(1)

از قله ی دماوند بلند تر ، این صدا را نمی شنود

سپیداری که برگ هایش را نخواندم تا ریخت
کاغذ پاره ها را هم با خودش برده
زلزله ای که در گودی چشم هایم مهار نشد
ته مانده های تواند
شیشه هایی که به دریا ریختم
ساعت مچی ام سنگین تر شده و
خمیده دور میدان ها برای عقربه هایش خاکستری می چرخد
در صفحه ی اول تقویم خورشیدی غروب کرد
و من
در نیم رخ خودم پنهانی گریه می دیدم
در تاریکی هم می شد خوابش را ببینم
بر پنجره ای دست می کشید که
نمی خواست از آن دست بکشد
لباس دیگری برایش دوخته بودند
که استخوان های پوسیده اش را بپوشاند
پشت چشم هایش مرد کوری
با لب های فراموش شده اش نی می زد
و ماهی ها با دهان باز
در گریه هاشان می مردند
همه ی روزهایم یک روز بودند
بقیه ی عکس ها در فصل زلزله سوخت.

(2)



یک لحظه
ویرگولی که گذاشتی پیش پایم
گولم زد
تو خیلی با خودت رفته بودی و
سرعت تاریکی ماه غافلگیرت کرده بود
حافظه ام را تا سمتی که شد مصرف کرده ام
کم می آورم
به دیوار رو به ویرانی اگر رسیدی
تکه ای از آجر های شکسته ی مرا به یاد آور
تو همیشه چند مویرگ از حدس هایم جلو تر زده ای
جای خنده هنوز روی گونه هات جا مانده
و از شرجی خوابیده در چشم هایم طفره می رود
کویری روی لب هایم ترک برداشته و
نمی توانم از تشنگی خشت های این جا عبورت دهم
کودکی گریه هایش را در من تمام نکرده بود
برای گرد گیری حنجره ام
تمام کرد
خارش کف دست هایم را جدی نگرفتم
از سمت ممنوع حاشیه ای
پرتم
کردی
کمکم کن !
آویزان حلقه ی سوالی وارونه ام
جاده یک دست است و
دست دیگرم
از سقف آسمان خودم کوتاه تر است
گوشه ای از ابر های بالای چتر
پیراهنم را احاطه کرده است
سرعت غیر مجاز باد موهایت را شلوغ تر کرده بود
صدای صدایت از دور ها
رفته بود
و من لب هایم را به یاد نمی آوردم


(فروردین 87)