پیشدرآمدی بر شعر نو بوشهر از آغاز تا کنون /مجید اجرایی
![]() |
پیشدرآمدی بر شعر نو بوشهر از آغاز تا کنون مجید اجرایی |
یکم)
من به جد در قضیه اقلیمی کردن شعر و ادبیات به دیده تردید مینگرم. نه، که
پذیرفتنش برایم دشوار است. وقتی میگوییم شعر جنوب، شعر شمال، شعر جنوب
شرقی یا ادبیات شمال غربی یعنی چه؟
اگر غرض، باز جستن المانهای شعری- داستانی (ادبی) باشد طبیعی و بدیهی است
که جنوب سرزمین دریا و نخل است و شمال هم دریا و جنگل و طبیعت و شالی،
ارمغان سیستان باد صد و بیست روزه است، غرب و شمال غرب هم به کوه و کمرش
مینازد: آفتاب آمد دلیل آفتاب.
اگر مراد این است که نقش و سهم هرکدام از مناطق جغرافیایی در افزودن به
کارنامه ادبیات این مملکت مشخص شود باید گفت که توزیع این «سهام عدالت»
خیلی هم ربطی به موقعیتهای جغرافیایی ندارد!
در این صورت تکلیف آن شاعران و نویسندگانی که روزی، روزگاری بند نافشان را
در دهکدهای یا شهرستانی بریده بودهاند و بعد از آن مکان کوچیدهاند چه
میشود؟
دمیدن در شیپور هویتهای محلی، نوعی درخودبودگی است. گرچه مبحث «هویت محلی»
مقولهای صرفاً متقدم و لزوماً کلاسیک نیست و پستمدرنیسم نیز اقبال و
التفاتی ویژه بدان دارد.
اما پروژه استانی کردن شعر جّداً از آن حرفهاست! علیالخصوص که از دل آن نوعی «گفتمانسازی» هم بخواهد شکل بگیرد.
به گمان من این پروژه حاصل و حامل نوعی نگاه ایدئولوژیک است. نگاهی که
میخواهد با بار کردن «آگاهی کاذب» به شعر و ادبیات به خلق گفتمانی بپردازد
که هدف غاییاش حد و مرزها و حد یقفهایی است که هر استان با استانی دیگر
دارد و در این راه و راستا از تن سپردن به «قدرت» (در وجه فوکویی آن) نیز
ابایی ندارد.
یک پرسش: آیا در نگاه استانی به شعر، رسیدن به نوعی تفاخر و تبختر بر میراثهای سرزمینی و برتریجویی نهفته نیست؟!
البته که در این مسئله مراد و منظور، تن سپردن و تقدیس ارزشهای متمرکز و
نفی خردهروایتهای محلی و اطاعت از کلانروایتها نیست. شعر اقلیمی و
ادبیات اقلیمی چون حامل و واجد نوعی تنوع است و در مقابل ارزشهای مطلق و
متمرکز قرار میگیرد برآورنده ارزشهای بالایی است.
البته نقش و نگاه رسمی (بخوانید دولتی) را در تشدید همین ماجرای استانیشدن
نمیتوان دستکم گرفت. آنگاه و آنجا - که برای خالی نبودن عریضه- و در
راستای مثلاً سیاست تمرکززدایی و ایضاً در راستای استعدادیابی و اهمیت دادن
به نسل نوخیز ایرانی تیراژ جشنوارههای استانی، کتاب استانی، جوانان
استانی و ... روز به روز رو به تزاید گذاشته.
آیا نمیتوان نتیجه این رویکرد را «جزیرهای شدن شعر و ادبیات» دانست؟
دوم) «صنعت فرهنگ» (به تعبیر آدورنو) و ادبیات در این استان، در این نیم
قرن اخیر- که شعر فراگیرتر شده چه قدر توانسته پیشرو عمل کند؟
به عبارتی مصداقهای ملموس و محسوس فرهنگی (همانند چاپ کتابها، مقالات،
اشعار، نشریات، وجود حلقهها و محافل ادبی و چهرههای موثر و
شبهگفتمانهای شعری و ادبی) به لحظ کمی و کیفی چقدر توانستهاند به زایایی
و بارآوری فرهنگی- ادبی این سرزمین کمک کنند؟
من عمیقاً بر این باورم وقتی میگوییم شعر بوشهر، ادبیات بوشهر یا فرهنگ
بوشهر آنچه که در مرحله اول باید اولویت داشته باشد و مورد مداقه قرار گیرد
همین «صنعت فرهنگ» است؛ چه آن چیزی که مربوط به تاریخ، جغرافیا و سرزمین و
میراثهای بوشهر است همین وجه است. به عبارتی آنچه که در تاریخ بوشهر مورد
داوری قرار خواهد گرفت وجود ساختارهای فرهنگی است و پویایی آن ساختارها.
واقعیت این است که ساختارهای فرهنگی در دوران اخیر پویا و پرتحرک عمل نکرده
است. محافل و حلقههای ادبی در این استان آن چنان نبوده که بتواند جریان
قدرتمندی در ادبیات را در سطح محلی آن هدایت و رهبری کند. تا جایی که
منوچهر آتشی گسترش و تداوم «موج ناب» را در جایی دورتر از سرزمین مادری خود
برگزید.
نشریات اختصاصی در عرصه ادبیات که بتواند طیفی ایجاد کند و جریانی را
نمایندگی، نبوده است و حتی شاهد حلقههای حرفهای چندانی در این استان
نبودهایم. آنچه که مهم است وجود ساختارها و به عبارتی زیست ادبی جمعی در
بوشهر است که این زیست همواره کمرمق و پرنوسان بوده است.
سوم) مشکلی که با مطالعه در شعر بوشهر یافتهام این است که شعر بوشهر در سطح حرفهای دچار کمتحرکی، کندی و نوسان بوده است.
شاعرانی که در جغرافیای این استان باقی ماندهاند دچار روزمرگی و روزمّرگی
شده و از تکوپوهای جدی حرفهای بازماندهاند. استعدادهای نابی که خیلی
زود به خاموشی گراییدند و شعر را برای خود از سطح هدف به وسیله تقلیل
دادند.
این مسئله هم عوامل گوناگونی دارد که میتوان علل آن را چنین برشمرد: ضعف و
فترت در همان ساختارهای فرهنگی که اشاره شد، ایزوله شدن در چنبره مناسبات
سنتی و پوپولیستی، کمتحرکی و خستگی روانی و ذهنی.
چهارم) آنچه که پرداختن به آن در تحلیل شعر امروز بوشهر مهم و ضروری است
نسبت سنجی آن با جریانهای شعری و ادبی در ایران است. این که از زمان
زندهیاد نعمتیزاده تاکنون تلائم و تلازم شعر بوشهر با جریانهای معاصر و
اخیر چگونه بوده است؟ آیا شعر بوشهر به مثابه جزیرهای تنها و سرگردان بوده
است؟ آیا با موجهای ادبی و شعری همراهی کرده؟ آیا در مقابل آن به مقاومت
برخاسته؟ آیا زمینههای فرهنگی، اجتماعی، سنتی و ذهنی موانعی را پیش روی
پیشتازی آن قرار داده است؟ و مسائلی از این دست.
بنابراین دنبال کردن جریانهایی مستقل در شعر بوشهر یا هر اتفاق و جریانی
که در شعر امروز روی داده است را در بوشهر نیز سراغ گرفتن ما را به برهوت و
بیراهی میکشاند.
پنجم) بررسی و واکاوی مهاجران شعر بوشهر هم خالی از امتیاز نخواهد بود. حال
که قرار است از جغرافیا در شعر سخن بگوییم و با محدود کردن زمینه اجتماعی و
سرزمینی، به تحلیل آن بنشینیم آیا نمیتوان از شعر و شاعرانی سخن گفت که
در این سرزمین (بوشهر) زاده شدهاند یا در آن به زیست پرداختهاند و یا
حیات خود را در اینجا به پایان رساندهاند؟
شاعرانی که به هر روی وطنی دیگر و اقلیمی دیگر را به تجربه نسشتهاند. به
گمانم آنچه که مهم است و ترجیح ماست حیات شعری و حرفهای شاعران مهاجر است و
نه حیات فیزیکی آنها.
باری، ما اما از سر مهماننوازی همه این شاعران را بوشهری میشمریم ولی
محدود کردن این اسامی صرفاً به بوشهر و سپس با رویکردی مفاخرهانگارانه شعر
بوشهر را بر صدر مصطبه نشاندن از کارکردهای همان نگاه «ایدئولوژیک» است و
بس. چهرههای جدی و قابل اعتنایی که کارنامه ادبیات و شعر بوشهر بدون توسل
جستن به نام آنان کمبرگ و لاغرمیان است.
کسانی چون: علی باباچاهی، علی قنبری، احمد فریدمند، سعید مهیمنی، فرشید
فرهمندنیا، مانا آقایی، لیلی گلهداران، روجا چمنکار، محمد آذری، کیوان
نریمانی، محمدرضا بیگناه و ... .
ششم) صرف دههبندی کردن شعر در زمانه ما دیگر نمیتواند مبنای درست و موثری
برای بازنمایاندن واقعی شعر و شاعری باشد. سرعت تحولات جهانی، فراگیر شدن
اینترنت و شبکهای شدن روابط دوران ما، حذف یا کوچک شدن مرزهای فرهنگی،
جغرافیایی و نفوذ جامعه اطلاعاتی در بطن و متن تخیل و ذهنیت شعری شاعران
همه و همه به ما میگوید که تحولات یک قرن امروز اگر از همه دهههای پیشین
بیشتر نباشد کمتر از آن هم نیست. با اینهمه از بهکارگیری اصطلاحات «شعر
دهه۶۰، ۷۰ یا ۸۰» گاه چون گویای تحولات طبقاتی، اجتماعی و زمانی است گریز و
گریزی نیست. هرچند کاربرد آنها اخیراً با تساهل بالایی همراه است.
هفتم) جرا در آغاز نوسرایی بوشهر و «همصدا با خلق» محمدرضا نعمتیزاده
جریانی ادبی- شعری در بوشهر شکل نگرفت؟ چرا بعدتر با ظهور آتشی نیز چنین
اتفاقی نیفتاد؟ چرا با اینکه در آن دههها نقش بوشهر در مبادلات تجاری-
فرهنگی تعیینکننده بود این تبادل در سطح فرهنگی و ادبی رقم نخورد و
حادثهای را پدید نیاورد؟ چرا همان حلقه دوستانگی یا استاد – شاگردی که هم
در زمان نعمتیزاده بود و هم در روزگار آتشی به حلقههای جدی بدل نشد و از
انجمنهای ادبی فراتر نرفت؟
پاسخ به پرسشهایی از این دست هم فرصتی فراختر و موسعتر میطلبد هم
نیازمند تحلیل مفصلی است که از زوایای مختلف فرهنگی، اجتماعی، قومی و ادبی
قابل کنکاش و بررسی است. حال آنکه هدف نوشتار کنونی، شعر و شاعران امروز
بوشهر است و تحلیلی بر آثار و اشعارشان.
هشتم) بیگمان پرداختن به نقش تمامی چهره های مستعد، جدی و نقش آفرین در
شعر امروز بوشهر نیازمند کاری تحلیلی- تحقیقی است که نگارنده خود آن را
آغاز کرده است. اما تا سرانجام یافتن کار و تنها میتوان به وجوه و
چهرههای برجستهتر اشاره کرد. فیالمثل نام «پرویز پروین» در شکلگیری
حیات ادبی بوشهر را نمیتوان نادیده گرفت اما با توجه به فقدان آثار و
اطلاعات دقیقی از وی میتوانیم او را به نوشتاری جامعتر در آینده حوالت
دهیم.
نهم) تاکید میکنم نوشتار حاضر لزوماً تصویر جامع و مانعی از شعر امروز
بوشهر نیست بنابراین ضمن استقال از هرگونه نقد و نظر اگر احیاناً اسمهایی و
(چهرههایی) در این میان از قلم افتاده باشد پوزش میخواهم. هرچند این
تحلیل میتواند نمایه نسبتاً مناسبی از وضعیت شعر نو امروز بوشهر و
نقشآفرینان آن باشد.
دهم) تحلیل پیشاروی صرفاً بر شعر نو (با تمامی شاخهها و گرایشهای آن)
متمرکز شده و شعرهای کلاسیک (غزل و ...) و چهرههای مطرح و برجسته آن را در
دستور کار خود قرار نداده است.
***
محمدرضا نعمتیزاده را «نیمای جنوب» دانستهاند. نمیتوان این تعبیر را به
سادگی پذیرفت، زیرا گذشته از این که شبیهسازی تاریخی درست نمینماید،
کارها و کارکردهای نیما با نعمتیزاده هم شباهت و قرابت چندانی ندارد. گمان
میکنم شما هم با من همآوا باشید که نعمتیزاده مرحوم نه سواد و تجربه
نیما را داشت و نه کارهایی که در شعر کرده با آثار نیما قابل قیاس است، نه
تاثیرگذاریاش فراتر از شاگردان اصلی علی اسفندیاری بود.
حتی المانهای شاعرانه اصیل جنوب هم بیشتر مدیون آتشی است نه نعمتیزاده.
اما انکار نمیتوان کرد که طعم شعر جدید و حس جدید را نخستبار ذائقه شاعری
او در همین اقلیم چشید و این، کار کمی نیست. در مورد تاثیر آن زندهیاد
بر گستره شعر جنوب البته باید تحقیق عمیقتری صورت گیرد.
میتوان به «حس مشترک»ی در نعمتیزاده اشاره کرد که در نیما هم بهگونهای
وجود داشت. و شاید این رنج و حس مشترک بود که سبب شد نگاه شاعر هماقلیمی
ما به زوایایی برسد که پیشتر نیما رسیده بود.
نعمتیزاده در سالهای پایانی زندگانی خود به نوعی «فناتیسم» متمایل شد و
همین، انرژی او را در شعر به نفع مسائل فرعی و غیرشعری و بینش آخرالزمانی
تقلیل داد. انزواطلبی شاعر سبب شد تا نتواند یافتهها و داشتههای شعری خود
را در گسترهای فراختر و با تحرکی ژرفتر توسعه ببخشد.
درباره منوچهر آتشی باید نکتهای گفت که نزدیکی او را با شعر بوشهر و
ادبیات این اقلیم برملا کند و تحلیل زیباشناسانه آثار و اشعار او موضوعیت
این نوشتار نیست. بر این باورم در میان تمامی شاعران بوشهری شعر هیچکس
چونان آتشی به بوشهر گره نخورده است.
نکته جالب این که آتشی اگر نگوییم تنها از معدود شاعران بزرگ معاصر بوده
است که آغاز، تداوم و پایان حرفهای کار شاعریاش در سرزمین مادریاش رقم
خورده است. آغاز راه حرفهای آتشی با انتشار «آهنگ دیگر» و «آواز خاک»،
تداوم آن با «وصف گل سوری» و پایان او با «زیباتر از شکل قدیم جهان» و «چه
تلخ است این سیب» در بوشهر نوشته و سروده شده است. بنابراین شعر و شاعری
آتشی به تنهایی به ما این اجازه را میدهد تا از گونهای شعر (شعر بومی) – و
نه «شعر محلی» سخن بگوییم.
آتشی نوستالژیک شعرهای اقلیمی را در حافظه ادبیات امروز ایران به ثبت
رسانده است و رواست که او را شاعری بوشهری و روح غالب شعرهای او را جنوبی و
اقلیمی بخوانیم.
نکته مهم دیگر این که نقش و تاثیر منوچهر آتشی را بر شاعران دیگر جنوب
نمیتوان دست کم گرفت. نکته قابل تامل این که خود بوشهر کمتر از برخی
حوزههای جنوب مثل مسجد سلیمان و خوزستان از آتشی متاثر شده است. چرا؟ زیرا
در بوشهر جریان یا حلقهها و یا چهرههایی که کماً یا کیفاً کانون غالب و
موثری در استان خود باشند کمتر وجود داشت.
متاسفانه حضور آتشی در بوشهر هم منجر به خلق حلقه های قدرتمند و موثر ادبی
نشد. این مساله نشان دهنده ی ضعف در ساختارهای فرهنگی این شهر داشته است.
مبادلات ادبی بوشهر در زمان آتشی هم مبادلاتی محفلی بوده است و نه جریانی.
به عنوان مثال روزنامه «آیینه جنوب» یا هفتهنامه «نسیم جنوب» نمیتوانست
آن نقش جریانی را عهدهدار باشد؟!
بر این اساس میتوان گفت هر چه بوشهر در زایندگی فردی و زیست شاعرانه آتشی
بیبدیل بود در بازنمایی چهره جمعی و جریانی او موفق و موثر نبود.
من منوچهر آتشی را خالق «گفتمان پیرامونی » در شعر امروز ایران میدانم و
بر این باورم میتوان فصلی مشبع را در نقش شعر او و کششهای ادبیاش به این
مقوله اختصاص داد و تحلیلی نقادانه از این وجه به دست داد.
محمد بیابانی شاعر دیریاب، سختجوش و رمندهای است که صعوبت و خشونتی را که
در رگ و ریشههای یک فرهنگ و سرزمین هست به خوبی تداعی میکند.
غیر از آتشی محمد بیابانی را نمیتوان بومیترین شاعر این سرزمین دانست. با
تفاوتهایی در شعر، تفکر، پرداخت اثر، تاثیرگذاری، تاثیرپذیری و مختصات
زبانی هر کدام. حتی شعرهای او با بدنه اجتماعی و عموم مردم بیشتر تنیده شده
و در حافظه قومی بوشهریها مانده است.
اگر آتشی طبیعت عینی و محسوس را سرریز شعر و اندیشه شعری خود میکند
بیابانی اما وجه نمادین آن را در قالب اسطوره میآمیزد. هر دو اما سخت
وابسته به عناصر و افزارهای سرزمین و اقلیم خویشاند. هر دو لحن، لهجه و
رفتارهایی بومیگرایانه دارند. جهان شعری بیابانی اما با ایدهها و
ملاطهایی غیرشعری آمیخته میشود و بهگونهای «انترناسیونالیسم» محدود
میشود.
بیابانی را نمیتوان نماد و نماینده جریان شعری خاصی در ایران دانست اما
میتوان معرف تفکر ویژهای در شعر و ادبیات شناساند. شعر او هرچه بیشتر به
جلو میرفت البته شعریت بیشتری مییافت و از قیدهای محدودشونده رهایی
مییافت. شعر بیابانی برآیند و تجلیگاه یک سرزمین در همه سرزمینهاست.
او گونههای مختلف و متنوعی از زیست جهان را در شعرش میآزماید از زیست جهان ملی تا زیست جهان بومی تا چندگانگی فرهنگی.
متاسفانه درخودبودهگی شاعر سبب شد پتانسیلهای بالقوه زبانی خود را نتواند
به یک بازآفرینی خلاقانه در شعر برساند و زمین بکر شعر و استعداد او در
مرحله سپهرسازی نتوانست رشد کند و توسعه یابد. (در این زمینه رجوع کنید به
مصاحبه نگارنده با هفتهنامه بیرمی (ویژه نامه بیابانی)،ققنوس.
اصراری بر تحمیل کردن نامهای بزرگ شعر بوشهر بدین نوشتار ندارم اما
نمیتوان دستیدستی به صرف فراتر رفتن آنان از این جغرافیا از رد و
ریشهیابی زادبوم آنان در شعرشان سخن نگفت و از کنار آن گذشت؛ حتی شاعری
چون علی باباچاهی در کارهای کنونیاش میتواند بهانه خوبی باشد تا دریابیم
دل سپردن به افقهای «وضعیت دیگر» نمیتواند به همین سادگیها نخل و
دریااندیشی را از ذهن و زبان شاعری چون او بزداید که میتواند حتا پیکاسو
را نیز سوار آبهای خلیج فارس کند و عامیانهترین ترانهها را ورد بخواند.
جریان نوگرایی و نوسرایی امروز در دهههای چهل تا شصت عمدتاًً متاثر از
گفتمانهای روشنفکری، انقلابی و چپ بود. زبان شعری شاعران بوشهری نیز به
اقتضای زمانه نسبتاً زیر شعاع همان فضا قرار گرفته بود، شاعرانی چون سیاوش
کسرایی و شاملو مورد اعتنای بیشتری بودند.
شاعرانی چون سیدجعفر حمیدی و عبدالمجید زنگویی – در آثار اولیه خود – از آن
جمله بودند. شاعرانی چون محمدرضا تاجدینی که بیشتر متاثر از شعر چریکی
بودند. در شعرهای محمد آذری نیز گویی روح فروغ غالب بود. دکتر حمیدی و
زنگویی پس از آن شعر نو را به جد تعقیب نکردند و رجعتی به قالبهای کلاسیک
داشتند که تا به امروز ادامه دارد.
برخی از آنان زبانی تغزلی را برگزیدند و در این راه میتوان نام کسانی چون
علی دیری و ایرج شمسیزاده را هم اضافه کرد. شعرهای این عده بیشتر از
تمهای تغزلی بهره میبرد. اینان زبانی ساده و قالبهایی گویا را برای بیان
احساس خود برگزیده بودند.
با این توصیف میتوان گونه شعری «شبهمدرن» را در شعر امروز بوشهر بازجست
که در میانه شعر مدرن و کلاسیک پل گذار شعری بوشهر بودهاند.
زبان سمبلیستی از دیگر مولفههای مدرنی بود که در این گونه شعری کاربرد
داشت و دارد. در شعر شبهمدرن بوشهر سمبلهای اجتماعی – آهسته آهسته – جای
خود را به سمبلهای انتزاعی و فردی داد. فضای شهری یا حداکثر نیمهشهری بر
تن شعر شبهمدرن فرمانروایی میکرده در شعرهای شبهمدرن شکل و فرم، نوتر از
درونمایه شعر خود را نشان میداد. به گمان من زیباییشناسی مدرن و
مولفههای مدرن در شعر بوشهر نتوانسته تبدیل به پارادایمی غالب شود و همین
است که جریان شبهمدرن میتواند گویای مسائل مهمی در شعر این سامان باشد.
عبدالرسول حامدی، شیرزاد آقایی و عبدالباقی دشتینژاد هم از نامهاییاند
که نمیتوان نام آنها را در تحلیل دهههای آغازین شعر بوشهر به حساب
نیاورد. از آن میان نام حامدی را با کتاب «خار در گلدان»ش جدیتر میگیریم و
میتوان تحلیل ویژهای را و البته در جای دیگری از شعر او به دست آورد.
از نسل اول شعر بوشهر نمیتوان از کنار شعر قاسم ایرانی گذشت. اگر نبود
تنبلی شاعر در انتشار آثار و اشعارش بیگمان شعر امروز، بیشتر از او
میشنید. به ویژه که ایرانی از معدود افرادی است که در میان نسل اول شعر
بوشهر ذهنیت نسل خود را بدون تعلق خاطر متصلّبانهای بدان به ذهنیتی
امروزی، منعطفتر و شهریتر گذار داده است. (همچنین ر.ک «مینیمالیسم
ایرانی» مقاله نگارنده در ویژهنامه هفتهنامه پیام جنوب)
در دهه شصت، آن زمان که هنوز الگوی آرمانگرایانه جذبه خود را واننهاده بود
و احمد شاملو همچنان به عنوان واپسین نام، که رهبری روشنفکری ادبی را بر
دوش داشت مورد اعتنا و اقبال نسل تازه از راه رسیده آن روزها بود، شعر
بوشهر و شاعران بوشهری هم بعضاً خلسههایی را در آن جذبه از خود بروز
میدادند.
کسانی چون احمد فریدمند و سعید مهیمنی (از نسل دوم) و البته بودند کسانی
چون محمدحسن آرشنیا که همچنان در حال و هوای نیما و شعر نیمایی بود.
آرشنیا هرچند به شکل پیوسته و حرفهای نتوانست خود را در شعر امروز تثبیت
کند اما انکار نمیتوان کرد زبان او این قابلیت را داشت که بتواند
تاثیرپذیریهای خلاقانهای را در شعر نیمایی رقم بزند.
احمد فریدمند هرچند روند تکامل شعری خود را در تحولات دهه هفتاد رقم زده است اما در گام نخستین همان شاعر دهه شصت بود.
فریدمند از معدود شاعران حرفهای بوشهر به شمار میرود. کنشمندی او در
مقابل شعر و زبان و حرکت از میانه جریانهای شعری با حفظ مولفههای
زیباشناسانه خاص خود سببساز این صفت میشوند.
او با فاصلهگیری تدریجی از الگوهای زبانی پیشین در «افسانه هو» و اودیسه
کاغذ واگشتی به منظومه مدرن دارد، اما این که واگشت او و پردازش شعریاش
چقدر توانسته مولفههای مدرن را با خود به همراه داشته باشد مجال موسعتری
میطلبد. او را میتوان جزء جریانهای میانهروی شعر امروز قلمداد کرد.
البته انکار نمیتوان کرد که جنس زبان سرد او میطلبیده تا انرژی بیشتری را
در زبان پراکنده کند. انرژیای که امروز، هم مخاطب سخت بدان محتاج است و
هم جریان شعر امروز.
از پرداختن به شعر و زبان دیگر چهره جدی سعید مهیمنی در میگذرم. (در این زمینه نک ویژهنامه ققنوس/ ضمیمه هفتهنامه بیرمی.)
از شاعرانی که پیشتر آغاز کردهاند اما در دهه هفتاد به اوج رسیدند
میتوان به جلال خسروی اشاره کرد. خسروی و شعر او نمونه و نمادی است از
دگردیسی در ذهنیت، زبان و مفاهیم نسلی که آرمانگرایانه به شعر
مینگریستهاند.
اگر کتاب «با باوری به حجم گلوله»، نخستین کتاب جلال خسروی که در سال ۵۸ به
چاپ رسید، نمایانگر ذهنیت طوفانزده فرزندان عهد روشنفکری بود، اگر الگوی
مسلط آن زمان و زبان اندیشه چپ بود، اگر مفاهیم همه قطعی و کلی بود، اگر در
آن، انقلاب بر عشق غلبه داشت اما اکنون دو دهه پس از آن هیچ نشانی بر
پیشانی شعر جلال خسروی نیست؛ حتی یک نسخه از آن کتاب پیشین هم در قفسه
کتابخانهای مشخصی یافت نمیشود.
«کی وقت داری به هم برویم»، که چاپ شد نشان داد که آن نسل از قطعیت به
نسبیت، از آرمان انقلابی به آرمان انسانی از عدالت به آزادی و از مبارزه به
عشق رسیده است. و اینسان بود که شعریت شعر خسروی هرچه بیشتر خود را به رخ
میکشد.
او اما در آخرین کتاب هنوز منتشر نشدهاش (بمیری بیچاره میشوم عزراییل
جان) از مدرنیسم دهه هفتاد هم فراتر رفته و به چرخشی پستمدرنستی تمایل
یافته است که گاه رادیکالیسم آن، با مایههای قوی اروتیکی همزاد و همراه
شده است.
این رادیکالیسم نوین در شعر خسروی گرچه برای مخاطب عاشقانهپسندی که با ذهن
و روانی آرام ریتمی ملایم را در شعر شاعر دنبال میکند آزارنده است، اما
هرچه هست، این دگردیسی شتابناک از متن ضمیر و ذهن و زبانش برخاسته است.
از آنان که در میانه شعر دهه شصت به هفتاد میانهروان شعری بودند میتوان
به این نامها اشاره کرد: محمدرضا بیگناه، تیمور ترنج و علی هوشمند.
بیگناه، هنرمند مهاجر از آغاز همراهیاش با «تکاپو» حرکت امیدوارکنندهای
را نشان داد که این سالها تکاپویی را در عرصه انتشار شعر از او ندیدهایم.
محمدرضا هاشمی فرد، تیمور ترنج و علی هوشمند روایتی حماسی از شعر جنگ را در
شعر امروز پیش میکشند که در نوع خود آثار قابل تاملی به شمار میروند.
هاشمی فرد در «شروههای شیدایی» روایت نوستالژیک جنگ را با لحنی موثر شعر
میکند. هرچند در هیچ کدام از آثار بعدی خود نتوانست آن صمیمت و حس پیشینی
خود را بازتاب دهد بلکه روایتی کشدار، خنثا و عمودی ارائه داد و بس.
تیمور ترنج اما نگاهی جهانشمولانهتر با طراوتی امروزیتر به جنگ دارد.
زاویه دید او طبیعتمند و عینی است و نثر پیراسته او، بار ریتمی ملایم در
فضای سیال اثر جاری است. واپسین سالهای عمر ترنج با نوشتن غزلهای بیاثر و
خنثا و واگشتی به کارهای کلاسیک سپری شد.
علی هوشمند اما در «آتش ارغوان» و شعرهای دهه ۶۰ خود نگاهی حماسی، بومی،
جنوبی، دردمند و صمیمی به جنگ دارد؛ برخی از شعرهای او چون زینو، بندر
همیشگی و جمعهها از شعرهای ماندگار در شعر جنگ و جنوب به شمار میرود.
هوشمند در دهه ۷۰ و در مجموعه «از نستعلیق گیسوان حوا» گونهای آرکایسیم نو
را پیش میکشد، تمی عاشقانه با شهودی شرقی و سادگی جنوبی، لحظات انفجاری
هرچند کوتاه از مختصات مهم شعرهای واپسین اوست. هرچند اطناب، عدم وسواس در
پرداخت شعری، حدیث نفسوارگی و تغزلزدگی گاه انرژی شاعر را در جایجای
شعرهایش هدر میدهد و کارهای او را در نوسان میبرد.
دهه هفتاد را اگر تعیینکنندهترین دهه شعری شعر بوشهر بخوانیم، سخنی به
گزاف نگفتهایم، چه گذشته از تکچهرههای بزرگی که از دهههای پیش خود را
به این دهه رساندهاند، تنها در شعر این دهه شاهد رشد و نفوذ جریان ادبی به
مثابه یک کنش گفتمانی در این اقلیم بودهایم. به علاوه از شاعران نسل دوم
که دهههای پنجاه و شصت نقطه و نطفه آغاز حیات حرفهای آنها بود در دهه
هفتاد بالیدهاند و به اوج رسیدند.
در این دهه است که شاهد تنوع در نحلههای مختلف شعری هستیم. چهرههای
خلاقانه و جسوری که زبان خود را در سطح درخشانی میپرورانند. کتابهایی از
آنان به چاپ میرسد و مجلات تحصصی پذیرایشان میشود. کافی است این اسامی
را مرور کنیم: فراز بهزادی، شایان حامدی، لیلی گلهداران، روجا چمنکار،
مصطفی فخرایی، رضا طاهری، علی قنبری، فرشید فرهمندنیا و ...
شعر شایان حامدی که در اواخر دهه شصت به تدریج بالید در دهه هفتاد شکوفا شد
و سپس پرپر شد شاهد گونهای «اسپاسمانتالیسم» خلاقانه بود.
حامدی یکی از بکرترین واکنشهای شعری و زبانی را به شعر حجم رویایی در زبان
جاری ساخت. امید غضنفر جزء معدود شاعرانی است که همچنان بر آرمانهای
مفهومی و الگوهای شعریاش پای فشرده است. او در «بی با توییها» از
بازآفرینی تا بازتولید گونهای شعر شاملویی را برای ما آشکار میکند.
اقبال غضنفر به شاملو و شعر شاملویی بیشتر از منظر ذهنی و آرمانی است اما
این که زبان امید چقدر به بازآفرینی میرسد و چقدر در سطح بازتولید میماند
فرصت بحث بیشتری را میطلبد. غضنفر در دومین کار منتشرنشدهاش «فریمهای
شهر نگاتیو» از سطح شاملو به سرچشمهها و الگوهای شعری شاملو واگشت کرده
است. او در این نمونه اشعار با زبانی شکستهتر و با فاصله گرفتن از زبان
فاخر اولیه که یادآور شعر آمریکای جنوبی است نوعی «گفتمان اقلیت» را در
ادبیات تداعی میکند.
امید غضنفر مفاهیمی که در شعر امروز گاه وجه غالب نیست همانند مرگاندیشی
را در کارهای اخیر خود زنده میکند و در این راه از کشتی گرفتن با
روزمرگیها و الگوهای زیست شهری نیز ابایی ندارد.
سیامک برازجانی شاعری است که هنوز دلبستگیهای نوستالژیک بوم جهان ذهنیاش
شدیداً متاثر از شاعرانی چون بیابانی است و کمتر از آن آتشی. البته در
کارهای اخیر او فاصلهگیری بیشتری به چشم میآید. مفاهیم بدوی، عریان و
خنثی که بازتاب زبان سیامک برازجانی است چندان در عمق زبان حل نمیشود و در
لایههای ظاهری آن میماند.
البته شگردهای تکنیکی گاه اصیلی که او با ضربالمثلها، روایات و گفتارهای
سنتی در میآمیزد و در نوع خود زیباست ولی جرقهای است که زود به خاموشی
میگراید. هنوز فرصت برای نوشتن و سرودن و بررسی بیشتر شعر او هست.
مصطفا فخرایی را میتوان یکی از حرفهایترین شاعران امروز بوشهر قلمداد
کرد. او با وجود فاصلههای جغرافیاییاش در بطن مناسبات ادبی امروز ایران
تنفس میکند. نخستین کتاب او «داوود در حنجره داشت» با مقدمهای از
باباچاهی استعداد و ارزشهای ادبی-زبانیاش را آشکارتر کرد. گرچه او هم از
نوسانهای زبانی در کارهای اخیرش بیتاثیر نمانده است اما مگر میتوان
تجربه کرد، شاعر بود، با جهان درآویخت، اما در نوسان نبود؟
فخرایی در آفریدن زبان حجمی، گونه مدرنتری را پیش میکشد. اسپاسمانتالیسم
او با گزارههای زبانی در شعر امروز قرابت بیشتری مییابد و حتا شعر او را
از شعر شایان برای ما جذابتر و امروزیتر میکند.
زبان حامدی خودبسندهتر بوده اما زبان فخرایی ابژههای چشمنوازتری برای
مخاطب میگشاید و مخاطب را به دالانهای درون زبان میبرد. تعلیقها و
کلاژهای حسی و واژگانی فخرایی نیز قابل تامل است.
روجا چمنکار بیگمان شاعری تربیت شده است. تلاش و اکتساب در کار شعر سبب
شده با سنی که بیشتر به دهه هشتاد متمایلتر است در اواخر دهه هفتاد به شعر
جدی امروز ایران پای گذارد و جاپای خود را به تدریج تثبیت کند.
اگر «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» آموزه تازهای نداشت حسی تازه را در
پس پشت خود نهان داشت که در «سنگهای نهماهه» پررنگتر شد و در شعرهای
اخیر او به «زبانیت» رسیده است. «زبانیتی» که دستاورد آشنایی، حشر و نشر و
زیستن در متن مناسبات شعر و شاعران حرفهای است. از این روست که می گویم
چمنکار شاعری تربیت شده است. این تربیتشدگی به صیقل خوردن بیشتر ذهن و
زبان شاعر منجر شده و خواهد شد.
شعر فراز بهزادی نمونه خوبی است از شعری که توانست در مدتی کوتاه
طیفآفرینی کند. به باور من فراز بهزادی تنها شاعری است که در میان نسل
جوان شعری بوشهر موفق به سپهرسازی زیستی در عرصه شعر شده است؛ او لحظههای
انفجاری درخشانی را خلق میکند و چنان حس خود را در زبان میآمیزد که کمتر
فاصلهای را با سوبژههای زبانی خود تداعی میکند.
پس از «بگو در ماه خاکم کنند» فردیتی که موفق به آن سپهرسازی شده بود سیر
انفجاری گرفته و در نتیجه زبان را متاسفانه زیر شعاع ذهنیتپردازی به محاق
برده است. البته پس از چاپ کتاب، کمتر کارهایی را از او دیده و شنیدهایم
اما همان اندک هم داعیه پیشگفته را تقویت می کند. «دنیای من از پلاک۱۱
میآید» از خلیل شیخیانی را میتوان نمونهای از جهان طیفآفرینی دانست که
شعر فراز ایجاد کرده بود.
علی قنبری که از شاگردان مستعد کارگاه رضا براهنی بوده است برخورد
موقعیتمندانهای با «شعر موقعیت» داشته است. قنبری در شعرهای اخیر خود
مخاطب را به گونههای متفاوت و متنوعی از شعر پستمدرن ره میبرد. او در
شعر موقعیت و پستمدرن با فراتر رفتن از الگوهای صرفاً تجریدی و فرمیک
براهنی، میکوشد تا ساختارشکنی را عمدتاً در محورهای مفهومی شعر قرار دهد.
او از طریق الگوهای پساسوسوری و پساساختاری ضمن خلق لحظههای فیالبداهه به
شعری نرم دست مییابد. در اینگونه شعری موقعیتهای فرهنگی، اجتماعی و
زیستی (فردانیت شعری) در پاساژهای زبانی و تعلیقهای حسی به بارزترین صورتی
خود را نشان میدهند.
فرشید فرهمندنیا گرچه فعالیت حرفهای خود را از شعر به داستان، ترجمه و
فلسفه تغییر داده اما نمونه قابل ذکری از شاعران آوانگاردی بوده که
مدلوارهای از شعر هفتاد است. کتاب شعرش نمونه خوبی است از تب و تابها و
التهابها و نمونههای فرمی و زبانی. شعر او از این لحاظ میکوشد نمونهای
از شعرهای عصر خود باشد.
لیلی گلهداران و مانا آقایی هم از شاعران حرفهای این استان به شمار
میروند. در شعر هر دو، انگارههای زیباشناسانه قدرتمندی از شعر امروز حلول
و بروز پیدا کرده است. گلهداران در شعرهای اخیر خود با بازکردن مجاری
تنفسی بر روی زبان، حس شخصی، غریزی، شهودی و اجتماعی خود را راحتتر و
زیباتر بروز میدهد. شعر گلهداران تحلیل مفصلتری میطلبد.
آقایی هم که با «مرگ اگر لبهای تو را داشت» نشانههای درخشش خود را آشکار
کرد در شعرهای اخیرش زیستجهان متنوعتر و متفاوتتری را پیشاروی مخاطب خود
گشوده است.
محمد علی (بابک) از شاعرانی است که گوشه چشمی به شعر جهان و جهانبینیهای
فراسرزمینی داشته. شعر او نیز فاکتورها و مولفههای گفتاری قابل عیانی را
بروز داده است. اما وقفه در روند حرفهای کار و فقدان راهبرد شعری، شعر او
را در خلا و زبان او را در فضایی گنگ معلق نهاد.
شعر رضا طاهری تداعیکننده شعر میانهرویی است که در دهه ۷۰ طیفی از شاعران
مستقل و حرفهای را که چندان دل در گرو محفلها و تئوریها نداشتند جذب
خود کرد. او از معدود شاعران امروز استان است که جهانبینی نوستالژیک خود
را به زبانی نرم گره زده است. ضربههای موقعیتی درخشان و دریافت دقایق و
آنیت از امتیازات کار طاهری است.
با وجود نگاه اندیشگی او فضای تجریدی به شعرش سرایت نکرده و نوشتار او را
سهلالوصول کرده است. شاخصترین شعرهای او در «داستان مرگ سیزدهم» تحقق
یافته است.
در گونه معدودی از شعر شاعران امروز استان بوشهر به مولفههایی از نثر جاری
و ادبیات رسانهای روزنامهای برمیخوریم که در میتوان «سرگردان ساعت
چهار» اسکندر احمدنیا را شاخصتر کرد. شاعر در این کتاب بیشتر از زاویه دید
سوم شخص به حوادث روزمره نگاه میکند و به عمق اشیاء و پدیدهها و حوادث
نفوذ نمیکند. نگاه توصیفگرایانه احمدنیا البته با رویکردی انسانی، عاطفی
درمیآمیزد اما غلبه شعور بر شهود شعری گاه به درغلتیدن شاعر به دامن نثر
منجر میشود.
علیرضا عمرانی از انگشتشمار شاعران مستعدی است که گونه نیمایی را جدیتر
گرفته. شعر او متاثر از شاعرانی چون قیصر امینپور است. نوسانهای شعریاش
سبب شده در تداوم حرفهای و پروبال دادن به حس و زبان خلاقانه خود با درنگ و
گاه توقف مواجه شود.
احسان احمدزاده هیجانهای خلاقانهای را در شعر گفتاری خود میآمیزد که البته گاه آن را تا سر حد نثری رمانتیک تقلیل میدهد.
اسماعیل علیپور تلاشهای زبانی درخوری را در «به رقص رقص مولوی» بروز میدهد که به نقطه اوج نرسیده متوقف میشود.
علیرضا رمضانی از شاعرانی است که ملهم از شعر پلاستیک و تجسمی است.
پراکندگیها و آشفتهکاریهای او انرژیاش در شعر را محدود کرده تا قوتهای
آن گونه نادر کمتر به چشم آید.
عباس اوجیفر شاعری غریزی است که تعمداً به زبان دهنکجی میکند و همین،
همه تواناییهای غریزی او را در شعر به حاشیه رانده است. بسامد بالای عاطفی
در شعر او گاه به نوعی تغزل ارتجاعی میانجامد. شعر او را میتوان به لحاظ
پسزمینه جامعهشناختی نمونهای از وندالیسم عاطفی از نسل جدید شعری ایران
دانست.
مصطفا غضنفری شاعر محله جبری بوشهر که انرژی و استعداد خود را در سرودن و
نوشتن افراطی از محله خود بروز داده است، در شعرهای اخیرش روح نوستالژیک
قدرتمندی را با جهانبینی تازهیافتهاش عجین کرده و آن را با نوعی
دربهدری، جنونمندی، سادگی، بومگرایی و عامیانهگرایی ربط داده که در
شعرش گاه عطر و بوی پستمدرنیسم به مشام میرسد. او برنده جایزه شعر
خبرنگاران ایران در سال ۸۸ شد.
احمد آزادمهر با بازآفرینی اسطورهها سایه درختان با پروردن حس شخصی و
روزمره خود و سارا مویدی با احساسهای تغلیظ شده نئورمانتیکی میانهروان
مدرن این دههاند.
شعر هشتاد دارای مرجعیت فکری نیست. اگر شعر هفتاد و شعر دهههای پیشین
دارای مرجعیت فکری بود و به تعبیری در آن رهبری ادبی وجود داشت، شعر هشتاد
اما آهسته آهسته خود را از زیر شعاع آن رهبری کنار میکشد گرچه اصولاً در
این دهه ما به جای مرجع با مراجع فکری روبرو هستیم ارتباط با مولدان فکری
در شعر دهه هشتاد ارتباطی دیجیتالی، نرمافزاری و دیالوگمحور است.
پدیده ی وبلاگنویسی و وبسایتهای ادبی توانسته جنوب، شمال، شرق و غرب را
خیلی ساده به هم پیوند دهد.دنیای مجازی اما در کنار تنوع و تکثرهای فراوانی
که به رخ میکشد خود مبدع زیستهای دیگرگون و گاه فانتستیک است. از این رو
جریانهای کلان ادبی جای خود را به موجهای خفیفتر دادهاند. در این میان
«نارسیسیسم ادبی» نیز به گونهای دیگر چهرهنما شده است. «من» برتر در این
جهان شبکهای هیمنه بلامنازع خود را از دست داده است.
شعر بوشهر هم جدا از این وضعیت نیست. این نسل هم چونان همنسلهای خود در
سایر نقاط ایران از سویی نمیتواند خود را از اتفاقات زبانی دهه هفتاد
برکنار دارد و از سویی نیز نمیتواند با زبان دیگران بگوید و بنویسد.
به نظر میرسد نه شعر هشتاد بوشهر هنوز به یک تشخص رسیده و نه شاعران این
سامان توانستهاند از باریکه مرز تردیدها و تشویشها به فردیت شاعرانهای
نائل آیند. شاید زیست تجربی مهمترین عامل آن باشد.
میتوان در شعر هشتاد بوشهر کسانی چون محمدباقر حاجیانی، پژمان قانون، سعید
نصار یوسفی، محسن موسوی، محسن خوینی، حسین تیموری، آیدا عمیدی، زری
شاحسینی، احمد بیباک و سایه درختیان را اگر التهابات و نوسانهای فرهنگی،
اجتماعی و زیستی بگذاردشان برجسته کرد و به انتظار آینده آنان نشست.
البته نگرانی شخص من که از واقعیت نیز برخاسته است این است که زیست شعری در
شاعران بوشهر به مرحله تثبیت نرسد. متاسفانه شاعران بوشهر (از متقدم تا
متاخر) در یک نوسان ذهنی و زبانی معلق بودهاند و این آفتی برای تثبیت زبان
شعری آنان بوده است.
در کنار اینها از نام محسن موسوی نمیتوان عبور کرد. موسوی از معدود
شاعران جوان این دیار است که سلامت زبان را در دستور کار همیشه خود قرار
داده و با رعایت اقتصاد کلمات و نوشتار شعری نرم، ملایم، میانهرو و البته
گاه محافظهکارانه را در زبان ارائه میدهد. آیدا عمیدی گرچه با کتاب اول
خود «زیباییام را پشت در میگذارم» مورد توجه قرار گرفت، شعر زنانهای را
بدون رهاسازی تخیل، حس و زبان ارائه میدهد. شعری که از لابیرنتهای تشخص
زبان نگذشته اما ساده و بکر است و مستعد.
در مقابل زری شاحسینی شاعری است که به خاطر جسارتهای زبانی جنسیاش جای
تبریک دارد. شعرهای «کلوگری» و شعرهای واپسین شاعر موقعیتی را پیشاروی
مخاطب امروز قرار میدهد که ابداً پلمیک نیست. او میخواهد خونی تازه در
شعر تزریق کند. موقعیت متفردانه، آشفتگیها، هراسها، مالیخولیا، فوبیا،
تردیدها، تعلیق سیال، ایمان و عصیان، هوشیاری و نسیان، روزمرگی و جاودانگی
مفاهیمیاند که در کمتری از شاعران نسل او به این اندازه قدرتنمایی داشته
باشد.
او گرچه در زبان، نوسانها و حرکتی زیگزاگی دارد اما زبانش اصیل و مال خودش
است، مصنوعی نیست و ساختار شکنیهای مفهومیاش اگر با ظرافتهای شکلی و
تکنیکی بیشتری همراه شود شعر او را در آیندهای نزدیک در نقطه مهمی قرار
خواهد داد.
آوانگاردیسمی که در ذهن و زبان بخشی از نسل هفتاد بوده به شعر هشتاد نیز
سرریز شده است. ناما جعفری که دل و دین در گرو همان آوانگاردیسم دارد در
«پسر مسخره پیکاسو» جسارتهای زبانی را پیش روی گذاشته که البته بیشتر
واگشتی است به دهه هفتاد و بیش از آن که افق خلاقانهای را بروز دهد واگشتی
به زیباییشناسی دهه پیش دارد. آوانگاردیسم او گاه از سانتیمانتالیسم دهه
هفتاد فراتر نمیرود و گاه بهگونهای دادایسم انفجاری منجر میشود که گرچه
در عرض شعر است ولی زیباست.
او نیز دغدغه زبان دارد ولی زبان «خانه تن» او نشده است و در شعر حل و هضم
نشده است. درک بصری و تصویری، توجه به شکل و موقعیت، اجرای چندلایه و خلق
پاساژهای موقعیتی از نقاط برجسته و ممتاز شعر اوست.
هستند شاعرانی که سن و سالشان به دهه هشتادیها نمیخورد اما در این دهه
فعال تر شدهاند. علیاصغر میگلینژاد در «قرارمان این نبود» شعری نرم،
ساده و مفهومگرا را البته با ساختی کلیشهوار و در فرمبندی شبهمدرن به
مخاطب خود ارائه میدهد.
طاهره غمخوار در «رویای خیس باران» از ترویج احساسات زنانه و انسانی خود
نوعی شعریت را میخواهد که در آن خوشآیندی عاطفی مورد نظر باشد و هیچکدام
از دغدغههای زبانی را در دستور کار خود قرار نمیدهد.
شعر سارا مویدی همواره در پناه خوداندیشی و درونگرایی در خلا سیر کرده و
زبان را در هالهای از اسطوره و راز و تمنیات درونی فرو برده است. او البته
به گونهای تغزل زنانه مجال بروز داده که در کمتر شاعر بوشهری دیده شده
است آن چنان که شعرهای جدید و سپید منصوره حکمت شعار. حکمت شعار گرچه زبانش
در این نمونه کارها به درخشندگی و توفندگی غزلهایش نیست اما حرکتی
متدرجانه و زیرپوستی را آغاز کرده که میتواند جرقههای بزرگی را با خود به
همراه بیاورد.
داریوش رضوان پور در «به خواب سیب رفته کودک این فصل حوا» شعری نرم، ساده و
حسی را به دست میدهد. او از شاعرانی است که زبان را ابزاری برای لذتپذیر
کردن شعر قرار داده است و هدفی برای آن متصور نیست. رشد حسی و استفاده از
تمهای ثابت و صامت شعر او را از حرکتهای زیگزاگی و پرنوسان در امان نگه
داشته است.
اما همشهری جوان او احمد بیباک در مقابل این وضعیت است. او از شیفتگی به
شعر گفتار به رادیکالیسمی که گاه با مایههای اروتیکی همراه است از
نوسانهای شعری و زبانی برکنار نمانده است. رادیکالیسمی که در درون آن
انگیزههای قدرتمندی برای کشف جهان جدید زبان و شعر برقرار است تا آینده چه
پیش آورد.
از شاعران نسل دوم بوشهر نام سیداسماعیل بهزادی نیز قابل اعتناست. کتاب
«آوای دشت» امیدهای نابی را برای شکوفا کردن گونهای زبان و حس تازه در پی
داشت که در کارهای بعدی او محقق نشد. آن چنان که شاعران نسل سومی این دیار
چون محمدرضا محمدزادگان با کتاب «بدرود امی تیس».
به طور کلی شعر نو بوشهر و شاعران، آن را در چهار سیکل موقعیتی، زمانی،
نسلی میتوان تقسیمبندی کرد که هر کدام از این موقعیتهای نسلی-زمانی
لزوماً شاعرانی را در درون خود پروریده است. شاعرانی که البته مولفههای
شعری و زبانی، آنان تمام و کمال مختصات دوره خود را ندارد و بنابراین
تقسیمبندی دههای (۵۰، ۶۰، ۷۰، ۸۰) قدری با تساهل همراه است اما برای
تمایز بیشتر میتوان موقتاً به این صفبندی دل خوش کرد و چهرههای جدیتر
هر دوره را بدینگونه به شمار آورد:
دهه ۶۰-۴۰ (نسل اول)
محمدرضا نعمتیزاده، پرویز پروین، منوچهر آتشی، محمد بیابانی، عبدالرسول
حامدی، شیرزاد آقایی، علی باباچاهی، جعفر حمیدی، عبدالمجید زنگویی، محمد
آذری، عبدالباقی دشتینژاد، قاسم ایرانی و ایرج شمسیزاده.
دهه ۷۰-۶۰ (نسل دوم)
سیداسماعیل بهزادی، جلال خسروی، احمد فریدمند، سعید مهیمنی، تیمور ترنج،
علی هوشمند، محمدرضا هاشمیفرد، اسکندر احمدنیا، شایان حامدی، کیوان
نریمانی، حسین پورصفر، محمدحسن آرشنیا، محمد غلامی، علی دیری، فتحاله
علیمرادی، طاهره غمخوار، منوچهر بهروزیان و اکبر قناعتزاده.
دهه ۷۰ (نسل سوم)
محمدرضا بیگناه، محسن خویینی، علی قنبری، مصطفی فخرایی، لیلی گلهداران،
مانا آقایی، فرشید فرهمندنیا، احمد آزادمهر، حسین دراهکی، امید غضنفر،
سیامک برازجانی، احسان احمدزاده، اسماعیل علیپور، رضا طاهری، محمدعلی شاکر،
خلیل شیخیانی، داریوش رضوانپور، زهرا جهانافروزیان، سارا مویدی، فراز
بهزادی، محمدرضا محمدزادگان، علیرضا عمرانی و مجید اجرایی.
دهه ۸۰ (نسل چهارم)
روجا چمنکار، زری شاحسینی، آیدا عمیدی، محمدباقر حاجیانی، پژمان قانون،
ناما جعفری، حسین تیموری، محسن موسوی، سایه درختیان و احمد بی باک.
