نگاهی به مجموعه ی «داوود در حنجره داشت» سروده ی  مصطفی فخرایی

(پروانه دلاور)

در  این نوشتار با نگاه به مجموعه شعر مصطفی فخرایی  به محور های برجسته ی واژگانی، نحوی، ادبی وفکری  پرداخته می شود.

محورواژگانی:

شعرهای مجموعه ی « داوود در حنجره داشت» مرا بیشتر معطوف حوزه های واژگانی ساخت. شاعر این دفتر، دارای جهان بینی است و آسمان و ریسمان نمی بافد. پس حوزه های واژگانی اش ، خاص است.

موضوع شگفت انگیزی که در نخستین نگاه بر این شعرها توجهم را جلب کرد، وفور برخی حوزه هااست. شاعر در 34 شعر از 61 شعر این دفتر ، (چشم وگریه) و دیگر ملحقاتشان مثل(هق هق، بغض،اشک، پلک ،عینک و...) را به کار برده است. چشم در این شعرها با نگاه ودیدن همراه نیست بلکه اغلب می گرید یا منتظر(چشم انتظار)است:

« تویی که /حلقه حلقه می شوی /در چشمم/ تا/کسی دیگر را نبینم»(داوود.../26)

 بسامد زیاد (گریه) در مقابل اندک یابی(خنده ولبخند) نگاهمان را در وحله ی نخست به چشمان اندوهگین شاعر می دوزد. شاید فراوانی باران هم مؤید این است که نه تنها او که همه ی جهان می گرید و حضور معنی دار چتر وعینک هم کاری نمی تواندبکند:

« عینکی که به چشم دارید    بردارید /هیچ عینکی /با این خطوط خونا نیست»(داوود.../ 60)

« وبغض یک چتر شکسته /دوباره زمستانی زودرس را /بر رؤیاها نشاند»( داوود.../ 19)

فراوانی واژگان دریایی برای شاعری از بندر دیر، مؤید این مطلب است که شعراو، زندگی است و روزان وشبانش در دایره ی (دریا، موج، ساحل، بندر،کشتی، اسکله، آب،شور، لنج، لنگر، جاشو، فانوس، دریاچه، صخره، توفان، کف و ... ) موج موج می گذرد.

« توی این اسکله ها /تکان دست هایم را /به موج ها می دهم /آب ها /برایم کف می زنند/لنج ها از برگشتن می آیند /و دریا ماهی هایش را مرده شنا می کند»(داوود.../ 95)

شاعر با حضور قابل اعتنای اعضای بدن (چشم، دست، گوش، انگشت، مو، پیشانی و...) نه تنها برای ما می سراید بلکه هستی تنها ومحدود به خودش را بازی می کند. در دنیای تنهایی شعرهای او غیراز خودش و«شایان» و کودکی کمرنگ ومادری که مینارش را باد دارد می برد و مینیاتور مینا ! گویا کسی حضور ندارد.

« و دست هایم در دست های خودم باشند/من با انگشتان /این مسیر را بارها کوبیده ام /تا برف می آید اکنون /کسی نیست پیشانی ام را براند /وچه زود /به عصر یخبندان می رسم.»(داوود.../ 90)

مصطفی فخراییِ این شعرها با اشیاء ثابتی مأنوس است : (پیراهن، کفش، قاب، عکس،تابلو،  صندلی، عینک، آینه، کتاب،دفترچه، کاغذ، مداد، فنجان چای،سیگار، دستمال ، چمدان، روسری،  لباس، تلفن،عقربه، لامپ و...) و اینها یا اشیای شخصی شاعر در اتاق شعرند ! یا اسباب سفر که مقوله ی مورد علاقه ی شاعراست.

« اگر کسی تار مویی را/گم کند،/باید به کجا مراجعه کند؟/به آینه ای که/دق کرده بردیوار/یا /به کتابی که باز مانده در باد /با این جاده های بی تابلو که / بیا و برو!»(داوود.../82)

نمی دانم چرا؟ اما احساس می کنم یکی از موتیف های جاری شعرامروزفارسی رفتن و سفر است و گویا ما همه چمدان به دست در ایستگاهی که می رود منتظر قطارهای نیامده ایم. که شاید:

« بالاخره /دیریازود/این جاده ی بی انتها/تورا یک روز /به پل شکسته ای می رساند»(داوود.../30)

 فخرایی علاوه بر اشاره به (کشتی، لنج، بندر، بوشهر و جنوب) با حوزه ی گسترده ی واژه هایی مثل (سفر، مسافر،گام، قدم، پیاده رو، راه، جاده، کوچه، خیابان، ترمینال، ایستگاه، ریل، کوپه، قطار ) می خواهد برود .«کجا؟ هرجا که پیش آید!» البته حضور گاه گاه (پلیس ، پاسبان ، گواهی نامه، کارت، ممنوع) یعنی گاهی می خواهیم اما نمی توانیم. یا فکر می کنیم می رویم اما:

«نگاه كن /تو هيچگاه پيش نرفتي /تو فرو رفتي»    (فروغ/تولدی دیگر/ وهم سبز)

 محور نحوی:

 گویا برخی صفات مثل (شکسته، مچاله،خسته ، بسته ،خلوت، ...)می توانند بیشتر مقوله ها در دنیای شاعررا توصیف کنند(آسمان،رؤیا،رستمال،پروانه ،شیشه،...)و جز  برخی بازی های زبانی و جابجایی ها که نحو و نرم معمول جمله را به هم میزند و ایجاد آشنایی زدایی می کند :

«پرنده را پر ، نده / در بارانی که اریب می بارد/کاجها /چترهاشان را به عابران داده اند /ونبض چمدان های معطل /سفرهای نرفته را می تپد هنوز»( داوود.../33)

روی هم رفته می شود گفت اغلب به تکرار نحوی خاص و سالم می پردازد.

 محورادبی:

فیلسوف احساساتی و مغمومی که شاعر این شعرهاست در استفاده از آرایه های ادبی ، هماهنگ و بی تکلف عمل می کند و کمتر ازدحامی در آفرینش تصاویر ، پدید می آید.

«آینه حرف هایش را سفید گذاشته است/وخط هایی ازشب/که بر دوشت جاری است/دست از این دست بردارید/وجایی دیگر  خیمه بزنید.» ( داوود.../ 60)

پرداختن و یافتن کهن الگوها در شعر برای من جالب است در شعرهای فخرایی هرچند آب ودریا از پررنگ ترین حوزه های واژگانیست اما گویا در این آب وعبور از آن ( برخلاف همیشه که  آرکی تایپ آب رمز انتقال و عبور از مرحله ای به مرحله ای دیگر است) امید نجاتی نیست چرا که شاعر می گوید:«من موسا نیستم»(داوود.../77)

« کهن الگو(Archetype) در روانشناسی آن قسمت از محتویات موروثی ناخودآگاه جمعی (Collective unconscious) است که همیشه و در همه جا به شکل ثابتی بروز می کند و نشانگر آرمان و اندیشه ی به خصوصی است. کهن الگو در خواب ها و آثار ادبی خلاق به فراوانی دیده می شود... از آرکی تایپهای مهم در روانشناسی یونگ، مفهوم سایه (Shadow) است . سایه بخش درونی و لایه ی پنهانی شخصیت ماست که جنبه ی منفی دارد. ریشه وعمق سایه گاهی به زندگی اجداد حیوانی  ما می رسد. به طور خلاصه می توان گفت که انسان ناخودآگاه ، همان سایه است ... »( بیان ومعانی شمیسا/ 85)

تداوم سایه و پرداختن به آن:

«کنار سایه ای ایستاده ام/که سایه من نیست»(داوود.../ 53)

 و نپرداختن  به «آنیما»( روح زنانه ی مرد که مثلاً در سنت شعر فارسی به صورت معشوق جفاکار متجلی است) و گریز از او حتی مشهود است و ما چیزی از لوازم آن حضور ازالی نمی بینیم جز (مینار مادر،مینا ، گره روسری، روبندی سیاه ،گیسوی دختری که ... ) با اینکه گاه می گوید:

«گره روسری /اگر از گلویت بازکنی/ یعنی غریبه نسیتم»(داوود.../76)

 محور فکری:

« آپولو (Apollo) در اساطیر یونانی ، پیک خدایان و ایزد موسیقی و طرب و جوانی و نورو پیشگویی بود. دیونوسوس(Dionysus) خدای بارآوری و شراب بود... به نظر نیچه هنر از طریق تقابل این دو عنصر متضاد شکل می گیرد... دنیای آپولویی با رؤیا و تصویر عجین است و به زیبایی هنر می انجامد و تکیه آن بر فردیت است. دنیای دیونوسوسی با کل هستی سر وکار دارد... »(نقد ادبی شمیسا/ 341)

در این رابطه حوزه ی دیگری که من در این شعر ها به آن توجه کردم حوزه ی کمرنگ رنگ در شعر است رنگها اغلب تاریک وسیاه و خاکستری اند در مقابل حضور نادر سرخ و سفید و سبز . این مسأله و مواجهه معنادار خواب و رؤیاو خاک و گوروتابوت با مخاطب باعث می شود ، شاعر را مثل هدایت و فروغ «دیونوسوسی» یعنی مغموم وتاریک و احساسی ببینیم.

شاعر ، دغدغه ی نوشتن دارد و با حضور کلماتی مثل (سطر،حرف،نقطه،خط،مداد،جمله،خوانا،بیت، سرودن،خواندن)به این امر عینیت می بخشد  در حالی که می داند:

«این گزارش را هیچ خبرگزاری مخابره نخواهد کرد»(داود.../45 )

بسامد (آسمان و ماه و آفتاب و ستاره وباد)، آمیختگی او با طبیعت و توجه ویژه اش به دایره ی وسیع جانوران (ماهی،مار،کلاغ،شتر،پلنگ،پروانه،عقاب،جوجه،آهو،.. ) باز هم این مطلب را تبیین می کند که شاعر بین آدمها تنهاست و به امیدرابطه ای با (پنجره و پرنده ) نشسته است.

 


- داوود درحنجره داشت، مصطفی فخرایی، چ اول 1382،تهران،نشر داستانسرا

-  بیان ومعانی ، سیروس شمیسا، ،  چ هشتم، 1383، تهران ،فردوس

-  نقدادبی ، سیروس شمیسا، چ چهارم، ،1383 ، تهران، فردوس