یک شعر به نقل از بیرمی(ویژه نامه ی نوروز 89 )
چشمم را که از عکس برداشتم
کفش هایم به درازای شب چسبیده بودند ودایره ای در شکل راه رفتنم افتاده بود
دهانم از سمت بادها می وزید و
دستی را که از ساقه ی خودم نبود گرفته بودم
حرف هایم افتاده بود روی موهایش و
برای آویزان شدن از موهایش
شاخه ای کم داشتم
از خودم کم شده بودم و
برای سایه ای که نمی خوابید
دیوارها نامریی می شدند.
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۳/۱۷ ساعت 18:32 توسط مصطفا فخرایی
|