به نام خدا

     « نقدی که ما را از بیراهه خواهد رهاند »

                                                                                                                                                   احمد تاک پرور

 

 

                                   « کاشکی کاشکی / داوری داوری داوری/ در کار در کار در کار در کار ...»

                                                                                                                  (احمد شاملو)

 

 

مقاله ی « دعوت به مراسم گردن زنی »  نوشته ی مصطفی فخرایی را در هفته نامه ی پیغام شماره ی 526

تاریخ 14/2/88 دیدم . مقاله ای که نویسنده ی آن بخشی از پایان نامه ی خود را در کتاب « نخل بلند قامت نخلستان » دیده بود و او را وا دار به نوشتن و آشکار ساختن یکی از شیوه های رایج پایان نامه نویسی و کتاب سازی کرده بود.مقاله ی دعوت به مراسم گردن زنی شک و شبهه ای را برای من برجا نگذاشت که نویسنده ی کتاب نخل بلند قامت نخلستان از پایان نامه ی آقای فخرایی تحت عنوان « یک موج از قبیله ی دریا » رونوشت برداری کرده .بی گمان هر کس که با ادبیات و شیوه ی تحقیق و پژوهش آشنای نسبی هم داشته باشد ، به این امر اذعان خواهد کرد و بر ستمی که بر پایان نامه ی او رفته گواهی خواهد داد. چون همسانی و همانندی چنان است که در نگاه اول آفتاب حقیقت چهره می نمایاند و آن را که خواسته « بی مزد عبادت و منت شفاعت »1 به بهشت ادبیات برسد خلع سلاح خواهد کرد.

خواندن این مقاله مرا یاد ویژه نامه ای انداخت که نشریه ی توقیف شده ی شهروند انتشار داده بود. در این نشریه که ویژه نامه هایش دست به دست می شد و در عرصه های گوناگون ادبی ، اندیشگی، فلسفی ، هنری و... نظرگیر بود ، پرده از کار استادی برانداخته بودند که در عین استادی معاون یکی از دانشگاه های شمال ایران بود . استاد نامبرده برای بر کشیدن درجه ی استادی خود یکی از مقالات استادی لهستانی که در جهان نام و اعتباری دارد به نام خود به یکی از نشریه های الترونیکی نام و آوازه دار داده بود و تنها کاری که کرده بود خط زدن نام استاد لهستانی و جایگزین کردن نام خود بود. ماجرا کشف  و جهان خبردار شد.عده ای از استادان ایرانی برای پاسداشت نام ایران با استاد لهستانی مکالمه کردند و به عنوان ایرانی از این پدیده ی شوم پوزش خواهی کردند. آن استاد که مقاله اش به یغما رفته بود ، در حالی که به استادان ایرانی پاسخ داد گفت که این کار در هر کشوری امکان دارد و این کار به نام و اعتبار کشور شما ضربه ای وارد نمی کند.متاسفانه در بین شماره های موجود شهروند شماره ی مورد نظر در دسترسم نبود ، تا این پدیده ی شوم را به طور گسترده شرح دهم.

در انتظار شماره ی جدید پیغام بودم ، چون می دانستم مقاله دعوت به مراسم گردن زنی بی پاسخ نمی ماند و نویسنده ی کتاب نخل بلند قامت نخلستان در پی دفاع از خود برخواهد آمد. شماره ی 527 پیغام به تاریخ 21/2/88 را که دیدم عنوان«  ناقدانی که راه نقد را به بیراهه ی افترا کشانده اند » نوشته ی سیده سمیرا سیدخشک بیجاری نظرم را به خود جلب کرد. در اولین فرصت مقاله را مطالعه کردم ولی نویسنده پاسخ هایی داده بود که مرا هم وادار کرد که در این میدان قلمفرسایی کنم و بخش هایی از این مقاله را پاسخ دهم.« تا که قبول افتد و که درنظر آید »

از عنوان مقاله پیداست که نویسنده ی متن چه شیوه ای را برای نقد خود بر گزیده است.او ناقد کتاب خود را کسی می داند که « راه نقد را به بیراهه ی افترا می کشد» ضمن مهمان نوازو ادیب پرور نامیدن این خاک می خواهد ما را از شیوه ی به گفته ی خودش جنجال برانگیزی که منتقد کتابش در پیش داشته آگاه کند و در ادامه می گوید:« آقای فخرایی در مقاله ی پرسوز و گدازش چنان دست تظلم به جامعه ی نویسندگان دراز کردند...»

من که در مقاله و نوشته ی او ندیده ام که دستی به سوی جامعه ی نویسندگان دراز کنند او تنها برای آگاهی خوانندگان مقاله اش که صرفا نویسنده نیستند و گروه های گوناگون ادبی و هنری را در بر می گیرند به هم سخنی و هم اندیشی پرداخته اند. در این جا خانم خشک بیجاری به جای به کار بردن جامعه ادبی از جامعه ی نویسندگان استفاده کرده اند که ترکیب مناسبی نیست و باید خطابش به جامعه ادبی باشد نه جامعه ی نویسندگان.

در ادامه ی  مطلب خود می گوید :«... برای لحظه ای تردید کردم که آیا ممکن است کسی بدون هیچ پیشینه ای زحمات دو ساله ی فردی و درجه ی اجتماعی و علمی اش را آماج حملات خویش قرار دهد.تا این که عین متن به دستم رسید تاسف خوردم به حال خود که نقد نشدم بلکه هتک حرمت شدم »

گیرم که خانم خشک بیجاری پیشینه ی آقای فخرایی را نمی دانند در همان نوشته ی دعوت به مراسم گردن زنی به دو کتاب خود اشاره می کنند که نشان از پیشینه ی او در ادبیات دارد: فایز دشتی (تیرگان،83) و باباطاهر همدانی (تیرگان،84) .گفتنی است که کتاب فایز دشتی ایشان موفق به کسب جایزه ی ویژه ی سال 85« طرح دکتر حمیدی »شد. علاوه براین دو کتاب ، مجموعه شعر ( داوود در حنجره داشت ، داستان سرا،1382) که نقد و نظرهای بسیاری را به خود جلب کرد و جز برگزیدگان جشنواره ی «کتاب اولی ها » در سال 83 در تهران شد.و اغلب شاعران مطرح امروز ایران با این مجموعه آشنایند.

در این سخن هیچ گونه مداهنه و زیاده انگاری نیست .شعرها و نقدهای آقای فخرایی در معتبر ترین نشریات ادبی ایران انتشار یافته که می توان به نشریات زیر اشاره کرد:

« عصر پنج شنبه، زنده رود ، نگاه نو ، معیار ، آزما و....» چنین کسی را نمی توان بی پیشینه نامید.کافی است که به جست و جو گر گوگل مراجعه کنید تا جایگاه او و پیشینه ی ادبی او مشخص شود.چرا راه دوری بروید. همان جامعه ادبی برازجان او را به خوبی می شناسند.بر من آشکار نشد که چرا به حال خود تاسف خوردید .اگر این نقد تاسفی در پی داشته باشد بر منتقدی که بر شما شوریده متاسف باشید ، نه بر خود که به گفته خود هتک حرمت شده اید.

نویسنده در ادامه ی نوشته ی خود از آن جا که می خواهد کار خود را موجه جلوه دهد و خود را از هرگونه اتهامی مبرا داند به اشتراک استادان راهنما و مشاور خود و آقای فخرایی اشاره می کند و به این طریق می خواهد « نقطه ی کور سو ظن» را بر طرف نماید . و به گونه ی ضمنی می خواهد که به آقای فخرایی بگوید که اگر اشتراکی در کار من و شما وجود دارد به علت اشتراک در استادان ماست .بخوانید که چه می گویند« ... متاسفانه هر دوی ما از یک دانشگاه فارغ التحصیل شدیم و باز متاسفانه استادان راهنما و مشاور هر دو پایان نامه ی کارشناسی ارشد یکی بود.حال آیا یکی شدن تیترهای دو پایان نامه که اتفاقا هردو نیز بیوگرافی است( و مستقیم زیر نظر استادان راهنما و مشاور هم صورت می گیرد ) جای تعجب دارد ؟ »

بله خانم جای تعجب دارد .باید بر این دیدگاه تعجب کرد که تاریخچه را بیوگرافی می داند.ما در شواهدی که در مقاله ی آقای فخرایی آمده بیوگرافی نمی بینیم بلکه پیشینه ی شعر و شاعری می بینیم.نمی توان با استادان اشتراکی از هم سان بودن دو نوشته دم زد.

در ادامه می گوید « آیا بسیاری از پایان نامه های همین دانشگاه که مثلا با عنوان تکراری حافظ وجود دارد با سرفصل های تکراری مذهب حافظ ، شیوه شاعری حافظ، ممدوحان حافظ و ...شروع و نوشته نمی شود.»

باید اعتراف کرد دانشجویانی به چنین ترکیب ها و تعبیرهایی روی می آورند که اولا کاستی واژگانی دارند و علاوه بر این با جریان حافظ شناسی که پیشینه ی دیرینه دارد آشنا نیستند و گرنه جریان روزآمد حافظ شناسی و نظریه های جدید ادبی چنان بسط و گسترش یافته که عنوان های مورد نظر را به خود راه نمی دهد و گیرم کسی بخواهد مذهب حافظ را با همین عنوان مورد بررسی قرار دهد آیا شخص نامبرده می رود و به کارهایی که پیش از او انجام گرفته مراجعه می کند و صدر و ذیل نوشته ی خود را از نوشته ی دیگران می گیرد بدون این که به خود زحمتی بدهد . یا سعی می کند با توجه به کارهای انجام گرفته و نوآوری ها دست به کاری بزند

هر چه نوشته ی خانم خشک بیجاری به پیش می رود و به مرکز اصلی خود می رسد تعجب و شگفتی مرا بیشتر می کند .ببنید  که در این قسمت چه می گوید« متنقد محترم حتی به خود زحمت نداده اند که اصول ابتدایی تحقیق را بار دیگر بررسی کنند که اگر این کار را انجام می دادند قطعا به این نکته می ریدند که مطلبی نیاز به نقل دقیق مرجع دارد که عینا نقل نشده باشد و اگر نویسنده برداشت خویش را از مطلبی ارائه دهد ملزم به آوردن نام منبع نیست.حالا نگارنده این متن تا چون آقای فخرایی از الفبای نقد بی خبر نباشد به دو منبع مه در حوزه ی نگارش و ویرایش اعتباری دارند مراجعه می کند تا صحت دیدگاه خانم خشک بیچاری را بسنجد« ماخذ یادداشت: هرگاه متن برگه ای را – چه به صورت مستقیم و چه غیر مستقیم- از منبعی یادداشت می کنیم ، باید در زیر برگه مشخصات کامل آن منبع را ...بنویسیم. » 2

عباس حری در کتاب آیین نگارش علمی درباره ی انواع یادداشت می نویسد « یک نقل لفظ یا نقل مستقیم ، دو نقل فکر یا نقل غیر مستقیم ، سه خلاصه چهار نقد و نظر» 3در این منبع هم هیچ گونه استثنایی برای یادداشت غیرمستقیم وجود ندارد.

پس در نقل به مضمون یا برداشت غیر مستقیم هم باید نشانی متن مورد استفاده را به طور دقیق نوشت.اگر نشانی نوشته نشود آش درهم جوشی خواهد شد که هیچ کس از نتیجه ی کاری که در پیش دارد سر در نخواهد آورد و طبیعی است سرگردانی بیشترگریبان خواننده ای خواهد گرفت که خواننده ی حرفه ای نیست و کار دیگران را که گردنه ها را درنوردیده اند و قلم ها به تخم چشم زده اند از یادها خواهد رفت.و باز در ادامه می خواهد دامن خود را از این گرد بتکاند و پیراسته دامن به قسمت ها و بخش های دیگر مقاله ی آقای فخرایی برسند بنابر این می گوید « پایان نامه ی ایشان در رابطه با شاعر بزرگوار زنده یاد نعمتی زاده است و پایان نامه ی حقیر در رابطه با استاد منوچهر آتشی .حال این دو موضوع در چه مواردی با یکدیگر سنخیت دارند الله اعلم.» حالا با استدلال خود او و در ادامه ی همین نوشته بنگرید که خود چه می گوید« نویسنده ی مقاله دعوت به مراسم گردن زنی کتابی با 250 صفحه را به باد انتقاد می گیرد .حال این که دعوا بر سر تاریخچه ی شعر در بوشهر است.آیا به نظر ایشان ممکن است تاریخچه شعر در بوشهر که به سه دوره 1- عصر ادبیات شفاهی 2- عصر ادبیات مکتوب 3- عصر ادبیات مدرن تقسیم می شود تغییر داد؟»

چه طور شما که در چمله های بالا گفته بودید کار آقای فخرایی درباره ی زنده یاد نعمتی زاده و کار من درباره ی استاد منوچهر آتشی است.پس این اشتراکات از کجا سر در آورد؟معلوم است که درحالی که هردو درباره ی دو شاعر متفاوت نوشته اید در کارهایتان سنخیت و قرابتی وجود دارد.بحث بر سر این است که اگر شما آن عناوین را همین گونه که در مقاله ی خود تغییر داده اید ،  در آن جا تغییر می دادید سخنی در میان نبود .ولی در آن جا شما دست به وارونگی یک ترکیب زده اید و گرنه امروزه کتاب های بسیاری وجود دارد که تقریبا عنوان های یکسانی دارند ولی هیچ کس بر آن ها نمی تازد که از یکدیگر رونوشت برداری کرده اند.به عنوان مثال از سنت تا تجدد دکتر تقی پورنامداریان ، سنت و نوآوری در شعر معاصر قیصر امین پور.سطر به سطر نوشته ی خانم خشک بیجاری همین گونه است ولی محدودیت هفته نامه ما را وامی دارد که  گزیده نویسی کنیم.در بخش دیگری از نوشته ی خود می گوید :

« و یا ادعاهای بی اساسی مانند این که من نیز کلمه ی جاشو ، خاستگاه و ... استفاده کردم .گویا این برادر فراموش کرده اند که من هم در رشته ی ادبیات فارسی فارغ التحصیل شده ام و گاهی دستی به قلم می برم...»

باز هم باید بگویم که او نمی گوید که شما نباید از این واژگان استفاده کنید ، بلکه او می گوید که عینا در بند بند نوشته تان واژگان و تعابیری که من به کار گرفته ام آورده اید. گفت و گو بر سر این است اگر آقای فخرایی از مثل صحبت می کند در حوزه ی جغرافیای خود شب ها مثل های بسیاری را شنیده در حالی که در برازجان و اغلب شهرهای نزدیک به بوشهر به جای مثل ، متل به کار می برند. یا در جایی دیگر که از دوبیتی حرف می زند نمی خواهد خود را به تعبیر شما « کاشف دوبیتی » بدانند در این جا هم می خواهد بگوید که چرا تعبیر خاصی که من درباره ی دوبیتی به کار برده ام سر از پایان نامه ی و کتاب شما در می آورد.

در جایی می گویید« ضمن این که متاسفم از این که این منتقد گرامی قبلا مورد دستبر ادبی قرار گرفته اند اما برادر گرامی « گنه کرد در بلخ آهنگری       به شوشتر زدند گردن مسگری؟ »

خود را بی گناه جلوه داده اید و کسی را که آقای فخرایی ادعای دستبرد نسبت به او دارند را گنه کار می دانید.مگر کار او از پرده در افتاده که او را متهم و خود را مبرا می کنید.

در آخر این را بگویم که تعابیر و واژه هایی در نوشته ی شما بود که نشان می دهد قلم را به اضطرار به دست می گیرید و نشانی از الفت شما با قلم نیست.اگر چه در دانشگاه توانسته اید از پایان نامه ی خود دفاع کنید و کتاب شما به گفته خودتان توانسته« آثار دیگر را تحت اشعاع قرار دهد و باعث رکود بازار آنان گردد جای تعجب دارد » در کدام بازار ؟ کدام رقیب ؟ آقای فخرایی که سه کتابش در بازار موجود نیست که با اثر شما رقابت کند.اما تعبیرها و واژه هایی که نشانی از انس شما با قلم ندارد در یادداشت خود آورده اید:« مجریان  هفته نامه ی پیغام » ؟! مگر پیغامیان نمایشی ، چیزی اجرا می کنند؟ ما که نشنیده ایم که در اجرا دستی داشته باشند.

یا « مقاله ای تنظیم کرده ام» مقاله را تنظیم کرده اید؟ هنوز هم می شود جابه جای نوشته ی خانم خشک بیجاری را بررسید و لی صاحب این قلم به همین مقدار بسنده می کند و در انتظار نوشته های دیگران می ماند.

 

پی نوشت:

1- تعبیری از محمد بهمن بیگی

2-دکتر محمد جعفر یاحقی، دکتر محمد مهدی ناصح ، راهنمای نگارش و ویرایش (مشهد : به نشر ، انتشارات آستان قدس رضوی ، 1381) ص87.

 3- دکتر عباس حری ، آیین نگارش علمی ( تهران :  نهادهای کتابخانه های عمومی کشور ، 1385) صص 46-47.