ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب

سر از ساحلی گرمسیری در آوردم

افتادم به دست بچه ای اخمو

دست هایم را از دست داده بودم

خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و

هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود

روی همین موج ها

خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند

رنگ موج ها از ترس ریخته بود و

آفتاب خم شده بود ته دریا

تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده

به خط غریبی در آمده بودم

افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل

آواز جاشوان غرق شده

قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.

-----------------------------------------------------------------------------------------


خوانش آقای حبیب شوکتی نیا

شعر جنوب همیشه شاخصه های خودش را داشته و دارد . به خاطر همین کسی مثل سپانلو به نحله ی خاص از شعر معاصر معتقدست که شعر جنوبش می نامد .
فخرایی شاعری جنوبی ست و گرمی جنوب در واژه گانش جاری ست . همچون روانی پور که نثرش بی که جنوبی خاص باشد ، حضوری جنوبی دارد.
و این در آمدن به خطی غریب با تمام نثر گونه گی اش به دلیل افعال گاه غبر ضروزی،در خواب هایی اتفاق می افتد از جنس کابوس اما روشن و زلال.
کابوس های جنوبی همواره دریا و جاشوان را در خود نهفته دارند. همانگونه که رویاهای گرم شان. ولی این بطری کذایی که آواز از دهنه اش قلپ قلپ بالا می اید، بیش از آنکه جنوبی باشد، از دیار افسانه هاست . و این افسانه اشنای تمامی سرزمین های همسایه با دریاست.
چیزی که این افسانه را به دیار جنوب پیوند می زند ، سنگ قبر خوابیده بر ساحل ست. که جنوبیان در همیشه ی تاریخ از این سنگ قبرها گورستان کاشته اند بر کناره های ساحل خاطرات شان.
اما سفر فخرایی در مسیر این خط غریب، ساکن ست . بی هیچ حرکتی در شعر. انگار زنجیری ناپیدا بر پای واژه گان دارد که حس محرکانه به مخاطب نمی چشاند. انگار سفری در خلا صورت گرفته .
و اگر منظور شاعر القای خمودی و به حس ساکت مرگ رسیدن باشد، موفق ست.ولی اگر .....

------------------------------------------------------------------------------

خوانش آقای ابوالفضل حسنی

شعر ساختمند است- اما انچه در ار تباط با این متن مرا رنج می دهد حوزه ی تغزلی ان است :"من (راوی) اواز جاشوان غرق شده هستم" (این جمله کل داستان این متن است) دخالت من به عنوان ستون فقرات این شعر لایمندشدگی ان را خنثی کرده است و تنها پرتاب تغزلی به ان داده و ما بقی بالهایش را بریده است به نظرم اگر این متن به این صورت اجرا می شد و در نهایت به پایانبندی می رسید عالی بود: 1- مکان روایت میشد سا حل یعنی راوی بر ساحل ایستاده و .......2- شی روایت شده میشد بطری یعنی راوی شاهد بطری ای بود که از دور دست به سمت سا حل در حال حرکت است و در حال نیز حرکات و کنشهای نیز دارد که روایت شونده و سازنده ی سا ختمان عمود متن هستند و در نهایت متن به اینجا می رسید:
آواز جاشوان غرق شده

قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.

این اگر میشد مخاطب حرفه ای می توانست از بطری (بطری شعری این متن ) به معنا ها و لایه های هستی شناسا نه و روانشناسانه ویژ ه ای برسد، یعنی یک بطری از نا کجای در یا میامد و اواز جاشوان غرق شده را بر ساحل متولد می کرد...
.................................

اما حیف می اید این را هم نگویم که در بین تمام متنهای که از بچه های جنوب در خصوص عناصر بومی شنیده ام (مخصوصن در خصوص جاشوان) این متفاوت تر و و نو تر بود

-------------------------------------------------------------------

خوانش خانم پورجوادی

شعری باتر کیب های زیبا، هر بند به بند دیگر انگار رجعتی بود یا سفری .میل ناگهانی رفتن وکنده شدن خود را به کام تقدیر انداختن . گریزست یا رفتن برای اینکه مانده نشوی وساحل گرمسیری جغرافیای خوب شاعری ست ( نوشتن) همانی که منیرو روانی پور هنوز دلبسته ش مانده وهنوز از کاکل نخل ها می نویسد وحس غربت باریدن برف رویشان!!
شاعر آن خنده ی از شدت هول نمی بینی کنج لب بچه های اخموی سرزمین من ؟
وچه تعبیر قشنگی خوابهای شیشه ای حباب خواب وترکیدنش میان دستی که نه من اورا ،اومرا از دست داده.
باز هم بندی که گیجت می کند .نمی دانی تکلیفت چیست .مگر که شب ها خواب بگریزد وتو آشنای مهتاب و ستاره باشی تاصبح .وکلمات در پارادکسی دلچسب شب را به روز در هم می آمیزند .خواب هایت پارو زنان به صبح رسیدند یا شب ،ویا اینکه می خواستی تصویری بی زمان بسازی از عدمی که نه صبح ست ونه شب.
ودرد سرنوشت محتوم آدم ها آخرین تصویر قلپ قلپ مرگ که دهان شیشه را پر می کند وغرقش.

-----------------------------------------------------------------------

 

خوانش آقای سهولی


شروع شعرناگهانی است شاعرهم غافلگیرشده است
"بطری سربه هواشاعررابافلسفه ای پیوند می زند فلسفه ای که دغدغه ی همه ی انسان های خردورزاست.بطری را می توان استعاره از جهانی دانست که انسان از بدو تولد درآن شکل می گیرد.جهانی که جبراست ودراختیاردرآن بسته است.
"بطری سربه هوا"ترکیبی است که ذهن رامتوجه بطری معمولی می کندکه سرآن روبه هوابازاست وهوادرآن جا گرفته است!وازطرفی "سربه هوا"یعنی خودرای وبازیگوش.
اما فعل "انداختم"در_اختیارراکاملا نمی بنددوبلکه جبرواختیاررا باهم عرضه می کند"لاجبرولا تفویض بل امربین امرین"1
حافظ می گوید:
"درکار گلاب وگل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد"
اما مولوی می گوید:
"این که گویی این کنم یا آن کنم
خوددلیل اختیاراست ای صنم"
"سرازساحلی گرمسیری درآوردم"
فوق العاده جغرافیایی است تقدیری که جغرافیای انسان رارقم می زند.بازفخرایی ازاختیار به جبربرمی گردد رشته ی جبر اندیشه ی شاعررا رها نمی کند.
با دیدن گزاره ی "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"مخاطب بطری را مجسم می کندکه شی ای درآن محبوس است وشیشه دستخوش امواج ناآرام دریاست وهیچ اختیاری ازخودندارد درحالی که همه جا را می بیندوبر همه ی جنب وجوش ها اشراف دارداما نمی توانداززندان شیشه رها شود.دراین گونه خوانش اختیارسوسو می زند و شاعر وبه تبع آن خواننده
هنوزدرتعارض است وهنوزذهن محل_ شدآمد_جبرواختیار است.
"افتادم به دست بچه ای اخمو"
شعر شریعتی را به یاد می آوردبااین تفاوت که شریعتی درعالم آرزو ازاین دنیا می رود وگل می شود از گلش سوتکی می سازند ومی دهند به بچه ی بازیگوشی تاهردم درآن بدمد وخواب هارا آشفته سازد.
اما فخرایی از دنیای عدم به این دنیا می آید ووجودش درمناطق جغرافیایی_ تقدیرش به دست بچه ای اخمو می افتد تا سناریوی فخرایی گره بخورد.
آیا بچه ی بازیگوش شریعتی همان تقدیر جغرافیایی (شیشه ی سر به هوای)فخرایی است!؟ بچه ی بازیگوشی که هردم می نوازد-نواختی منظم تحت رابطه ای علت ومعلولی-ولی متوجه انجام دمیدنش(آشفتن خواب)برای بیداری نیست وطبیعتی که با نظمی ویزه درخودمی پویدوبه عواقبش آگاهی ندارد یکی است!؟
آیا" اومی رودبه طرف تقدیر لیله القدرش واین هم به طرف تقدیر!؟2
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم
چه خواهدساخت؟
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته راآشفته تر سازد.
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را.3
گزاره ی"دستهایم را ازدست داده بودم" سخت جبری می شودودر_اختیاررا مطلق می بندد.
"خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم"
این گزاره زیبایی است .خواب بادست به ویزه بازو رابطه ی نزدیکی دارد.انسان گاهی بازویش را بالش سرقرارمی دهدتا بخوابدرویای آدمی حضوردرذهنی داردکه ذهن آن رادرعالم بیداری تجربه کرده است وجایگاه ذهن درسرآدمی است.
آیا می شودمیان سر و بازو و خواب قرینه ای یافت تا ما را به مجاز دلالت کند!؟وخواب را مجازازسر گرفت!؟ومی توان گفت سری که خواب درآن شکل می گیرد چسبیده به بازوان است!؟ وبه جای سر خواب را به کارگرفت!؟اگر چنین باشدفخرایی مجازی مدرن درناخودآگاهش شکل گرفته است.4
"هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیرنکرده بود"5
آرایش ادبی ظریفی شکل گرفته است وبدون تکلف آمده است
آیا می توان گفت به دلیل رفتن زبان سوی سادگی چنین امکانی(آفرینش ادبی)میسرمی شود؟یابا فراهم شدن چنین امکانی نقش زبان کم رنگ می گرددوبر جنبه ی تخیلی وتصویری کلام افزوده
افزوده می شود؟
زبان شناسان می گویند زبان چهارنقش دارد وآفرینش ادبی راجزیکی ازنقش های آن می دانند اماتصریح می کنند که آفرینش ادبی مانند سایر نقش های زبان جزنظام زبان محسوب نمی شود.
ترکیب" خواب های شیشه ای" ترکیبی است که خواب راازجنس شیشه می داند که بسیار شفاف وشکستنی است خواب را می شود با حس بینایی دید!!! ولی شیشه باحواس بیشتری می توان درک کرد .جالب است که هم خواب وهم شیشه هردو
شکستنی هستند.
"جان من اکنون مجال خواب چیست
خواب را بشکن که وقت خواب نیست"6
دوگزاره ی "ناگهان خودرادربطری سربه هوایی انداختم"و"خواب های شیشه ایم چسبیده بودند به بازوانم" باظرافت شگفت انگیزی به هم پیوند می خورند. بطری شیشه ای همان خواب شیشه ای است .خواب شکستنی وزودگذر است بطری (دنیا) شکستنی وزودگذر است دنیا به خواب زودگذر تعبیر کرده اند.
این پیوند فرم شعررادرارتباط عمودی رقم می زند .به هرحال شاعردربطری وخواب های شیشه ای هردو زندانی است ولی ازطرفی با دنیای آزاد یا رو به آزادی ارتباط دارد(مجبور-مختار)
"رنگ موج ها از ترس ریخته بود
آفتاب خم شده بود ته دریا

خواب هایم سفرهای طولانی اشان را پارو می زنند"
دراین گزاره ها نیز ارتباط عمودی حفظ شده است خواب هامثل بطری روی آب جاریند.خواب ها وسفر طولانی پارادوکس معنایی را القا می کنند .خواب طولانی نیست همان گونه که دنیا نیست.
آفتاب زندگی روبه غروب است وحیات رنگش راازدست داده است .غروب ازآن دورها به آب می رسد گویا تا ته دریا خم می شوددراین حالت رنگ دریا وموج دیدنی است که شاعرآن را به ترس تعبیر کرده است.ترسی که نتیجه ی وداع با زندگی است.(مرگ اندیشی یا مویه برمرگ!)
اصطلاح" رنگ ریختن" زیبا به کار رفته است درادبیات کلاسیک نمونه ی آن وجوددارد.
مولوی می گوید:
"آن یکی درخانه ای در می گریخت
زردروولب کبودورنگ ریخت"7
"تکه کاغذی شده بودم ازدرد به دورخودپیچیده"
آیا شاعر به نوشته های روی کاغذ کاغذاطلاق می کند؟
این رامی توان ازگزاره ی بعدی دریافت کرد؟ که می گوید:" به خط غریبی درآمده بودم" یعنی کاغذ وخط مثل خواب وبطری یکی شده باشند؟
این هم آرایه ای ازهمان جنس آرایه های ی قبلی اما پنهان وپیچیده بدون خواست وخودآگاه شاعر.
این خط خط_ سرنو شت ومقرمطی است که نوشته شده اما دیده نمی شود وخواندنش به قول خیام نه تو می دانی ونه من.
"اسرارازل را نه تودانی ونه من
وین خط معما نه تو خوانی ونه من
هست ازپس پرده گفتگوی من وتو
چون پرده برافتد نه تومانی نه من"8
"افتادم برسنگ قبری خوابیده درساحل"
وسرانجام انجام_همه ی تلاش ها وتقلاهای بشری افقی برسطح زمین خوابیدن است.
"لوح سنگین"9 رابر سر می گذارند وشاعر بر" لوح سنگین " خفته است. فخرایی اراده ی ضد کرده است.
---------------------
1)روایتی از امام صادق(ع)
2)این تعبیر از آیه ا... طالقانی است
3)شعر ازدکتر شریعتی است
4)در خوانش های قبلی این نوع را شرح داده ام
5)ر.ک شعر فخرایی"زیردندان های کوسه های گرسنه هم/فکرهای پریشانم به تو خیره می کنم
6)مرثیه ی نگارنده درمر گ یکی ازعزیزان (مرحوم محمد مجتبایی)
7)مثنوی مولوی دفتر پنجم
8)نزهه الارواح حسینی طربخانه30به نقل ازعمر خیام ذکاوتی علیرضا قراگزلو انتشارات طرح نو چ دوم ص1977
9)این تعبیراز حافظ است "به جای لوح سیمین درکنارش/فلک بر سر نهادش لوح سنگین


------------------------------------------------------------------------

خوانش آقای قزللو


شعر یک احساس گلوله شده و در ته گلوی جان مانده است . فقط جان بیدار می تواند در یابدش. حال جرقه ای ؛ واقعه ای باید تا شاعر به بیرونش پرتاب کند . آن چه شاعر دارد ؛ واژه است و در واحدی بزرگ تر جمله و در کلان تر ؛ متن. شعر احساسی است که دیگران نمی توانند از همان زاویه ببینندش.
زبان شعر ؛ یعنی همان واژه ها باید به گونه ای انتخاب شوند که از معنای معمول و لغوی خارج شوند و در کل متن مفهوم دیگری را به مخاطب القا کنند.
در این میان ؛ ارتباط های افقی و عمودی را هم مد نظر داریم که همان فرم است که در شعرهای کلاسیک یا نبود یا اگر بود بیش تر افقی بود.
عناصر شعر فخرایی یک آدم است؛ یک بطری؛ یک دریا ؛ یک ساحل ؛ موج؛یک بچه ی اخمو؛ خواب شیشه ای؛ترس؛ آفتاب؛ تکه کاغذ؛ خط غریب؛ سنگ قبر خوابیده؛ آواز جاشوان عرق شده؛
بسیار خوب . و جناب فخرایی که سراینده ی شعر است با این مصالح بوده و بعضی نبوده!
فضایی بسیار نا همگون . استحاله های پی در پی : دست هایم را از دست داده بودم/ خواب های شیشه ای چسبیده بودند به بازوانم و...
خواب شیشه ای = خواب شفاف از آن خواب هایی که خواب نیست. " و کور شوم اگر دروغ بگویم."(فروغ)
همه چیز جاندار گونه می شود.
شی افتاده در بطری پس از تبدیل ها و دست به دست شدن ها ‘ کاغذ می شود. به خط غریب! "آن خطاط سه خط نوشتی.." حالا این کدامش باشد ؛ سهم مخاطب است بگردد و پیدا کند. عاقبت هم ؛ نقش یک سنگ قبر می شود
در پایان مشخص می شود که بطری به دریا افتاده ؛ حکایت جاشوان غرق شده در دریاست که قلب قلب بالا می اید.
اما پیچیدگی های بسیار این متن کمی مخاطب را سر در گم می کند . شاید گروهی بگویند ؛ شعر به معنی نیاز ندارد. یا مفهومی کلی نمی طلبد. اما همان گونه که اول گفتم نا همگونی احساس با کلمات ؛ که از حنس هم نیستند ؛ گاهی صدای شعر را خفه می کند . این همه آب و دریا ؛ اما برای نوشیدن قطره هایی می یابی!
غریبه گردانی واژه ها و بر هم زدن نحو و قاعده افزایی و قاعده کاهی و تشبیه و استعاره و نماد و ... تا حدی در شعر موثرند. بیش از آنش زیان می رساند. وقایع زیاد در یک متن کوتاه تاب نمی آورد . بخش های اضافی دارد که اگر برش داری لطمه ای به متن نمی زند که روان ترش می کند .
این هایی که جسته و گریخته گفتم ؛ نظر یک مخاطب است که از شعر توقع بیش تری دارد.از فخرایی بیش تر از آن!
ارتباط های عمودی اش کم رنگ است . به همین سبب دم لای تله نمی دهد. باید احساس را با واژه هایی بیان کرد که مخاطب بتواند به دیدگاه ها و احساس شاعر برگردد و علاوه بر آن با چند معنایی ها به مکان هایی سربکشد که خود شاعر هم سر نکشیده باشد.

-------------------------------------------------------------------

خوانش آقای اصلاح پذیر
 
شعر شناسنامه ی جنوب را در جیب دارد . همان کلمه ی گرمسیری محلیت شعر را روشن میکند و این خوب است . بنظرم بخشی از این شعر کار الاهه ی شعر دریایی است و بخشی را انگشتانت نوشته اند . آن بخش که از دریا آمده است این است :
( اگر از دست بردن در شعرت می رنجی حق پاک کردن این نظر برای تو محفوظ است)
ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب
روی همین موج ها
خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو میزدند
رنگ موج ها از ترس ریخته بود و
آفتاب خم شده بود ته دریا
تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده
به خط غریبی درآمده بودم
آواز جاشوان غرق شده
قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد

و سایر بخش ها را شاعر در خشکی سروده است و دریایی نیست . بخش دریایی شاهکاری است که رسیدن بطری به ساحل آن را میشکند . نرسیدن بطری است که تراژدی را میسازد . اهل غرق بطری نمی فرستند . خودشان هروقت بخواهند می آیند و خشکی را غرق میکنند .

------------------------------------------------------------------------------
 


خوانش آقای باقری فر

....شعر امروز بیان معانی ناشناخته و مبهم درون انسان است. اگر شعر کلمات و ترکیباتی بود که همه می توانستند آن را به راحتی بر سر زبان بیاورند و یا بر صفحه ی کاغذ بنگارند، چه نیازی بود که شاعر واضحات و معلوماتی را که همه از آن آگاهند را به رشته ی تحریر در آورد. شعر سپید به شاعر امروز این امکان را داده است، هر طور که بخواهد بنویسد. برای همین است که شاعر ناگزیر نیست به سر خط برگردد و چیزی بنویسد که توازن ذهن مخاطب را به هم نریزد و لذت و کیف قافیه را به هم ببافد و غزلی را به تخلص در آورد. شعر امروز صدای تپش قلب شاعر است. صدای گریه ی نوزادی است که تازه متولد شده است.
شعر مدرن، هواخوری و میگساری و جام و زلف یار نیست، تکریم خوان سلطان و بردن ران ملخ نزد سلیمان نیست... شعر امروز موسیقی مغشوش در خانه ی چوبی کودکی است که آن سوی ساحل آب های گرم، منتظر مهمان شاعری می باشد که قصد هجرت نموده. هجرت به سرزمینی که شاید در آن جا نقطه ی آرامش بخشی بیابد و مرهمی بر درد های زمینی اش بگذارد.
شعر"به خط غریبی در آمده بودم" نیز همانند دیگر شعر های جناب آقای فخرایی غریب، و ناشناخته و در انحصار دل مشغولی ها و دغدغه های شاعراست. گاهی شعر را برای خودمان می سراییم و وقتی به اتمام رسید حس می کنیم درون مایه های آن درد های مشترکی است که می تواند مورد توجه مخاطب نیز قرار بگیرد.
از دیدگاهی دیگر، به نظر می رسد آقای فخرایی خود از نقاط ضعف و قوت شعرش آگاه بوده و ضرورتی برای بازسازی و تغییر درآن ندانسته است. و شاید نمی خواسته است تن به ساختاری بدهد که یک عکس رتوش شده به خود می گیرد و با رنگ و سایه و لعاب،زیبایی و ماهیت خود را به دست می آورد.
این شعر یک سفر است. سفری که شاعر را از هر گونه وسیله بر حذر داشته و او را مکلف کرده است که به تنهایی و درون یک بطری سر باز بر آب ها شناور شود، تا به مقصد برسد. شاید هم تکلیف و اجباری در کار نبوده و او ساده ترین راه را در ذهن خویش تصور کرده و آن را انتخاب نموده است. راه دریا همیشه پر مخاطره بوده است و از نگاه دیگر می توان گفت که شاعر دست به خطر زده است و خود را در محک یک تفکر متفاوت قرار داده است. سفری که به طور ناگهانی آغاز نموده و در طول سفر به خوابی عمیق فرو رفته تا خطرات راه را نبیند و دل به دریا زده باشد. به تعبیری دیگر شاعر خویش را به دست امواج متلاطم روزگار سپرده است و ناخواسته سر از سرزمینی در آورده است که هیچ انتظار دیدن آن را نداشته است.
میزبان شاعر بچه ی اخمو و بد خلقی است که نوزاد همین قرن است و آن سوی رؤیا ها نشسته است . "قرن بیست و یکم"... قرنی که فقط خواب های شیشه ای می تواند در آن به ظهور برسد. خوابی که دریک بطری سر گشاده حبس شده است.
شاعر فارغ بال به ساحل نمی رسد، بلکه در یک آشفتگی و سوار بر امواج خروشان آب سفر رؤیایی خویش را پارو می زند، تا به جایی برسد که آخرین منزل گاه اوست. او با انبوهی از فکر های متفاوت و گنگ روبرو می شود و نمی داند چگونه آن ها را با هم در آمیزد تا به یک خط آشنا و شناخته شده برسد و از خط غریب و مهجوری که او را به دنبال خودش و در امتداد امواج می کشد رهایی یابد. برای این است که احساس ترس می کند و چهره ی ترسیده و رنگ پریده ی موج ها را که از نگاه دریا قابل درک است می شناسد و در آن لحظه است که ترسی مضاعف بر او وارد می شود و به غروب
شاید بهتر این باشد که شاعر هر چه در کیسه ی درد خویش دارد بی پروا و بی آلایش بیرون بریزد و چندان پایبند نقطه گذاری ها و وصل و فصل های لغات و بند های شعر خود نگردد. اگر به چرتکه پناه ببریم و برای هر کلمه محاسبات دستوری و "چگونه بگویم که بهتر است" رو بیاوریم، همان می شود که چیدمان ها و قافیه بند ها و اوزان شعر را تشکیل داده و شعری ساخته می شود، مثل یک بنا، که مصالح کار را پیشاپیش پای کار ریخته شده و به معمار امکان می دهد که کار را شروع کند.
می نگرد و هراس شب شدن و در تاریکی گم شدن او را چون تکه کاغذی مچاله شده بر خود تا می کند. سر در خود فرو بردن و بر دریا نشستن و خطر کردن.
دو گانگی و بیگانگی از خویش و سردرگمی پیوسته، از موانع سفر شاعر است. و چون از لایه های ترس نور را جستجو می کند، خورشید را می بیند که سر خمیده بر پایان دنیا در حال افول است، چه دردناک و اسف بار است سرنوشت انسانی که بر نقطه ای سرگردان بماند و به هر طرف که بنگرد خویش را در اسارت ببیند. غربت و سرگشتگی در وجود شاعر امروز است. این سفر که سرآغاز سفری دیگر است سر به ساحلی می کوبد که یک قبر و یک نماد مرگ در آن جا به انتظارش نشسته است. سنگ قبری که یادگار سال های زندگی و گذرگاه کودکی، جوانی و جریان عمر انسان است.
مثل غریقی می ماند که به سختی به ساحل رسیده است و سر بلند می کند و کشتی غرق شده ی خود را که جاشوان سرنشینان گمنام آن هستند را به تلخی نظاره می کند. خواب سفر را متفکرانه به دست فراموشی می سپارد و یک بطری خالی و غرق شده را می بیند که چه اسراری را با خود به اعماق آب ها برده است.
و اما این یک تصور شخصی از دیدگاه بلند و رسای شاعر بیش نبود و چون به عمق ماجرا نگاه کنیم، می بینیم که هنوز شاعر به انتهای سفرش نرسیده است و برای این که به مقصد برسد سال ها زمان می برد و شاید راهی بی پایان او را با خود به مسیر سرنوشت خواهد برد. به جایی که انسان از دنیای ظلمانی نادانسته ها و ناممکن ها نجات یافته و به سرزمینی وصل گردد که خاستگاه فطری اوست. سرزمینی که شاعر را به خوشبختی و سعادت مطلوب برساند. و این خواست در همین جهان حقیقت مطلوب است.

-------------------------------------------------------------------

خوانش آقای ارجمند
اگر زبان شعر را به ترکیب سازی ، باستان گرایی ، گستردگی واژگان ، نوآوری در واژگان و.... تقسیم کنیم ، چنین برخوردی با زبان دیده نمی شود. صور خیال مصراع هایی از شعر برجسته می گردد که به مواردی از این دست می توان یاد کرد و به خاطر سپرد : خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند....یا آواز جاشوان غرق شده/ قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.در مصراع های پایانی عنصر عاطفه را نیز در شعرتان راه داده اید تا مشارکت خواننده را از این طریق در شعر داشته باشید. موسیقی معنوی شعر در تعبیر "سربه هوا بودن بطری" ظهور می یابد.ساختار موجود شعر از الگوی روایت قصه پیروی می کند.بنابراین با اندکی تسامح مستحکم می نماید.

--------------------------------------------------------------------

خوانش  خانم سارا محدث

سمبلیزم...
بی شک با شعری مواجه گشته ام که سمبل ها و شناختشان، یگانه راه دستیابی به درون مایه ی اثر محسوب می شود...
" ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب"
در ناخودآگاه اکثریت، که از قضا ریشه ای عمیق در کودکیمان نیز دوانده، نامه ی درون بطری سمبلیست از واپسین امید های انسانی ناچار و به تنگ آمده، که آخرین امید به رهایی و نجات را به دست موج های گاها غیر قابل اطمینان دریا می سپارد، آن هم تنها با بارقه ی کوچک احتمالاتی چون بازیافت یا خوانده شدن در ساحلی دور/ روزی/ جایی... آوردن واژه ی " ناگهان" در ابتدایی ترین نقطه ی شعر حکایت از تصمیم بی باکانه و دیوانه وار مسافری می کند، که حتی قایق قابل اطمینانی را برای سفرش انتخاب نکرده "شیشه ای سر به هوا"... و این بدان معنیست که یک انسان چقدر از نخوانده شدن و در واقع درک نشدن به تنگ آمده است که برای رساندن پیامش به دستانی فهیم، خود را به موج های حادثه می سپارد و پیرانه سر راهی جهان احتمالات می شود...
" سر از ساحلی گرمسیری در آوردم / افتادم به دست بچه ای اخمو / دست هایم را از دست داده بودم / خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و / "
اما در این اثر راوی، نامه ( بخشی از تفکرات و وجودش ) را بر آب نیافکنده، بلکه از فرط استیصال و ستوه، تمامیت خود را بر امواج سرکش سپرده است تا شاید بر ساحلی فرود آید، که دست هایی نه چندان اخمو بازش یابد... در واقع بزرگ ترین خطر زندگی را برای دست یابی به ایده آل به جان خریده... اما درست همانند سایر تراژدی های حیات، این انتحار نیز با شکست مواجه می شود/ در واقع تمام زحمات و مشقاتی که در راه این سفر طاقت فرسا متحمل شده، نه تنها اجری در پی نداشته، بلکه به نتیجه ای بدتر منجر گشته... به طوری که مسافر ما، در شیشه حتی اختیار دست هایش را نیز از کف می دهد و محکوم به تبعیت از اراده ی دستان کودکی می شود که فاقد ذره ای نشاط و هستی کودکانه است... بنابراین خط بطلانی بر تمام آرزوی مسافر کشیده می شود... آرزو هایی که از نم این دریا و رنج سفر بخار کرده و در خود حبس شده اند..." هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود"
به گمان من یکی از بدترین حادثه هایی که ممکن است بر شخصی حادث شود، فقدان "اتفاق" و به تعبیری، گونه ای از حرکت در زندگیش است... در واقع محکوم شدن به تداوم حیاتی بی رنگ و بو که روی موج های تقدیر و قَدَر، تلو تلو خوران سرنوشت زندانیش را رقم می زند...
"روی همین موج ها / خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند/ رنگ موج ها از ترس ریخته بود و /"
به گمانم در این قسمت شعر/ بطری دوباره بر آب پرتاب می شود و سفری دیگر آغاز می گردد... اما این بار هولناک تر و خطرآفرین تر... بطوری که رنگ دریا هم حتی از این انتحار و از جان گذشتگی سفید می شود...
"آفتاب خم شده بود ته دریا /تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده / به خط غریبی در آمده بودم / افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل / آواز جاشوان غرق شده / قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد."
مسافر درست مانند کشتی شکسته ای که واپسین نفس هایش را بر کرانه ی بی انتهای دریا می کشد، در خواب و رویا هایش فرو می رود... خورشید رو به غروب است / درست مانند جان و زندگی مسافر محبوس در شیشه ای که به غروب زندگیش می رسد/ ارتباط سمبلیکی که میان غروب خورشید و پایان زندگی مسافر ایجاد شده، زیبا و مشهود است...
این نامه/ انسان، رو به مرگ است... و از شدت دردِ تمام خوانده نشده هایش و بی حاصلی تمام این تلاش، چون عقرب گزیده ای، به خود می پیچد و جان می کند...
برای شکستنِ وجودی شیشه ای، تکه ای سنگ هم کفایت می کند...
کسی همراه امید های نافرجامش در خود غرق می شود و می میرد... این پایان درد آور و غم انگیز چیز تازه ای در تاریخ بشری ما نیست... آدمیان زیادی اینگونه بر سنگ قبر ها شکسته اند...
------------------------------------------------------------------



معرفی و نقد «داوود در حنجره داشت»/اصلان قزللو

------------------------------------------------------------------
ویژه نامه ی « ویژه ی شناخت شاعرانگی و پاسداشت ادبی سعید مهیمنی »