک نماد مرگ در آن جا به انتظارش نشسته است. سنگ قبری که یادگار سال های زندگی و گذرگاه کودکی، جوانی و جریان عمر انسان است.
مثل غریقی می ماند که به سختی به ساحل رسیده است و سر بلند می کند و کشتی غرق شده ی خود را که جاشوان سرنشینان گمنام آن هستند را به تلخی نظاره می کند. خواب سفر را متفکرانه به دست فراموشی می سپارد و یک بطری خالی و غرق شده را می بیند که چه اسراری را با خود به اعماق آب ها برده است.
و اما این یک تصور شخصی از دیدگاه بلند و رسای شاعر بیش نبود و چون به عمق ماجرا نگاه کنیم، می بینیم که هنوز شاعر به انتهای سفرش نرسیده است و برای این که به مقصد برسد سال ها زمان می برد و شاید راهی بی پایان او را با خود به مسیر سرنوشت خواهد برد. به جایی که انسان از دنیای ظلمانی نادانسته ها و ناممکن ها نجات یافته و به سرزمینی وصل گردد که خاستگاه فطری اوست. سرزمینی که شاعر را به خوشبختی و سعادت مطلوب برساند. و این خواست در همین جهان حقیقت مطلوب است.

-------------------------------------------------------------------

خوانش آقای ارجمند
اگر زبان شعر را به ترکیب سازی ، باستان گرایی ، گستردگی واژگان ، نوآوری در واژگان و.... تقسیم کنیم ، چنین برخوردی با زبان دیده نمی شود. صور خیال مصراع هایی از شعر برجسته می گردد که به مواردی از این دست می توان یاد کرد و به خاطر سپرد : خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند....یا آواز جاشوان غرق شده/ قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.در مصراع های پایانی عنصر عاطفه را نیز در شعرتان راه داده اید تا مشارکت خواننده را از این طریق در شعر داشته باشید. موسیقی معنوی شعر در تعبیر "سربه هوا بودن بطری" ظهور می یابد.ساختار موجود شعر از الگوی روایت قصه پیروی می کند.بنابراین با اندکی تسامح مستحکم می نماید.

--------------------------------------------------------------------

خوانش  خانم سارا محدث

سمبلیزم...
بی شک با شعری مواجه گشته ام که سمبل ها و شناختشان، یگانه راه دستیابی به درون مایه ی اثر محسوب می شود...
" ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب"
در ناخودآگاه اکثریت، که از قضا ریشه ای عمیق در کودکیمان نیز دوانده، نامه ی درون بطری سمبلیست از واپسین امید های انسانی ناچار و به تنگ آمده، که آخرین امید به رهایی و نجات را به دست موج های گاها غیر قابل اطمینان دریا می سپارد، آن هم تنها با بارقه ی کوچک احتمالاتی چون بازیافت یا خوانده شدن در ساحلی دور/ روزی/ جایی... آوردن واژه ی " ناگهان" در ابتدایی ترین نقطه ی شعر حکایت از تصمیم بی باکانه و دیوانه وار مسافری می کند، که حتی قایق قابل اطمینانی را برای سفرش انتخاب نکرده "شیشه ای سر به هوا"... و این بدان معنیست که یک انسان چقدر از نخوانده شدن و در واقع درک نشدن به تنگ آمده است که برای رساندن پیامش به دستانی فهیم، خود را به موج های حادثه می سپارد و پیرانه سر راهی جهان احتمالات می شود...
" سر از ساحلی گرمسیری در آوردم / افتادم به دست بچه ای اخمو / دست هایم را از دست داده بودم / خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و / "
اما در این اثر راوی، نامه ( بخشی از تفکرات و وجودش ) را بر آب نیافکنده، بلکه از فرط استیصال و ستوه، تمامیت خود را بر امواج سرکش سپرده است تا شاید بر ساحلی فرود آید، که دست هایی نه چندان اخمو بازش یابد... در واقع بزرگ ترین خطر زندگی را برای دست یابی به ایده آل به جان خریده... اما درست همانند سایر تراژدی های حیات، این انتحار نیز با شکست مواجه می شود/ در واقع تمام زحمات و مشقاتی که در راه این سفر طاقت فرسا متحمل شده، نه تنها اجری در پی نداشته، بلکه به نتیجه ای بدتر منجر گشته... به طوری که مسافر ما، در شیشه حتی اختیار دست هایش را نیز از کف می دهد و محکوم به تبعیت از اراده ی دستان کودکی می شود که فاقد ذره ای نشاط و هستی کودکانه است... بنابراین خط بطلانی بر تمام آرزوی مسافر کشیده می شود... آرزو هایی که از نم این دریا و رنج سفر بخار کرده و در خود حبس شده اند..." هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود"
به گمان من یکی از بدترین حادثه هایی که ممکن است بر شخصی حادث شود، فقدان "اتفاق" و به تعبیری، گونه ای از حرکت در زندگیش است... در واقع محکوم شدن به تداوم حیاتی بی رنگ و بو که روی موج های تقدیر و قَدَر، تلو تلو خوران سرنوشت زندانیش را رقم می زند...
"روی همین موج ها / خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند/ رنگ موج ها از ترس ریخته بود و /"
به گمانم در این قسمت شعر/ بطری دوباره بر آب پرتاب می شود و سفری دیگر آغاز می گردد... اما این بار هولناک تر و خطرآفرین تر... بطوری که رنگ دریا هم حتی از این انتحار و از جان گذشتگی سفید می شود...
"آفتاب خم شده بود ته دریا /تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده / به خط غریبی در آمده بودم / افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل / آواز جاشوان غرق شده / قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد."
مسافر درست مانند کشتی شکسته ای که واپسین نفس هایش را بر کرانه ی بی انتهای دریا می کشد، در خواب و رویا هایش فرو می رود... خورشید رو به غروب است / درست مانند جان و زندگی مسافر محبوس در شیشه ای که به غروب زندگیش می رسد/ ارتباط سمبلیکی که میان غروب خورشید و پایان زندگی مسافر ایجاد شده، زیبا و مشهود است...
این نامه/ انسان، رو به مرگ است... و از شدت دردِ تمام خوانده نشده هایش و بی حاصلی تمام این تلاش، چون عقرب گزیده ای، به خود می پیچد و جان می کند...
برای شکستنِ وجودی شیشه ای، تکه ای سنگ هم کفایت می کند...
کسی همراه امید های نافرجامش در خود غرق می شود و می میرد... این پایان درد آور و غم انگیز چیز تازه ای در تاریخ بشری ما نیست... آدمیان زیادی اینگونه بر سنگ قبر ها شکسته اند...
------------------------------------------------------------------



معرفی و نقد «داوود در حنجره داشت»/اصلان قزللو

------------------------------------------------------------------
ویژه نامه ی « ویژه ی شناخت شاعرانگی و پاسداشت ادبی سعید مهیمنی »



شعری و خاطره ای

29 آبان سومین سالگرد بدرود شاعر بزرگ منوچهر آتشی است ، با شعری و خاطره ای از اولین دیدار با او یادش را گرامی می داریم.

 

یکی از اسب های سفید گم شده است  

 

 

به رسم خودم

اول می دوم دور سرم

تا نزدیکای قطبی مایل به جنوب

تا برسم به خط استوایی که در من کشیده ای

و بعد چند دانه اشک را

در فاصله ی حالا خیلی عمیق مان

پر می کنم

خالی تو را در کنارم حالا

در عکسی که در «آیینه ی جنوب» انداختیم

«داوود در حنجره ...»ام را

از حنجره ی زخمی تو دارم

سم اسب ها را با سوار بر شیهه ی که رفتی

جا گذاشتی در من

قبل از این که قلبت کمی مکث کند

بر عکسی که

چرا دست در گردن صخره ای تنها

یکریز نگه داشته گریه اش را

تا در دریای بوشهر بریزد

به«تماشا»ی آتشی که در «نسیم جنوب»انداخته ای آمده ام

با «کارنامه »ای در دستم

و خاموشی «آتشی»که نمیرد در دلم

چند چشم با لب های خمیده ی گریه

به من قرض دهید

تا بدوم زانو بریده در دشت های سرگردان جنوب

یکی از اسب های سفید

از امروز گم شده است

 (84/8/30)

 

 

 

 

 

 

 

یادی و خاطره ای از اولین دیدار

 

اندکی نزدیک به درازای ده سال ،پشت سرم را نگاه می کنم تا برسم به 76/1/31بوشهر،دفتر« آیینه ی جنوب»نخستین دیدار.مشتاقانه و با عشقی سوزان سه ساعت راه را کوبیدم از «دیر»تا دست های گرم و حضور صمیمی استاد منوچهر آتشی را در بوشهر حس نمایم.شعرهایش را آنقدر – به ویژه در دوران دانشجویی- نوشیده بودم که از درونم لب پر می زد.پر شده بودم از حضورش.وقتی به او رسیدم ، شعر امان نداد.در و دیوار آیینه ی جنوب را شعر فرا گرفت.پیش از این،سیاه مشق هایم را سخاوتمندانه در همین نشریه چاپ کرده بود.و گویا چند بار پدرانه حضور ناچیز مرا خواسته بود.این را بعدها یکی از شاعران و منتقدان بوشهری در «دوشنبه های نسیم جنوب»گفت. روبه روی آتشی-این پلنگ دره ی دیزاشکن- نشستن چه جرات و جسارتی به من بخشیده بود.چند تا از شعرهایم را با لرزشی در صدا برایش خواندم.نقد و تشویق های بی دریغ اش ،انرژی نهفته ای را در درونم به ودیعه نهاد، که هنوزا از آن آبشخور زلال تغذیه می کنم.چند داستان نیز همراه آورده بودم.بعدها شعرها و داستان ها را در آیینه ی جنوب چاپ کرد.

ادبیات معاصر را – بخصوص شعر- در خونم تزریق کرده بودند.سرنوشتم با شعر گره خورده بود و بی تابانه می خواندم.و سوال های بی شماری که داشت روح نازکم را درهم می شکست.بی قراری هایم را راجع به شعر معاصر و موج ها و نسل های شعری در قالب چند سوال برایش فرستادم.با حوصله و صمیمانه یک صفحه از آیینه ی جنوب را به پاسخ سوال هایم اختصاص داد...و بعدها که با «نسیم جنوب» بر ادبیات عطش زده ی بوشهر وزید، باز هم همکاری ام را ادامه دادم.این که شعر جوان بوشهر ، قابلیت های بسیاری را از خود نشان داده و چهره های تازه نفسی در شعر امروز جنوب قد برافراشته اند، بی شک سایه ی پدری مهربان- با تمام نامهربانی ها که دید – و استادی دلسوز چون منوچهر آتشی بر سر داشته اند.حالا آن ها حضور آتشی را ادامه خواهند داد.

با مرگ«باقر»همراه با خانواده ی داغدیده اش به تهران رفت و شد دبیر شعر «کارنامه» . اولین مجموعه شعرم را «داوود در حنجره داشت» به صورتی مختصر در کارنامه معرفی کرد.و بعد کتاب «فایز دشتی »ام را به حضورش رساندم. و حالا صدای آشنای آتشی بود که از فاصله ی تهران تا «دیر» این طور شنیدم:« ......کار بسیار خوبی است.»گه گاهی که دلم دلتنگ کلام روشنش می شد ، حال و احوالش را تلفنی جویا می شدم.عادت کرده بودم به صدایش.در پشت صدای خش دارش عظمت روح اساطیر ایرانی و خروش موج های دریای بوشهر را حس می کردم.

برای پایان نامه ی دانشگاهی ام که راجع به «زندگی و شعر محمد رضا نعمتی زاده»، نخستین شاعر نیمایی سرای جنوب ، دوست دیرین آتشی بود،بی دریغ و با حوصله ای درخور ستایش به سوال هایم در این زمینه در چند صفحه پاسخ داد و مرا شرمنده ی محبت های همیشه اش نمود.آتشی دانسته هایش را سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار می داد. وی در یادداشتی که یک هفته قبل از کوچ نابهنگامش به برگزار کنندگان همایش چهره های ماندگار نوشته بود،فروتنانه و صمیمانه نوشت:« ...این قلم کوچک ، و امروز خسته تا آن جا که در توانش بوده به گمان خود در راه خیر و روشنی و ایمان به سر دویده و از نثار هرچند اندکی یافته ها و دانسته های خود به پای هنرجویان هرگز دریغ نورزیده.»

استاد همیشه ام ،یک جلد از کتاب تازه چاپ شده ام «باباطاهر همدانی»را در چند سطر پیشکش حضور گرمتان کرده بودم و امروز و فردا کردن هایم و گرفتاری های زندگی و تنبلی های من سبب شد که نتوانم به حضورتان بفرستم و حالا می بینم که دیگر چه زود دیر شده است.ببخشایم شاعر «فراقی » ها ،ببخشایم شاعر «گندم و گیلاس» ، ببخشایم.

نه ، آتشی نمرده است .آتشی تا همیشه فروزان و روشن است. من آتشی را ، هما ن گونه که خود درباره ی « زنده یاد نعمتی زاده » گفته بود «در خود زنده می دارمش.»

 

 ( به نقل از :هفته نامه ی نیم روز، آذر86،شماره ی 48 )




گریه های صندلی(سیری در مجموعه ی داوود در حنجره داشت)/مجتبا یاوری

 

 

 

 

 

یک شعر(85)


در کجای دل کوچکم
جايت رابيندازم که جا بگيری
يک نفس با پای اسب دويدم و
جز غبار چيزی از گرد راه نديدم
غروبی که در چشم هايم می سوزد
تصميمی به شب شدن ندارد
و ستاره ای که از خواب آسمان پريده بود
لبم را زيرلب زمزمه می کرد
چشم هايم با شتاب لنگه به لنگه
نگاه می کردند
چيزی از غيبت باد نگذشته بود
هندسه ای تمام مساحتش را
در مسافتی بلند به پای نهالی ريخته
و سرمايی که
صدای حلقوی اش از ديوار بالاتر نمی رفت
در کجای اين گلدان شکسته
جايی برای مردن بود؟





برای شرکت در نقد و بررسی  این شعر به خانه ی نقد سری بزنید.


خوانشی بر این شعر از نگاه آقای محمد محمدزاده

من فکر می کنم در دنیای ادبی امروز جناب فخرایی از محدود شاعرانی باشند که از دریچه جان شعر می گویند. دریچه ای که آتشی بزرگ نامش را حال سرایش و شاملو گوهر جان و فروغ فراخزاد چیزی که انسان را آرام و راحت می کند نامیده اند.
از دریچه روح و جان سرودن و زلال و پاک و صمیمی شدن کار ساده ای نیست و به آسانی به دست هر کس نمی افتد. من با توجه به این که این شاعر بزرگ را از نزدیک ندیده و رفتار و ساختار روانی این دوست را درک نکرده ام نمی توانم تصویری به قاعده از این شاعر ارجمند ارایه بدهم. ولی بی گمان ایشان منزل های متعددی در زندگی ادبی خویش پشت سر گذاشته اند تا به این جا رسیده اند که اکنون دردمندانه از عشق و درد و فراق،این واژه های مقدس می سرایند.
شعر در جان فخرایی ریشه کرده است و بی تردید این ریشه نهال و روزی درخت و روزگاری زندگی و وجود این شاعر را زیر سایه خود خواهد برد اینک در ماه بهار قرآن به تماشای دسته گل دیگری می نشینیم که فخرایی عزیز در باغ وبلاگ شان کاشته اند .
شعری با نام: در کجای دل.
در کجای دل کوچکم/جایت را بیندازم که جا بگیری

 

آیا به راستی این دل کوچک است که جای آن عزیز از دست رفته ندارد یا خیر؟بی گمان این دل روزی بزرگ بوده است به قد و قامت دریا، به وسعت دنیا و میزبان یاری عزیز و دلداری دردانه بوده است. ولی گویا یک رویداد ساده آن نازنین رعنا آن روح آسمانی که اکنون دل شاعر در حسرتش ذره ای شده است ،از دست شاعر می گیرد. جریانی که در نیمه دوم شعر شاعر با زبانی ساده،شاعرانه اما سمبولیک از آن یاد می کند.از دست رفته ای که هر روز سوز فراقش بیشتر و بیشتر و دل شاعر در حال انتظار کوچک تر و کوچک تر می شود.
یک نفس با پای اسب دویدم و/جز غبار چیزی از گرد راه ندیدم
شاعر به یاد می آورد که چه روزهایی و با چه نیرویی به دنبال آن عزیز از دست رفته رفت و تاخت. آن هم نه با نیروی معمولی که در مقایسه همچو یک اسب می تاخت ولی در دنیای امروز چرا اسب؟این دیگر ارتباطی به فخرایی ندارد به اصالت شعر بر می گردد زیرا شعر همیشه می پسندد که پاکیزه باشد،طبیعی باشد و آنچه که به ذاتش نزدیک تر است می پسنددچه چیزی بهتر از اسب؟.
ولی حسرتا که جز غباری از آن گلبرگ بر باد رفته چیزی نیست.
   
غروبی که در چشم هایم می سوزد/تصمیمی به شب شدن ندارد

 

 در ادبیات مشرق زمین غروب را کانون غربت می دانند و بیشتر از غروب به عنوان شام غریبان یاد می کنند. اکنون فراق یار چون غروبی سنگین بر دل کوچک شده و جان دردمند شاعر سنگینی می کند و تحمل این بار گران طاقت فرساست و دریغا که این غروب از آن غروب هایی نیست که در مسیرش قلمرو شبی باشد و بامدادی.

 

و ستاره ای که از خواب آسمان پریده بود/لبم را زیر لب زمزمه می کرد
جان شعر این جاست و به حق فخرایی این جا معجزه کرده است. کاری فوق العاده شعر.ستاره با آسمان مشکلی ندارد این ستاره یک ستاره عزیز است. ستاره ای است عاشق، سال ها نگاه های شاعر بر کناره های غروب دیده است.سال ها زمزمه لب های شاعر که در فراق یار نالیده اند شنیده است. طبیعی است که باید خواب از سر چنین ستاره ای بپرد. مگر یک ستاره عزیز یک ستاره عاشق که در قلب عاطفه آسمان زندگی می کند می تواند نسبت به یک غریب تنهای منتظر که با دل کوچکش دنیا را و آسمان را به یاری می طلبد بی تفاوت باشد. او اکنون با رها کردن آسمان و خواب هایش به تسلی دل غم زده شاعر ما پرداخته است. آنچنان چشم در چشم دل شاعر ما است که در روشنای وجودش حرکات لب های شاعر تابانده می شود و یا ناخواسته به تقلید ادای حرکات لب شاعر می پردازد و شاعر با چشم خویش می بیند که ستاره نه زمزمه اش را بلکه لبش را زیر لب زمزمه می کند.
چشم هایم با شتاب لنگه به لنگه/نگاه می کردند
سر گذشت غریبی است سال ها است که چشم هایی در مسیری غبار آلود بی توقف نگاه می کنند، اما دریغا که این چشم ها اکنون خسته شده اند. چشم های خسته به یاری هم می شتابند و قبل از نابودی و نابینایی با شتاب خستگی را از همدیگر می گیرند و مثل کسی که دستش را روی یک چشمش می گذارد تا با چشم دیگرش ببیند. اکنون این چشم های شاعر هستند که با شتاب و به صورت خودکار این کار را می کنند تا شاید در آخرین لحظه مژده ای از آن یار گم شده به قلب شاعر برسانند.

 

. تا این جای شعر از حال و روزگار شاعر بعد از آن اتفاق سخن گفتیم اما در قسمت دوم این شعر زیبا شاعر قصد دارد با زبانی سمبولیک ما را با صورت حادثه آشنایی بدهد برای زیبایی بیشتر شعر، شاعر به صورت کنایه سر گذشت نهالی که به صورت غیر متعارف و غیر طبیعی زندگی اش را از دست داده است بیان می کند.
تصور بفرمایید در یک سرمای تند و سوزان همراه با بادی سرد نه تنه یک نهال حتی یک درخت از پای در می آید و این چیزی است طبیعی اما شگفتا که عزیز دل شاعر ما نه تنه در معرض سرمای شدید نبود بلکه زیر سرمایی از میان رفت که صدای حلقوی اش از دیوار با لا تر نمی رفت اما چرا صدای حلقوی؟ توضیح خواهم داد.
اکنون بعد از این مقدمه به سراغ شعر می رویم.

 

چیزی از غیبت باد نگذشته بود/هندسه ای تمام مساحتش را/در مسافتی بلند به پای نهالی ریخته/وسرمایی که صدای حلقوی اش از دیوار بالاتر نمی رفت/در کجای این گلدان شکسته/جایی برای مردن بود؟

 

 باد که محرک سرما است تمام شده است یک گلدان بزرگ با ابعاد هندسی،زیرا اشکال هندسی علاوه بر زیبائی دارای استحکام بیشتری نیز هستند تمام مساحتش را یعنی فقط این گلدان برای این نهال درست شده است در مسافتی بلند پای نهالی ریخته که همه این ها حکایت از این دارند که این نهال در معرض هیچ جریانی که بخواهد به مرگش بینجامد نبوده است و از سرمایی سخن گفته می شود که فقط به صورت معمولی در محدوده ی حجم گلدان بوده است بطوری که صدا و فشار این سرما از محدوه ی گلدان بیرون نمی رفت. صدای حلقوی سرما که اشاره ای است بسارشاعرانه منظور همان ارتفاع لوله مانند هر چند هندسی یا حلقوی که در ارتفاع تا قامت نهال پوشانده است می باشد و سرما وقتی که از آن بیرون می زند صدایی می دهد که از یک حلقه بیرون می آید.حال در چنین فضای مناسبی که باد نیست و سرما نیست و گلدانی با این ویژگی از این نهال حراست دارد و فضای مناسبی برای زندگی یک نهال مهیا است چرا مرگ؟
شاعر دیدگاه جهانیان را
به قضاوت می خواند که در کجای این زندگی که در کجای این محیط که در کجای این گلدان که اکنون ازغم مرگ نهالی که در قلبش زندگی می کرده است فرو
پاشیده،فرسوده و شکسته شده است جایی برای مردن بود؟





خوانشی بر این شعر از نگاه آقای حسن سهولی


 

شعرحکایتی است که از آن دورهای دور اتفاق افتاده است. شروع شدن این حکایت با حرف اضافه ی"در"نشان دهنده ی این است که شعر دنباله اش جا مانده است. دنباله ی شعر هم دل شاعراست که شکسته وجایی برای فراموشی یامردن خاطراتش نیست وخاطرات شاعر هم که خود همین شعراست که درعین وجود درعدم ونیستی است به همین دلیل شاعربا پای اسب می دودوجزغبارچیزی ازگرد راه نمی بیند.

"یک نفس باپای اسب دویدم و

جزغبارچیزی ازگردراه ندیدم"

و زمان ومکان هم خیلی کوتاه وزودگذراست اما نمی گذرد!ولی سخت وسوزنده است.

غروبی که درچشم هایم می سوزد"

این فضای زمانی حاکم برشعرعجیب است. باتوجه به این که روز و یا پایان روز-همان"غروب"-ازشب بهتراست ،اماشاعر غروب راسوزنده می داند که تصمیمی به شب شدن ندارد یعنی شاعردوست می دارد-هرچندغروب بهتر از شب نمایان است-غروب با آمدن شب زود به پایان برسد و ازبخت بد و یاخوش اقبالی شاعر ستاره از خواب آسمان پریده است

وستاره ای که ازخواب آسمان پریده بود

البته زمان پریدن ستاره از خواب آسمان بسیار دورتر از زمانی است که شاعردوست داردغروب تصمیمش را عملی کند.

 

-زمان فعل ماضی بعیداست-این ستاره گویا می تواند ناگفته های شاعر را زمزمه کند و باشاعر یکی شود این است که شاعر با دو زمان حال وگذشته ونوعی دیگر از زمان گذشته (گذشته ی دور)فضای زمانی حاکم برشعررافضایی متفاوت خلق کند.

این حرف اضافه ی "در"زمان حال راباگذشته وگذشته های دور پیوندمی دهد و دراین پیوندها است که تمام یا قسمتی ازخاطرات شاعر جز این شعر در زمان ومکانی خیلی رمانتیک وبدوی رقم می خورد و این شگرد تقریبا همیشگی شاعردر پدیدآوردن فضاها و تصویرهای شعری است که هرکس رابا فضای متفاوتی روبرو می سازد اگرشاعرفعل های شعررایکسان می کردشعرازچنین فضاهایی دور می شد و ازحجم آن می کاست.

دومصراع پایانی شعر استفهام انکاری است که بافعل های گذشته به پایان می رسد

"درکجای این گلدان شکسته

جایی برای مردن بود؟"

که شاعرگزارش آن رادرمیان شعر خیلی قبل ازآن که به پایان برسد داده است وگلدان شکسته ی شاعر که جایی برای مردن درآن وجود نداردهمان هندسه ای است که تمام مساحتش دروسعتی بی اندازه به پای نهالی ریخته است!

"هندسه ای تمام مساحتش را

درمسافتی بلندبه پای نهالی ریخته"

یعنی نهال معشوقه ی خیالی شاعرکه او دلش راباتمام وجودبه پایش ریخته وتقدیمش کرده درگلدان شکسته یادل شکسته ی شاعرکه"به صدهزاردرست می ارزد"جایی برای مردن ندارد!فعل درمصرع"هندسه ای تمام مساحتش را/درمسافتی بلندبه پای نهالی ریخته"وجه وصفی است که باماضی بعیداز گذشته ی دورشاعرخبرمی دهد و شاعر در زمان حال باآن گذشته ی دور پیوند خورده است.

 

چند مصرع درشعر وجود دارد که وازه های با صلابتی در دیواره ی آن گذاشته شده ومصراع هارا بسیار زیباکرده است مانند:

 

"غروبی که در چشم ها یش می سوزد/ستاره ای که از خواب آسمان پریده بود/لبم رازیرلب زمزمه می کرد/صدای حلقویش از دیواربالاترنمی رفت"

این صلابت درگروه قاعده ی همنشینی وازه هاست و نمی توان وازه ای رابه تنهایی بیرون ازاین قاعده مثال زد.اما بعضی ازوازه ها درتقابل باهم داری حشوی ملیح هستندکه به نظرنمی آید آسیبی به شعر بزنند.فضای شعر نیز باهمه ی وازه هایش در کنترل شاعرنیستند.

اما نوستالزی حاکم برشعرگر چه ویزه ی جغرافیایی است که شاعردرآن نفس کشیده اما که حدس آن برای کسی که جغرافیای زندگی شاعررا نمی شناسد مشکل است واین هم مدیون زبان وساختارشعر است. هر چند وازه ها گفتاری و زبان روایت های گوناگون دارد.

شعر با حرف اضافه در مصراع اول شروع می شودوباحرف اضافه درمصراع پایانی خاتمه می یابد که جای حرفها دارد.

آیا زبان وفضای شعر به گونه ای است که شاعرراازنام گذاری شعر مستاصل کرده باشد؟







خوانشی بر این شعر از نگاه آقای بهمن باقری فر

شعر حرفه و شغل نیست، پرورش اندام و جسم نیست که با نظر من مسیرش عوض شود. شعر انقلاب درون است که از اعماق وجود شاعر می جوشد و بر جان او چه فشار هایی وارد می شود تا تحول و دگرگونی وجودش را بر کاغذ بیاورد و به همان شکلی که درد در استخوان جانش حس می کند ،آن را بیاراید. و برای همین است که شعر می خوانیم و لذت می بریم، و می خوانیم و می دانیم. اگر به غیر از این باشد، آن چه که به عنوان شعر نگاشته می شود، شعر نیست. و تلاشی است برای شعر گفتن. وقتی که سعی می کنیم این گونه بسراییم نباید انتظار داشته باشیم، چیزی بی عیب و نقص باشد.
اصولاً شعر برای لذت بردن و شاد شدن نوشته نمی شود. شعر برای بیان رازهای پنهان درون انسان است. و بزرگترین معمای درون هر انسان، شخصیت اوست که شکلی پیچیده و بغرنج دارد. حتی خودش هم راز مجهول درونش را نمی داند و نمی شناسد.
برای همین است که او یک نفس با پای اسب می دود و جز غبار راه به چیزی نمی رسد. او دوست ندارد به نهایت برسد. میل به درجات و مراتب عرفانی او محدوده و مرزی ندارد. دوست ندارد به پایان برسد و همین یک ذره غباربرای ارضای خواسته های روحی و درونی اوکافی ست. و راز عشق هم همین است. راه عشق راهی بی پایان است، اگر به نقطه ی پایان برسد، عاشق به مرگی ناگوار مواجه خواهد شد که برایش غریب و  ناشناخته است.
و غروبی که در چشم هایم می سوزد ، تصمیمی برای شب شدن ندارد.
کسی نمی داند که در آن غروب سوزناک و سوزاننده ی جان و بینایی او چه اسراری نهفته است. و چرا انتظار می کشد تا شب فرا برسد. شاید آن شب شبی بلند و طولانی باشد. شبی که در آن حادثه ای به وقوع پیوندد و ستاره ای بسوزد و جهان را سراسر بلرزاند. کسی نمی داند چرا ستاره از خواب آسمان بیدار شده بود و چه چیز با شاعر زمزمه می کرد. و معلوم نیست که انتظار کشیدن شاعر برای باد و غیبت آن برای چیست؟
اما همیشه احساس و شوریدگی دل ما به ما کمک نمی کند که زیباترین تراژدی دل خودمان را فریاد کنیم و به گوش هم دل های خودمان برسانیم. و گاهی این خلق زرنگار آن گونه با درد و آه پا بر قلمرو دنیای بیرون می گذارد که هم شکل و قیافه اش ناپسند است و هم حرفی برای گفتن ندارد. که در مورد این اثر مصداق ندارد.


 

یک شعر( 86)

نمی شود از این آب ها کشتی  ساخت

و رسید به خشکی پوست درخت

انگار چیزی مثل هیچ

در سطح رگ هایم رخ داده است

و گسستی عمیق بین من و من هایم

پیوند خورده است

 مثل پاییزهای درخت

آرام آرام

دلم برایش تنگ می شود

و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود

 در عینکت بخواب

اگر جهان را هر طور نبینی

از چیزی کم نمی شود

چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز

به روی خود بست

تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند

فشرده ی دردبودم و

در پوست سنگ هم نمی شد گنجید

با اطراف خود لال بودم

و مثل نقطه ای فقط

می توانستم معنای واژه را روشن کنم

 پله ی اول شب است و

تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید

 

 

خوانشی بر این شعر از نگاه آقای محمد محمدزاده

 

شعر( نمی شود ازاین آب ها ...) از جناب فخرایی شعری است عرفانی و سر گذشت انسان است .انسانی که پس از یک درگیری طولانی میان انسان خویش و من های اعتباری و کاذبی که زندگی و محیط بر او تحمیل کرده است.به این روشنی و تجربه رسیده که دیگر نمی توان به سراب ها و خیال ها دل داد و تسلیم ماجراهایی بود که چون آب هایی دور تا دور انسان فرا گرفته اند و انسان بی آنکه بداند غرق مسایلی است که طی سال ها در جریان زندگی بر او تحمیل شده است و فکر می کند که به راستی جزء ذات و هستی اوست.شاعر در این شعر زیبا با موفقیت توانسته است که به این سیر و سلوک بپردازد و انسان خود را تا آخر راه تا سر زدن خورشید روشنی و آگاهی بدرقه نماید. ما ضمن تبریک به این شاعر ارجمند خوشحالیم که اینک گام به گام بدرقه کننده ی او در این راه می باشیم.

 


(نمی شود از این آب ها کشتی ساخت/ و رسید به خشکی پوست درخت/انگار چیزی مثل هیچ/در سطح رگ هایم رخ داده است/و گسستی عمیق بین من و من هایم/پیوند خورده است)

 


شاعر پس از ماه ها خویشتن داری و مراقبت دریافته که به راستی چیزی از او باقی نمانده و درخت انسانیتش در ساحلی دور افتاده و دور از مراقبت های ویژه به خشکی و فراموشی افتاده است و یک سستی و پوچی در مرکز جان و شریان های حیاتش رخنه کرده است.اکنون قصد دارد پس از سال ها دوری و فراق به خویشتن خویش برگرد و انسانیتش را بشناسد.اما با نگاهی ساده می بیند که اسباب و آلاتی که تا کنون از زندگی و محیط خویش گرفته است،هرگز نمی توانند کشتی نجاتی برای او باشند و از این آب های ساخته و پرداخته ی ذهن به ساحلی دلخواه برساند.

 

 این آگاهی ابتدایی به او کمک می کند که نگاهی عمیق تر به خویشتن داشته باشد و بیشتر متوجه من های کاذب و پهلوانان پنبه ای که تا دیروز به عمق جانش تاخته بودند و میان رگ پوستش جولان می کردند  بشود.اینک متوجه هیچی و پوچی آنان حتی بر عضلات و رگ هایش می شود و شاهد گسستی میان انسان اصیل او و من ها و شخصیت های پوچی که اجتماع و زندگی بر او تحمیل کرده اند می گردد.برای نخستین بار در می یابد که این شخصیت های اعتباری هر گز از ذات و سرشت او نبوده اند و از همان ابتدا یک جدایی میان من واقعی و من های کاذبش پیوند خورده است و ماجرای این جدایی که با بیانی بسیار شاعرانه مطرح شده است، هرگز اجازه نداده است که انسانیت او مغلوب قشر ها و حجاب هایی بشوند که آینه ی انسانیتش هر روز تاریک تر می کرده است. اکنون با شناخت این مرز و سامان،برای لحظه ای آزادی و رهایی خود مجسم می کند و آرزو می کند مثل درختی پاییز زده باشد که همه ی تعلقاتش و همه ی شاخ و برگ های اعتباری اش ریخته باشد و لخت و عریان از نو جوانه بزند و پاک و خالص بروید.برای لحظه ای متاثر می شود واحساس غربت و دلتنگی می کند.عشق می ورزد که چه زود تر به زیبایی واقعی اش بر گردد.آرام آرام انسان می شود گریه می کند و به یاد روزهایی می افتد که چه آسان از دست داد و متوجه مسیر طولانی و غبار راه و پیری خود می شود.

 

 

 

(مثل پائیزهای درخت/آرام آرام /دلم برایش تنگ می شود/ و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود)
شخصیت های اعتباری که در طول زندگی، انسان را فرا می گیرند و ظاهرا جز ذات انسان می شوند و عنان فکر و اندیشه ی او را در دست می گیرند،همیشه برای ماندگاری خویش توجیهاتی دارند و سعی می کنند که برای بقای خود انسان را قانع کنند. اما شاعر که اکنون توانسته است میان ذات خویش و منش های اعتباری اش قرار بگیرد.خطاب به شخصیت بیگانه ای که سال ها بر او حکومت کرده است و اکنون به یمن آگاهی او را نیمه جان و در آستانه ی کوری می بیند.کنایه وار می گوید برو که دیگر وجود تو و اندیشه ی تو و هر قضاوتی که در باره ی جهان داشته و یا نداشته باشی بیهوده و بی فایده است.
(در عینکت بخواب/اگر جهان را هر طور نبینی/از چیزی کم نمی شود)

 


اما شخصیت بیگانه که تا آخرین لحظه برای ماندگاری خود دنبال راه و چاره ای است.در واپسین لحظه های زندگی اش بار دیگر به غور تفکر می پردازد تا توجیهی و تعریفی برای ماندگاری اش که همچون ابرهای خاکستری،دید و اندیشه ی شاعر را تاریک و خفه کرده بودند داشته باشد .

 


(چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز/به روی خود بست/تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستر ببیند.)

 

اما شاعر که اکنون آگاهانه به پاکسازی خود پرداخته است.دیگر فریب این بازی ها نمی خورد و به جای سرگرم شدن به این ترفند ها ،به استحکام موقعیت و جایگاه خویش می پردازد.

 

 

 

(فشرده ی درد بودم و /در پوست سنگ هم نمی شد گنجید/با اطراف خود لال بودم/و مثل نقطه ای فقط /می توانستم معنای واژه را روشن کنم)

 


دردها و سختی ها او را در خود می فشردند.مثل کسی که میان سنگ گرفتار آمده است.مدام به دنبال رهایی است و تا پایان راه حاضر به توقف نیست و همچنین با کسی چیزی نمی گوید.اما با همه ی خستگی شیرینی کار او را امیدوار می کند. در حال نتیجه گرفتن است و جرقه هایی از انفجار بزرگ او را مژده می دهند و چراغ ها یکی پس از دیگری کلبه ی جانش را روشن می کنند و همچون نقطه ها که مفهوم واژه ها را تعیین می کنند.روشنی تازه ی او نیز نقاط مبهم و نا خوانده ی وجودش را یکی یکی شفاف و روشن می کند.اما به رغم همه ی کوشش ها هنوز صبح نرسیده است و فروغ ستاره ای که از آن دور دست ها بروجودش می تابد بر مرکز جانش نرسیده است.
(پله ی اول شب است و/تب ستاره ارتفاعش تا صبح پائین نمی آید)
در این مسیر و سیر و سلوک هنوز آفتاب حقیقت کاملا بر دشت جان شاعر نتابیده است و تا آخرین پله ی شب و سر زدن خورشید حقیقت و لبخند صبح و رسیدن به ساحل انسانیت و خشکی پوست درخت باید به کار و کوشش ادامه داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوانشی بر این شعر از نگاه آقای بهمن ارجمند

 

 

 

 صدای اول(شاعر):
نمی شود از این آب ها کشتی ساخت
و رسید به خشکی پوست درخت
انگار چیزی مثل هیچ
در سطح رگ هایم رخ داده است
و گسستی عمیق بین من و من هایم
پیوند خورده است
مثل پاییزهای درخت
آرام آرام
دلم برایش تنگ می شود
و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود»
صدای دوم(متنبه = آگاهی دهنده):
« در عینکت بخواب
اگر جهان را هر طور نبینی
از چیزی کم نمی شود»
صدای سوم (راوی- دانای کل):
« چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز
به روی خود بست
تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند»
صدای اول(شاعر):
« فشرده ی دردبودم و
در پوست سنگ هم نمی شد گنجید
با اطراف خود لال بودم
و مثل نقطه ای فقط
می توانستم معنای واژه را روشن کنم»
صدای سوم (راوی- دانای کل):
« پله ی اول شب است و
تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید»

 

 

 

شعر را می توان از چند زاویه مورد بررسی قرار داد:
1-
ویژگی عمده شعر مانند اغلب شعرهای شاعر عادت زدایی است.البته علاوه بر عادت زدایی در محور افقی مصراع ها )نمی توان از این آبها کشتی ساخت/گسستی عمیق بین من و من هایم پیوند خورده است) عادت زدایی در روایت شعر نیز دیده می شود.
2- غرض از عادت زدایی در روایت شعر وجود پرسوناهایی است که در شعر حضور دارند.شاید این پرسوناها سطوح متفاوت و متنوع و چندگانه ی از خود شاعر باشند.صداهایی را که در شعر می شنویم ما را با شعری پلی فونیک مواجه می سازد.چنانکه شاعر نیز بر چندین بودن خود( من ها) اشاره دارد.
3- برخلاف نظر برخی از عزیزان شعر از ساختمان برخوردار است و به ظاهر گسست می نماید .چنانکه شاعر در "پیوند" ِ وجودی من های گسسته اش اصرار دارد باید گفت : گسست صوری مصراع ها نیز بر اساس صفات مشترک اشیا و بر اساس وضعیت های مشابه با یکدیگر پیوند دارند.این ساختمان و آرایش واژه ها را در کلیت شعر شاید بتوان این گونه گزارش کرد:(آب،درخت
، آب و کشتی، خشکی و کشتی،خشکی و درخت)(خشکی درخت = کشتی آرزومند خشکی- ساحل - = پیری انسان = پاییز= فشردگی درد = پائین نیامدن تب )(عینک،غبار،دیدن،ابرهای خاکستری،پلک های نیمه باز،شب)
4- چندگانگی صداهای شعر با گسست من ها مرتبط است و نیز این همه نسبت دارند با تب آلود بودن پایانی شعر که وجود را به سمت چندگانگی می برد.مگر نه این است که انسان تب آلود حیرت ، از هذیان چندگانگی صداهای درون به خود می پیچد؟
5- برای بیرون آمدن از تاریکی تب آلود چندصدای وجود ، کار شاعر روشن کردن واژه ها ست تا با شفافیت واژه ها ، پیوندی به سامان بین من های وجود برقرار کند

 

 

 

 

به این جا هم سری بزنید:

نقل(داستان نوشته های من) 

 

یک شعر (87)

از این عکس

استخوان های پوسیده ای مانده

اسمت را در ردیف اولی ها نوشتم

تا برسم به یکی از مستطیل ها

سنگی از دل کوه ها تراشیده ام

چند دستمال دیگر بیاورید کم آورده ام

همین یک کلام

دهان دیگری ندارم باز کنم

با شیارهای خط خطی روی خاک

انگشت های کشیده ام را

برای تصویر بعدی مشت می کنم

غباری از قضا با تغییر چشم هایم مواجه شده

نم اشکی شیشه های عینکم را ندیده و

سنگی را که قاب کرده ام

شستشو می دهد

از این عکس / عکسی مانده است .

 

 

خوانشی بر شعر « از این عکس »

ازنگاه آقای محمد محمدزاده

 

 

شعر« از این عکس» از جناب فخرایی مثل همه ی شعرهایش زیباست وحاصل لحظه های در حال و طغیان و شوریدگی روحی نا آرام است.بسیار خوشحالم که فرصتی دست داد که درنگی  و نگاهی داشته باشم بر شعر«از این عکس» جناب  فخرایی.

 

« از این عکس استخوان های پوسیده ای مانده است »

 

 شاعر به  تماشای زندگی نشسته است. در این میان چشمش به عکسی می افتد.خواه بر دیوار خواه درروزنامه ای،کتابی ،آلبومی  فرقی نمی کند .آن چه اهمیت دارد ، این است که روزگاری از این مرگ و از این اتفاق گذشته است،که اینک در روان زلال شاعر،منظره ی پوسیدگی و فنای صاحب این عکس تجلی کرده است. نخستین جرقه های تاثر در وجود شاعر شکل می بندد. پنهانی خود را شماتت می کند که چرا تا اکنون از این فرو پاشی ،از این اتفاق ناهنجار،غافل مانده است. اکنون چشم بر چشم عکسی دوخته است که از جنس خود اوست.لابد دوست او بوده است و شاید هم بیگانه ای که در زندگی انسانی او نقشی داشته است.فرقی نمی کند.ضمن ارتباط عاطفی با عکسی که کم کم شعله به جانش می اندازد، به او خطاب می کند :  

 

«اسمت را در ردیف اولی ها نوشته ام /تا برسم به یکی از  مستطیل ها »

 

 این کار می کند . اینک بربالین مستطیل هاست.چه به صورت روحی چه به صورت حضوری و فیزیکی،فرق چندانی ندارد.حضور شاعر آن جاست. به یاد می آورد که سنگ مزاردوست ، سنگی ست که خود او روزگاری به یادگار ساخته است،یا اکنون برای ادای دین این تصمیم را می گیرد.

 

« سنگی از دل کوه ها تراشیده ام »

 

 هجوم خاطرات اکنون چون آتشی به جان شاعر افتاده است. دیگر گریه و گریه ها امانش نمی دهند.دستمال های متعدد می طلبد.اشکش پایان ناپذیر است:

 

«چند دستمال دیگر بیاورید ،کم آورده ام »

 

با هجوم خاطرات و تداعی روزهایی که اکنون نیستند، نای حرف زدن از شاعر گرفته می شود.خواسته اش به سختی بیان می کند:

 

« همین یک کلام »

 

گریه ها و بغض ها راه دهانش را مسدود کرده اند.مایوسانه با خودش می گوید:

 

« دهان دیگری ندارم »

 

آرزو دارد که ای کاش چندین دهان  داشت تا می توانست فریادش ،دردش واحساسش را بیشتر و بیشتر بیان کند.اکنون دیگر قادر نیست تصویرها و خاطراتی که از دوستش دارد،بیان کند.از انگشتان کشیده اش مدد می گیرد و با ایجاد خطوطی بر روی خاک سعی می کند به صورت نهانی تصویرهایی از گذشته ی دوست در مشت ها و بر خاک ایجاد نماید:

 

« با شیارهایی خط  خطی روی خاک /انگشت های کشیده ام را / برای تصویر بعدی مشت می کنم »

 

شاعر درمیان طبیعت است. نسیم می وزد . باد می آید.غباری از راه می رسد که مثل همیشه میان چشمان شاعر جا خوش کند.لحظه ای بیارامد.اما چشمان شاعر دیگر چشمان دیروز نیستند.چشمان مصیبت زده ، سرخ شده و ورم کرده ی شاعر زیر بار گریه ها چنان خسته شده اند که راه بر غبار می بندند:

 

« غباری از قضا با تغییر چشم هایم مواجه شده »

 

  اکنون شاعر بالین قبر دوست نشسته،در برابر مزار یار دیرین زانو زده، اشک می ریزد. قطرات اشک ،بی توجه به شیشه های عینک،با نوسانی جاری می شوند.از شیشه ی عینک می گذرند و سنگ قبری که اکنون چون قابی در محاصره ی دل و وجود شاعر هست ، شستشو می دهد:

 

«نم اشکی شیشه های عینکم را ندیده و /سنگی را که قاب کرده ام / شستشو می دهد »

 

 و در پایان این شعر زیبا ،شاعر با نگاهی بر عکسی که از دوست مانده،دوباره همه ی خاطرات را یک جا مرور می کند.با خودش زمزمه می کند:

 

« از این عکس  / عکسی مانده است »

 

 و اما شاعر در پایان شعر شاید متاثر از هجوم احساسات فرصت چندانی نداشته است که پایان دلپذیرتری به این شعر زیبا بدهد.ترکیب (نم اشکی) هر گز نمی تواند حاصل آن همه گریه و سوز و گداز باشد. چشمی که دیگر غبارها آن را نمی شناسند و گریه هایی که برای آرام کردنشان دستمال های زیاد کافی نیست و بغضی که راه گلو بر شاعر می بندد.چرا نم اشکی با عبور از شیشه ی عینک شاعر،سنگ قاب کرده را شستشو دهد؟چرا دریای اشکی نباشد؟چرا رود اشکی نباشد؟البته طبیعی ست که با مطرح کردن این ایراد کوچک ،که شاید حاصل دیدگاه تنگ نظرانه و رشد نیافته ی این قلم  باشد ،هر گز لطمه ای به این شعر زیبا نخواهد زد و فخرایی با شعرهایش تا پایان دنیا با دلفین ها شنا خواهد کرد.

 

 

 

 

شاعرى معاصر چشم هاي تو !

نگاهى به مجموعه " داوود در حنجره داشت " 

 

دو شعر

(1)

 

نامت را بر بازویم می بندم

می خواهم به مردمک های غرق شده ام

 دریانوردی بیاموزم

گویا بر وزن نام تو

از سمت آب ها ساحلی شدم/ از هر جهت

در فرصتی که موج ها به آرامش آب دادند

در صدف های سربسته هم

برای غصه هایم دلیلی باز نمی شود

شب های لنج ها

نامت را از گوشه ی آسمان پیدا می کنند

سفر آغاز می شود

می خواهم از غصه / تا صبح

در شن های خواب آلود ساحل

برقصم با نامت

                                                      (1386)

 

(2)

 

زخم بدی است

نفوذش از جغرافیای دندان کوسه گذشته و حال

افتاده به جان سفال های سوخته ای که

پوست شان را بعد از گرد و غبارها خواندند

چشم هایی که از خواب غارها بیدار شدند

با خطوطی که منحصر به روزهای کج و کوله ای است که

از چپ و راست احاطه ام کرده اند

طور دیگری هم می شد / نشد

با خطوط میخی کوبید روی سنگ های گم شده

با فاصله ای که سرانجام به جان من افتاد

فصل دریاچه کفاف نداد

و قوی سفید منقارش را برداشت و

در خطوط شکسته ی سفال ها مهاجر شد

                                                    (1385)

دو شعر (1385)

(1)                                              

به آرام گفتم

خواب سنگ ها را بیدار نکن

عمق اندوه ها را

از روی سردی سنگ ها حدس بزن

لرزشی افتاده به جان چشم هایم

و حرکت ستاره ای که

از مدارش خارج شده نمی بیند

مثل مارموج ها

از خودش به مقیاس بالایی بالا می رود

و جز این که

ثانیه های مرا له کند

و اوقات تلخ مرا با فنجان شکسته ای بنوشد

اکسیژن تازه ای را به من یاد آور نمی شود

در خواب هم خواب هایش را یک وری می بیند

که ریخته روی دوشش

دودی که از استخوان های سوخته ی من سوخته

می خواستم سوگند تازه ای توی زبانم بخورم

که نشد

                                       

 

(2)

 

با همین کفش ها راه افتادم

از خمیدگی پل ها گذشتم

ردم را به پوست ساحل دادم

ایستادم کنار صخره ای

به موج ها نگاه کردم

خودم را دیدم

باد می وزید در من

شن ها تمام پیراهنم را تصرف کرده بودند

 

دیگر هیچ خاطره ای

صخره ی تازه را نجات نمی داد

دو شعر

  (1)

 

حالم اصلن حالش خوش نیست

مثل ترس می لرزم بر خود و

دندان هایم ردیف به سفید خشم می جوند

بروم مثل زاهدان در کویر سیستان

چله نشینی کنم

وقتی راه شیراز را بستند

بارها زنگ بزنم به زنگبار

با زبان چند قرن پیش

گله هایم را با نیاکانت در میان بگذارم

 

این صداهای غریب و عجیب

از سمت نا آرام دلم بلند شده اند

خدایا!

تا فردا صبح

این شب چند قرن طول می کشد.

                                                   (1384)

(2)

 

چرا دلم را

در جریان رنگ آمیزی آب ها نگذارم

و به ترمیم پوست ترکیده ام نپردازم

دریا هم دلش به حال خود موج می زند

نبض جهان

به موسم عقربه های دست تو می وزد

 

حرارت لب هایم پایین نمی آید و

به پرده ی آویخته بر غروب

                              رنگ مویی پریشان است

                                                          

                                                 (1385)

یک شعر (1384)

بروید توی نقشه ی جغرافیا

و با هم کره ی زمین را گاز بزنید

من این جا با خودم می مانم

آن چه در توان چشم های من است

کاسه ی چشمی پر از خیس

پشت پای ات می ریزم

بعد با لب های سوخته ی این چای

جغرافیای تو را برای خودم تعریف می کنم

حق دارم که چشم هایم را بفرستم سفر

و عمر سنگ ها را

در نیمه ی تاریک مغزم با خطوط کور بنویسم

با معمایی که هنوز توی رگ هایم حل نشد

دلم پیرمرد تر از عصایی است که

در دستم نیست

حرف هایت همیشه یک بعد داشت

یک روز مثل دو کوه به هم می رسیم

در بعد از ظهر بوشهر یکی از همین روزها

و حرف های سنگی مان را

به سوی هم پرتاب می کنیم

در زیر سایه ی نخلی نه خیلی بلند

با دنده ی چپم حرف می زنم

و سایه ای که اندکی دست کاری شده

سیبی را کنار سنگ می گذارم

مثل روزهای قبل از زیبایی حوا

که آدم تنهایی بزرگی بود

تو با شماره ی همراهت

خوشه یی گندم را به آدم تعارف می کنی

و قلوه سنگی را میان زنبورهای زرد توی دلم می اندازی و

خود می روید به سفر تابستانه ی شیراز

 

موهایم دارند یکی یکی پدر بزرگ می شوند

شیشه ی عمرم را به دست دیو دیوانه یی می دهم و

به نخل می گویم

«برود از خودش بالا برایم خرما بیاورد»

حالا خوب می دانم که راز شکار عقاب ها به تو رسیده است

بعد از بعد ها

حرف هایی که نزده شد

گوش سپردم به درز آجرهای زردی که

حالا گرمای کوره را تحسین می کردند

تشنه ام

روی « ر» کوره ی سطر قبل نقطه بگذارید

که راه های نا همواری را در موزاییک های کف دستم دیده اند

کودکی داشت تعبیر خواب هایم را می نوشت

روی پوست گاو زردی که

حالا ماغ نمی کشید

با خطوطی به خط خودم

 

بعضی چهره ها را نمی شود فراموش کرد

خدایا!

حافظه ام را بگیر!

دو شعر (1383)

 

(1)

 

از دست هایم بالا می روم

عکسی را که صورتت در آن جا گذاشته ای

                                      بر می دارم

چشم هایم را از ته می تکانم

چیزی بروز نمی دهند

به شب گفته ام کمی دیرتر بخوابد

ستاره ها

سمت روشنشان را ترک کرده اند

دو دستم

با ده شاهد به پایان اعداد گواهی می دهند

پیراهنت دوباره

در جدال باد به درازا کشید

به ترس می گویم از این دست های من بترس

به خواب می گویم کمی در چشم هایم بخواب

برو قصه های تا هنوز را بروب

مثل قرن ها می دوم و هر روز عقب تر می مانم

می افتم از سوت پنجره ای پایین

کنار رودخانه ای که به خانه نمی رود

همین که تو را بخوانم به خانه ام

از پشت این صدا دیوار می آید

یعنی آن جا که نشسته ای

کنار من نیست

مثل طوفانی آرام از کنارت می گذرم

گریه را روی چشم هایم می کشم

با طرحی از یک کشتی شکسته

از دهان تو افتاده ام

به ساحلی که ادامه اش را به آب داد

مثل همیشه

در گریه های یونس شناورم.

 

(2)

 

فردا دیدی به دو رسید و شاید بیش تر

سفیدیی که

کشف جالبی برایم نبود

نخ های پیراهنم

کمی خمیده تر مرا می پوشند

با رنگی که تا این جا پریده است

اتفاقی که مثل   با صدای ماهی در گوشم افتاد

می دانم پشت هر غروب

حرف ها تازه لب باز می کنند

مداد را بردار

دیواری که کشیده اند را    جایی دیگر بنویس

رنگش این رنگ نبود

پیراهنی که پوشیده بودم

                           کجاست ؟!

 

دو شعر (1384)

( 1)

 

رنگ موهایت را به مدادم دادی

تا تکلیف امروز و فردایم را

                                 در سایه بنویسم

از قدم های روی شن  روشن بود که

ساحل با این حرف ها شفا نمی یابد

ریه هایم

پر از هوای غروب همان جوجه ی قشنگی بود که

می گفتی در خواب های دیشبت دزدیده ام

 

نمی شود روزها را پس زدو پس زد

برسم به تصویرهای منجمدی که

با چشم های بسته هم نمی بینم 

 

با کلی تاخیر

آرامشم را از دل طوفان های همین حالا گرفته ام

و مثل در مانده ای

در گیر حرف های پوسیده

از دور هوا را بوسیده ام و

پشت در مانده ام

برگی روی زبانم زرد می شود

روی جنونم کمی آب بریزید

وقتی که گوش کسی به صدایم نمی رسد

خاموشی هم حرفی است

با رنگی از مه

رنگ موهایم را در غبار همین کویر کور

به چشم هایم نمی گویم

موج های مرده چه قدر اندوه با خود آورده اند!

 

(2)

 

از رنگ وروی چهره ام پیداست که

تصادفی رخ داده در من و

به جز هیچ کس

کسی مقصر نیست

عبورم را به پای هیچ جاده ای نداده ام

از خودم حتا تکان نخورده ام

اما این لاشه ی کامیون های سبک وسنگین را

از پهلویم بیرون کنید

وجیغ آهن های تصادف را از سرم

بگویید این مسیری که منم

تا اطلاع همیشه مسدود است

اگری ها

اگري ها (1)

به اندازه ي ناگهان

در پرسش هاي پيچيده در انتهاي موهايت

غافلگيرم مي کني

دست مي برم

به حباب هاي نامريي دل نمي بندم

فکرم به راهي است که

چه طور بي تو  برگردد اين همه راه؟

زبانم مثل باران بند آمده است و

در لهجه ام کودکي لال حرف مي زند

از بيم گم شدن راه نمي روم و

با لرزش زانوهايم اندکي آرام پيدا مي کنم

اگر انگشتم را نمي بريدم

خود رانمي بخشيدم

 

اگري ها (2)

 

مثل آفتابگرداني که آفتابش را

                            گم کرده باشد

نيم جرخي تمام در من روي مي دهد

خميدگي دستم به گردن توست

اگر از انحناي سايه ها راست بر من نتابي

سرم را به سمت چه بالا بگيرم

من رنگ بال هاي آتش را

از غروب گونه هاي سيب بلدترم

شمعي مي سوزد توي چشم هايم و

به جاي من مي گريد

اگر اين گونه برايت نمي مردم

                                     مي مردم

 

 

اگري ها (3)

 

مي روم توي آينه

عميق تر ببينمت

سطح آب هاي گل آلود خوانا نمي شود

دنباله ي ماه همين جا

از دستم افتاد

ودر تاريکي پوستم يک شبه پير شدم

اگر اين بار شعله اي ببينم

گلدان هاي شکسته را از زير زمين

                                        به ايوان مي آورم

 

 

اگري ها (4)

 

همين جا سردم شد 

کنار احتمال شعله اي که در خود پيچيده بود

شتاب سفيد موهايم

قصه ي تلخي که

 چندان تمايلي به پايانش نبود

گيسوانش در دستم بود

اگر دلوي مي داشتم

اين طور از تشنگي نمي مردم

 

 

و چند شعر دیگر از مجموعه ی «داوود در حنجره داشت»

 

(1)

 

شوخي چشمت را

جدي نگرفتم

تاآب از چشمم درآوردي

حالا

تو را برآب مي بينم

تويي که حلقه حلقه مي شوي

                                   در چشمم

تا

کسي ديگر را نبينم

 

(2)

 

 

آخر کار

پلک ها را مي بندي

طاقت  نمي آوري

پلک مي گشايي

وبا چشماني باز

تا هميشه

           به خواب مي روي

(3)

 

 

اشتباه گرفته اي

من ، همان من نيستم

کاج پيري که

کلاغ لانه کرده است درآن

اشتباه بگير

کس ديگري را بامن

به گمانم

چند سالي از سفيدي موهايم

ديرتر آمده اي

 

(4)

اين دريا

پر از لنج هاي غرق شده است

وقتي که

ساحلي نمي شوي

حوصله ي موج ها سر مي رود

قسمتي از خيابان

از گزارش جا افتاده است  که

نه به عقل جن مي رسد و

نه به دريايي که بايد زنجير کرد

اين گزارش را

هيچ خبر گزاري يي مخابره نخواهد کرد

چند شعر دیگر از مجموعه ی«داوود در حنجره داشت»

(1)

 

توی این اسکله ها

تکان دست هایم را

به موج ها می دهم

آب ها

برایم کف می زنند

لنج ها از برگشتن می آیند

ودریا

ماهی هایش رامرده شنا می کند

اسکلت های بی درد

قدم هاشان رابا ساحل می زنند

با دندان هایی که می خندند

 

(2)

 

همیشه برو جای دیکر

حرفشان بود

اما جایم دیگرنبود

زبانم به عصر سنگ رسیده است

وبا اعصابم

آهن را می توان موم کرد

چه قدر روی چشم های سیاهت

 حساب کرده بودم

جای یک نمی دانم

 این جا خالی افتاده است

و« جهان

          به پهلوی تاریک خود خوابیده است »

حالم کمی دردمی کند و

سرم میدان های شهر رادورمی زند

ودور می ریزد

خواب هایی که نخوابیدند

وقتی که شب

نقطه ای بر پیشانی توست

وسطری دراز در دست هایم

که به خواندن نمی آید

چشمان سیاهت

اتفاقی است که درروز من افتاد

 

(3)

 

کنار سایه ای ایستاده ام

که سایه ی من نیست

حوصله ام

تادر اتاق هم نمی رسد

دیگر جه رسد

به ایستگاهی که 

                  گاهی

                  مسافرانش راگم می کند

من

کوهی که همین طور بنشیند و

خمیازه های سنگی بکشد

شیشه ها هم ازقضا

دیوارشده اند

در را بر خود بست و

کتابی راکه دردست داشت

دست دردسته ی صندلی گذاشت

از شیشه

تنها

گریه های صندلی را می توانستی بشنوی

 

(4)

 

یکی بیاید

جلوی این شتاب نقطه بگذارد

بگذارد

 عقربه ها به آرامی

راهشان را بروند

این جاده جمله ای نیست که

حالاحالاها به حرف آخرش برسیم

عقربه ها

چیزی از رسیدن نمی دانند

زبان جاده ها هم

درازتر از سطری ست

که تاهنوز ...هم چنان

 

چند شعر از مجموعه ی « داوود در حنجره داشت »

 (1)

 

کمی با قدم هایت که می زنی

از یاد خاک بیرونم کن

جهان حافظه ی بچه گانه ای دارد

نام ها را

فقط بر روی سنگ می خواند

می خواهم

دیروز هایمان را که نزدیم قدم بزنیم

دیر یا زود

مه می آید و

کنار نام هامان به خواب می رویم

 

(۲)

 

این دریا

گریه ی ماهیانی است که
                      در گریه هاشان شناورند
روزی اگر
گریه هاشان را فراموش کنند...
 
ماهیان در دل سنگ ها را
                           دیده ای ؟!

 

(۳)

 

پرنده را پر ، نده
در بارانی که اُریب می بارد
کاج ها
چتر هاشان را به عابران داده اند
و نبض چمدان های معطل
سفرهای نرفته را می تپد هنوز
خیابان های مه آلود
از پشت شیشه ها می گذرند و
ماه افتاده در آب را
لگد می زنند
پرندگان گرسنه
به هوای گرده ی نان
نک می زنند آن را و
                       می روند.

 

(۴)

 

نمی خواستم
عکسی باشی نشسته در قاب
من
حرف بزنم و
گوشَت سفیدی های پنبه را بشنود
می خواستم
آن دم آخر
کسی باشی که خالیِ روبرو را پر کند
و غروب روییده در گلدان را
گل آفتابگردانی بکارد

 

(۵)

 

از یک
بدو تا انگشتان دستت را
چند بار تمام کنی
بنشینی و
انگشتان پاهایت نیز
و هرچه همین طور
شمردن از تو
و نیامدن از او