29 آبان سومین سالگرد بدرود شاعر بزرگ منوچهر آتشی است ، با شعری و خاطره ای از اولین دیدار با او یادش را گرامی می داریم.

 

یکی از اسب های سفید گم شده است  

 

 

به رسم خودم

اول می دوم دور سرم

تا نزدیکای قطبی مایل به جنوب

تا برسم به خط استوایی که در من کشیده ای

و بعد چند دانه اشک را

در فاصله ی حالا خیلی عمیق مان

پر می کنم

خالی تو را در کنارم حالا

در عکسی که در «آیینه ی جنوب» انداختیم

«داوود در حنجره ...»ام را

از حنجره ی زخمی تو دارم

سم اسب ها را با سوار بر شیهه ی که رفتی

جا گذاشتی در من

قبل از این که قلبت کمی مکث کند

بر عکسی که

چرا دست در گردن صخره ای تنها

یکریز نگه داشته گریه اش را

تا در دریای بوشهر بریزد

به«تماشا»ی آتشی که در «نسیم جنوب»انداخته ای آمده ام

با «کارنامه »ای در دستم

و خاموشی «آتشی»که نمیرد در دلم

چند چشم با لب های خمیده ی گریه

به من قرض دهید

تا بدوم زانو بریده در دشت های سرگردان جنوب

یکی از اسب های سفید

از امروز گم شده است

 (84/8/30)

 

 

 

 

 

 

 

یادی و خاطره ای از اولین دیدار

 

اندکی نزدیک به درازای ده سال ،پشت سرم را نگاه می کنم تا برسم به 76/1/31بوشهر،دفتر« آیینه ی جنوب»نخستین دیدار.مشتاقانه و با عشقی سوزان سه ساعت راه را کوبیدم از «دیر»تا دست های گرم و حضور صمیمی استاد منوچهر آتشی را در بوشهر حس نمایم.شعرهایش را آنقدر – به ویژه در دوران دانشجویی- نوشیده بودم که از درونم لب پر می زد.پر شده بودم از حضورش.وقتی به او رسیدم ، شعر امان نداد.در و دیوار آیینه ی جنوب را شعر فرا گرفت.پیش از این،سیاه مشق هایم را سخاوتمندانه در همین نشریه چاپ کرده بود.و گویا چند بار پدرانه حضور ناچیز مرا خواسته بود.این را بعدها یکی از شاعران و منتقدان بوشهری در «دوشنبه های نسیم جنوب»گفت. روبه روی آتشی-این پلنگ دره ی دیزاشکن- نشستن چه جرات و جسارتی به من بخشیده بود.چند تا از شعرهایم را با لرزشی در صدا برایش خواندم.نقد و تشویق های بی دریغ اش ،انرژی نهفته ای را در درونم به ودیعه نهاد، که هنوزا از آن آبشخور زلال تغذیه می کنم.چند داستان نیز همراه آورده بودم.بعدها شعرها و داستان ها را در آیینه ی جنوب چاپ کرد.

ادبیات معاصر را – بخصوص شعر- در خونم تزریق کرده بودند.سرنوشتم با شعر گره خورده بود و بی تابانه می خواندم.و سوال های بی شماری که داشت روح نازکم را درهم می شکست.بی قراری هایم را راجع به شعر معاصر و موج ها و نسل های شعری در قالب چند سوال برایش فرستادم.با حوصله و صمیمانه یک صفحه از آیینه ی جنوب را به پاسخ سوال هایم اختصاص داد...و بعدها که با «نسیم جنوب» بر ادبیات عطش زده ی بوشهر وزید، باز هم همکاری ام را ادامه دادم.این که شعر جوان بوشهر ، قابلیت های بسیاری را از خود نشان داده و چهره های تازه نفسی در شعر امروز جنوب قد برافراشته اند، بی شک سایه ی پدری مهربان- با تمام نامهربانی ها که دید – و استادی دلسوز چون منوچهر آتشی بر سر داشته اند.حالا آن ها حضور آتشی را ادامه خواهند داد.

با مرگ«باقر»همراه با خانواده ی داغدیده اش به تهران رفت و شد دبیر شعر «کارنامه» . اولین مجموعه شعرم را «داوود در حنجره داشت» به صورتی مختصر در کارنامه معرفی کرد.و بعد کتاب «فایز دشتی »ام را به حضورش رساندم. و حالا صدای آشنای آتشی بود که از فاصله ی تهران تا «دیر» این طور شنیدم:« ......کار بسیار خوبی است.»گه گاهی که دلم دلتنگ کلام روشنش می شد ، حال و احوالش را تلفنی جویا می شدم.عادت کرده بودم به صدایش.در پشت صدای خش دارش عظمت روح اساطیر ایرانی و خروش موج های دریای بوشهر را حس می کردم.

برای پایان نامه ی دانشگاهی ام که راجع به «زندگی و شعر محمد رضا نعمتی زاده»، نخستین شاعر نیمایی سرای جنوب ، دوست دیرین آتشی بود،بی دریغ و با حوصله ای درخور ستایش به سوال هایم در این زمینه در چند صفحه پاسخ داد و مرا شرمنده ی محبت های همیشه اش نمود.آتشی دانسته هایش را سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار می داد. وی در یادداشتی که یک هفته قبل از کوچ نابهنگامش به برگزار کنندگان همایش چهره های ماندگار نوشته بود،فروتنانه و صمیمانه نوشت:« ...این قلم کوچک ، و امروز خسته تا آن جا که در توانش بوده به گمان خود در راه خیر و روشنی و ایمان به سر دویده و از نثار هرچند اندکی یافته ها و دانسته های خود به پای هنرجویان هرگز دریغ نورزیده.»

استاد همیشه ام ،یک جلد از کتاب تازه چاپ شده ام «باباطاهر همدانی»را در چند سطر پیشکش حضور گرمتان کرده بودم و امروز و فردا کردن هایم و گرفتاری های زندگی و تنبلی های من سبب شد که نتوانم به حضورتان بفرستم و حالا می بینم که دیگر چه زود دیر شده است.ببخشایم شاعر «فراقی » ها ،ببخشایم شاعر «گندم و گیلاس» ، ببخشایم.

نه ، آتشی نمرده است .آتشی تا همیشه فروزان و روشن است. من آتشی را ، هما ن گونه که خود درباره ی « زنده یاد نعمتی زاده » گفته بود «در خود زنده می دارمش.»

 

 ( به نقل از :هفته نامه ی نیم روز، آذر86،شماره ی 48 )




گریه های صندلی(سیری در مجموعه ی داوود در حنجره داشت)/مجتبا یاوری