به کاغذهای در دستش نرسیدم
به دست های کاغذی اش
که افق را در چشم هایم مچاله کرده است
رنگ آمیزی گریه های چسبیده بر پلک هایم
سردی شکاف روحم را نمی پوشاند
سنگین بود و
فقط دست هایم را خمیده تر نگه می داشت
نام گلی بیخ گلویم حلقه شده
اشاره های انگشتم دیگر مال من نیست
افق خط آلود
سطرهای بلندش را متوقف کرده است
برای ترمیم تصادفی که
در خطوط پیشانی ام رخ داد
زخم هایم را به تعویق می اندازم
زیر دندان کوسه های گرسنه هم
فکرهای پریشانم را به تو خیره می کنم.





خوانشی بر این شعر از نگاه آقای باقری فر


سلامی گرم به شاعر نو پرداز و خوش سخن/ جناب آقای مصطفا فخرایی...
به ادبستان آن حضرت شرفیاب شدم، در آن منظرگاه معنوی به دریای خروشان و پرتلاطمی رسیدم که مرا در ساحل بلند و طولانی خود به منت جای داد. اندک زمانی از آن مهمانی زیبا بهره مند و مستفید گردیدم و با آن دریای پر تلاطم و مواج همدم شدم.
اگر چه شعر معرفت ذاتی شاعر را بیان می کند و ذائقه ی شعری، وجودی ست که جلوه های معنوی و رحمانی انسان آن را هدایت و رهبری می کند، و نگاه اصلاح گرایانه ی هر شخصی نمی تواند چندان راهبردی برای شاعر به ارمغان داشته باشد. اما همیشه تعامل فکری در جوامع بشری در جهت فرا گیری و ادراک علوم و نایافته هایی بوده است که به مرور در شکل گیری تمدن و فرهنگ و ادب تأثیر گذار بوده است.
لذا با این که می دانیم پیچیدگی مفاهیم، در شعر اشتیاق و لذت خواندن شعر را کم رنگ می کند و گاهاً فکر و اندیشه ی مخاطب را به بیراهه می برد، اما این خصیصه به شاعر امکان می دهد که اندیشه های ظریف و حساس خود را در پوشش مفاهیم چند گانه و قرینه سازی ها و نیز واژگان ترکیبی به خواننده بفهماند. شاید صاحب نظران این را یک ضعف در وجود شاعر بدانند و بگویند که شاعر نتوانسته است به زبان ساده و روان روزبسراید. اگر این گونه باشد اشعار و ابیات کلاسیک ادبیات ما نیز در معرض ایراد و اتهام خواهد بود، که در این خصوص همه اذعان داریم که تفسیر دروس فارسی در مدارس و دانشگاه های کشور، خصوصاً غزلیات و عروض.... برای دانش آموزان و دانش جویان بسیار زمان بر و کسل کننده بوده و می باشد.
اشعار پر معنی و ژرف اندیش جناب آفای فخرایی نیز از آن دسته اشعاری ست که خواننده را به تعمق و تلاش برای رسیدن به چشمه ی جوشان درون نگاه شاعر وا می دارد و غور در ترکیبات و استعاره ها، ذهن جویای موسیقی و ترنمات درون یک شعر را به حاشیه ی یک اثر می کشاند و خواننده را از لذت و گیرایی مخدری که شعر بر روح زخم خورده ی او اثری زنده و ماندگار خواهد گذاشت، محروم می کند.
هر شخصی که بتواند در وجود و ذهن خودش و بر فکرش و یا صفحه ای از کاغذ طرحی از یک سخن را ترسیم کند، به یقین می داند که این شعر مجموعه ی چندین طرح و تصویر است که در ذهن خلاق شاعر شکل گرفته و در ابعادی متفاوت به عرصه ی ظهور رسیده است. این نقوش و خطوط و سایه هایی که ذهنیت شاعر را به دنبال خود کشیده است تابلو بزرگی از یک نقاشی و طرحی ست که اگر شاعر توانایی برجسته نمودن و آفریدن آن را داشت، می توانست از آن کمک بگیرد و رسالت گفتاری خویش را به تصویر بکشد.
اگر به صف آرایی هر طرح که سعی بر این دارد خودش را به دیگری مقدم بدارد بپردازیم، شاید بتوانیم با اندیشه های شاعر نزدیک تر شویم.
به کاغذ های در دستش نرسیدم/ به دست های کاغذی اش
تصور می شود که بین جسم و جماد و موجودی جاندار و بی جان تردیدی در دل شاعر ایجاد گردیده که هم به حرکت و پویایی اشاره شده است و هم به ایست و واماندن و نرسیدن. دست های کاغذی دست هایی می تواند باشد که غرور و عشق را به جای گذاشته است.
که افق را در چشم هایم مچاله کرده است.
این همان نگاهی ست که از رویه و جسم کاغذی عبور کرده و در افقی دوردست کم رنگ و محو می شود و افق در دیدگانش فرمی ناپسند می گیرد.
رنگ آمیزی گریه های چسبیده بر پلک هایم
سردی شکاف روحم را نمی پوشاند.
شاعر همه ی رنج های زمینی اش را در طرح و قالبی از اشک ها و گریه های رنگ آمیزی شده به تصویر کشیده است و آن ها را در ناباوری بهانه ای برای زخمی که به درونش وارد شده و ترمیم ناپذیر است نظاره گر است.
سنگین بود و
فقط دست هایم را خمیده تر نگه می داشت

طرحی دیگر از انسانی که با دستی خمیده تسلیم یک پدیده ی غیر منتظره شده است.
نام گلی بیخ گلویم حلقه شده
می توان تصور کرد که یک گل راه نفس یک انسان را مسدود کرده. گلی که مظهر زیبایی و عشق است خاری ست در گلو. و یا باز می توان گلی رونده را در نظر گرفت که در عین حالی که دوست است اما پیچک وار بر گردن شاعر در حال پیچش است تا آن جا که راه را بر نفس او می بندد.
اشاره های انگشتم دیگر مال من نیست
انگشت اشاره، انگشتی ست که یا چیزی را نشان می دهد و می شناساند و یا این که یک واقعه را به ثبت می رساند. اتفاقی که شاعر را ناخواسته به آن سوی سوق می دهد.
افق خط آلود
این هم یک طرح زیباست. افقی که می توان آن را هاشور زد و یا با خطوط مختلف آن را تماشا کرد.
افق خط آلود
سطرهای بلندش را متوقف کرده است
طرح دیگری از ذهن حساس و دل آزرده ی شاعر است. به راستی افق در کجای دنیا شکل می گیرد؟
برای ترمیم تصادفی که
در خطوط پیشانی ام رخ داد
زخم هایم را به تعویق می اندازم
خطوط پیشانی دارای نشانه و علائم خاصی ست. گاهی اخم است ، گاهی ترس است ، گاهی کینه و گاهی نفرت است و گاهی ابرو بالا انداختن و فخر و غرور است. اما طرح تصویری که شاعر به آن اشاره کرده چه می تواند باشد؟
شاید این طرح چهره ای باشد که با خطوط شطرنجی پر شده باشد. خطوطی که هر کدام زخمی کهنه و ترمیم نیافته باشند.
زیر دندان کوسه های گرسنه هم
فکرهای پریشانم را به تو خیره می کنم.
در این وادی پر افاده که .........، شاید شاعر به آینده اش می نگرد و شاید هم در دوردست ها دل به تولد نوزاد عشق سپرده است    




خوانشی بر این شعر از نگاه آقای سهولی


واژه های نشسته درشعر و تصاویر ایجادشده بیشترازیک مسیرفکری وعقلی پیروی می کنند تا ازتصاویرعینی. تابلویی که شاعردراین تصاویر ترسیم می کند مه آلود است مانند شی ای سفید روی زمینه ای سفید آن هم ازمنظری دور. ازاین چشم انداز که گاهی وسیع ، گاهی عمیق، گاهی دور گاهی نزدیک می شود به آسانی نمی توان سایه روشن ومسیرانتزاعی شعر فخرایی رادریافت . به ویژه درگزاره های آغازین شعر که ازلحاظ زبانی فوق العاده هستند و کاش این مهارت همه ی شعررا از این گونه فضای مه آ لود برخوردارمی کرد.هرچند در کل متن زبان بیش ازمعنا خودنمایی می کند . اماهرچه به پایان شعرنزدیک می شویم این کاستی بیشتر حس می شود.
چه عنصر یاعناصری باعث شده است زمینه های آغازین شعر شاعرانه ترباشد؟
شاید دنبال کردن مسیرعقلی توام با رنگی ازاستدلال درخلال ارائه ی تصاویروبهره وری  اززبان این امکان را پدید آورده  باشد.
درجدال این استدلال وتصاویری که درپی آن می آید شاعربیشتربه تصاویرذهنی متکی است ودرگیرودار این مسیر است که شروع شعر با بندهای پایانی تفاوت می یابندوشعردرکلیت خودبه فضای تصویری پرتاب بیشتربسنده می کند.
البته گزاره هایی درمیان شعرهستند که گاهی می خواهند مانند گزاره های آغازین شعر ازمسیر عقل واستدلال توام باتصویر پیروی کنند که ادامه نمی یابند وفضاها منقطع به نظرمی رسد گزاره های جانداری چون:
"
اشاره ی انگشتم دیگر مال من نیست"
البته درمحورعمودی شعر نوعی ارتباط به چشم می خورد که باکنایه هایی که درسطرهای افقی شعرروی می دهد این ارتباط گسسته می شود.فخرایی بامهارت خاصی ازشیوه ی زبان درمحورهای افقی شعرمعنای مرتبط عمودی شعررا به تعویق می اندازد وشعردراین کنش وواکنش های عمودی –افقی فضاپذیرمی شود.شاید فخرایی بااستفاده ازصنعت کنایه درشعروایجادگره درفضا ی غیرمستقیم عمودی –افقی شعرنوآوری می کند.
البته درکار فخرایی به کارگیری عناصرزبان بسیار حائزاهمیت است زیرا فخرایی به کاربردن این عناصر-هرچند گاهی این گونه نیست-نه به قصد بیان موضوعی به کار می گیرد بلکه جهت برجسته سازی در مقابل فرایندخودکاری زبان صورت می دهد.


 




خوانشی از خانم سارا محدث


"به کاغذ های در دستش نرسیدم/ به دست های کاغذی اش... "
کاغذ های دست، حکایت از جدایی دو عنصر کاغذ و دست دارد... اما در مرحله ی بعد دست ها از جنس کاغذ می شوند یعنی به یگانگی با وجود کاغذ می رسند و به هیبت آن در می آیند...
تصویری که از این شعر در مخیله ی من نقش بست/ انسانی ایستاده با دستانی گره کرده با بغضی در گلو بود که بر افق خیره گشته و با نامی که به زیبایی یک گل است خود را در غمش حلق آویز می سازد...
زمانی که صورت در رنج و غم باشد، خط افق هم حتی به اعوجاج می رسد... مانند خطوط صاف صورت که به هنگام غمگساری مچاله می شود/ و رابطه ای که میان دست های کاغذی و افق مچاله شده مشهود است... یعنی پنجه های کاغذی و در هم فشرده ای که مچاله می شوند ...
این اشک ها و پلک های سنگین نه تنها موجب تسلی و آرامش نگشته اند بلکه درد را افزونی داده اند/ نامی که به زیبایی یک گل است، بغض گلو گشته و مانند حلقه ی دار، مجرای تنفسی قربانیش را در خود می فشرد...
 "اشاره ی انگشتانم دیگر مال من نیست"
 اشاره ایست به سلب اختیار و از خود بی خود شدن، در واقع راوی چنان از خود گذشته که حتی اشارت انگشتانش نیز به وجود خودش دلالت نمی کند...
"افق خط آلود/ سطرهای بلندش را متوقف کرده است / برای ترمیم تصادفی که / در خطوط پیشانی ام رخ داد / زخم هایم را به تعویق می اندازم"
خط های صافی که مضرس می شوند و تیز گوشه/ درست مانند خطوط نوار قلب و قلل یک سلسله جبال... خطوط در هم شکسته ی افق وصف الحال پیشانی تحت فشار و در هم پیچیده کسی ست که بر افق خیره گشته و از شدت اندوه دندان به هم می ساید... در حقیقت افق آیینه ی فردی شده است که او را خیره گشته...
در نهایت هویدا می شود که این افق همان نام گل است (زیرا در واپسین کلمات، افق" تو" خطاب می شود) و این افق/ نام گل، انعکاس کسی ست که اینک چشمانش را گریه می کند... یعنی اگر بخواهیم از دیدگاه عرفان نگاه کنیم، عاشق و معشوق آیینه ی یکدیگر گشته اند.