تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند

86/12/25

رسالت دمیدن بر جهان در جایی که ستاره ها دیر خواب می بینند

 

نگاهی به مجموعه ی«داوود درحنجره داشت»سروده ی مصطفا فخرایی

        «  اسکندر احمدنیا»

«داوود در حنجره داشت»مجموعه ی اشعار مصطفا فخرایی راچندین بار خواندم.اگر خود او هم مدعی شود وحرف مرا ردکند،حق دارم که قاطعانه بگویم دربندبند آن ها نشانی از تفهیم اتهامی که آقای باباچاهی دربازخوانی شعرامروزودرمقدمه ی این مجموعه دارد،نیافتم.به عنوان یک مخاطب قدیمی وبه تعبیری حرفه ای ،با تمام علاقه ای که از دیر باز نسبت به شعر باباچاهی در من هست،جای پایی ازمطلق کردن مفاهیم مورد نظر ایشان را نه تنها درکارها ی فخرایی،بلکه دراشعار همیشه ی خود اوهم ندیدم .اصلا این مجادله ی لفظی برمحوریت کدامین گفتمان می گردد وچه ریشه ی سر در نیاورده ای از شعر پر از ریشه ی معاصر را می خواهد شاخ وبرگ تازه ای بنشاند که استاد پراز ریشه وشاخه ی ما برآن است تاپاییزی مصنوع رابر آن نازل فرماید ودربهاری که –نه پیداست – منظر ونمادی دیگرش بخشد ؟ تشکیک در امور مسلم وقطعی شعر امروز در کدام سمت قرار دارد که درعصر پرفراز ونشیب بعداز نیما هنوز در پذیرش بزرگانی همچون : شاملو،رویایی ، فروغ و سهراب به ثبات نسبی نرسیده است وهنوز: قبای ژنده ی نیما جایی برای آویختن نیافته است. بگذریم .... شعر فخرایی ادامه ی همان جوششی ست که چند گامی مانده تا دهه ی هفتاد و در ادامه ی انقلاب « نیما » به عرصه روی نمود . شعر فخرایی ، شعری ست مدرن وریشه در گذشته ی خود دارد ، هرچند که به عمد شاعر خواسته باشد به طریقی – بازی زبانی – آن را مثلا به جانبی برده باشد . هیچ کس نمی تواند و نتوانسته است خارج از زبان های متداول انسانی وچارچوبه ی مشخص آن نامی برای چیزی برگزیند و آن را به گونه ای بنویسد که یک حرف از حروف الفبایی آن زبان را نداشته باشد . اگر این گونه شد ، باید پذیرفت که شعر از نیما تا کنون ریشه در قدمت قبل از خود ندارد واگر این شد « شعر دیگر » مد نظر آقایان محترم هم یک «تافته ی »جدا بافته خواهد بود ،واگر این تافته هم وجود داشته باشد یا به وجود بیاید ،هیچ ارتباطی با شعرهای چاپ شده در «داوود در حنجره داشت » نخواهد داشت . چرا که شعر فخرایی «گریه ی مکتوبی ا ست » که از سرانگشتان دیروز سرازیر شده است و به «دریا » ی امروز می ریزد :

«راز شور چشمانم را / خوب می پوشاند / این دستمال مچاله ای که / دریا را در خود پنهان می کند / و تو را / که بارها باریده ام» خود به تنهایی یک شعر است و نشان کاملی ست از آگاهی و اطلاع شاعر از شعر امروز ، شعری که از « افسانه » تا به اکنون همچون رودی پر، لبالب ، پرخروش ، پر مایه ، در مسیر خود شاخه هایی در حاشیه زده است ، یک روز «جیغ بنفش» کشیده است ، روزی دچار موج شده است – موج نو- و احمد رضا احمدی در دشتی باز به قصد تنوع « سرود سنگریزه » تکرار کرده است وروزی دیگر ... و امروز « فلاح » برایش فلاش هایی با جهت و بی جهت می کشد و عبدالرضایی در یکی از روزهای هفته اش « ایدز» خیالی می گیرد. با این وجود ، این قطاری که همچنان آمده است همچنان می رود ، این قطار اگر چه نیما ، اخوان ، شاملو ، فروغ و سهراب « تولدی دیگر» و « نشانی » را بر برجک باستان خود دارد و جای خالی هر کدام از اینان و بر صندلی گلرنگ شان هیچ از راه رسیده ای تا هنوز نتونسته است بنشیند.شعر فخرایی ، شعری ست پر معنا ، مسئولانه و برخواسته از درون یک شاعر. اندیشه ای ناب سرتاسر آن را فراگرفته است ، معترض و پرسشگر : اما با این عطر پراکنده تا هفت آسمان چه کنم؟ / یا : در طالعم چه دیدی / رمال ؟ /در چین چین پیشانی ام و در / نی نی چشمانم / .

پرسش های اعتراض گونه -  اما نه خشمناک – گاهی چنان زیاد می شوند که شاعر را عصبی نشان می دهد : چه گفتی به مادرم / که باد بوره کشان / مینار مادرم را ربود / چه گفتی ؟ /چه گفتی ؟ .

شعر او شعری ست که کاملا بوی ادامه ی از کهن تا امروز دارد : پرنده  /به رویاهای شکسته ی یک درخت هم /  قناعت می کند / اما / پرنده ی گم شده در بادها / این بار/ به جست و جوی نیافتنت  آمده ام / ص20 . در این شعر که شعر اورا گامی پیش از همرده های خود به پیش برده است چنین وضعیتی است که نشانی و رنگی از تحول را در یک شاعر به شعرش و از آن طریق به مخاطبش انتقال می دهد: خالی تو / روبروی نشسته و / لحظه های توخالی را پَر می داد / .

نبوغ یک چیز فطری است و آموختنی نیست فخرایی دارای چنین نبوغی است و استعداد ذاتی او خصوصیتی ست که در کنار کارهای اکتسابی از او شاعری ساخته است – و می سازد – که جای زیادی برای روح به جلو رفتن و پختگی دارد : ببین / فال سروهای حافظیه / سفیدی پیراهن زمستان را برایم می برند شعر این شاعر خود یک هایکوی فارسی است : باران که ببارد / در بابلسرم / اینجا به صفر می رسند /

ولی این کوتاه های دلپذیر وقتی پشت سر هم می آیند مثل همین شعر بلند 30 که نمونه بالا را من از آن بیرون کشیده ام ، به قصاری می مانند : خواب هایم / به کیلومترها بی خوابی رسیده اند /.

مجموع این گفته ها « هایکو» وار از یک ذهن پر و سرشار جاری شده اند ، اشعاری را بوجود آورده اند که سر سری نیستند و از درونی شاعرانه و آگاه خبر می دهند : چیزی نیست / جز شماره ای که در گلوی تلفن گیر کرده است / الو ... گرفته است / کاغذی که / از سراغ جیب هایت بر میگردد / گاهی / پاسبانان این گونه / سیگارهاشان را می گیرانند / . شعر شماره 46.

در شعر او وقتی غور می شود خواننده وقتی به دقت آن را می خواند سوای دست اندازی های تصنعی که شاعر بر سر راه آن و در مسیر سیالش گاهی آگاهانه و تعمدا – به قصد زیبا کردن یا استثنا بخشیدن – دخل و تصرفی خوارج از محدوده و دایره ای که شور و شوریدگی های خاص شاعرانه در آن محوری برای خود دارند – خلق کرده است به عبور رودخانه ای می ماند ، پر مایه و پر زور ، پر از موسیقی و مترنم ، که هیچ خس و گل آلودگی با خود ندارد ، شورشی نیست ، کف نکرده است ، موج های آزار دهنده ندارد ، هیچ کنده ی کهنه یا نویی را باخود از جا نکنده است که بر دوش گرفته باشد. حتی برگهای خشک را نیازرده است و اگر چه جسد مرده ی درنایی یا سواد خرامیده ی کبکی بر شفافیت آن تابلویی گزرنده را نمایش دهد ، بازهم آرام و خواهنده است. هیچ دیواری را نمی شکند و هیچ سدی با اضطراب منتظرآمدنش نیست ، چنین رودی دشت و دمن را به آرامی آبیاری می کند و دریا در تقاطع دلتایی دورتر در انتظار آمدنش شیرین می شود : چند رودبار زلزله دستم را گرفت / و چند بار / ترس را زیر گرفتم / سنگ می آمد / پرنده های از روی زبانم / بر گوش های – مثل زبانم – سنگ تو / نمی نشست . شعر 30

آری زبان بازی های گاها تفننی شاعر که خیلی هم زیاد نیستند ، آن قدر مانع ایجاد نمی کنند تا شعر این رود پر فدرت آرام و سخاوتمند سرشار رسالت دمیدن بر جهان را از یاد ببرد ، جهانی که هر لحظه نقشی و در هر نقش « نمایی» دارد. سیاه ، سپید ، زرد ، سرخ و هر چه که هست در شعر فخرایی به نمایش در آمده اند : آسمانی که  / خواب ستاره هایش را / دیر ببیند / حقش است که تاریک باشد / و با پیراهن راه راهش / گریه کند / شعر 31 خود این شاعر امروزی و جست و جو گر در میان جنگل آدم و آهن که خود نیز یکی از آن هاست شک و تردید را با اعتراض و پرسش و یاس در هم می آمیزد تا بفهماند آن قدر ها هم به اعماق اشیا جامد و زنده ی اطرافش اعتماد نمی کند : کنار سایه ای ایستاده ام / که سایه ی من نیست / حوصله ام / تا در اتاق هم نمی رسد / دیگر چه رسد / به ایستگاهی که / گاهی / مسافرانش را گم می کند / .

در تردیدهای درونی شاعر که بر تفکر او در واصل شدن به دروازه های کشف تاثیردارد ، تصنعات بکار رده شده از سوی او در پی گمشدگی مسافران ایستگاه ، شعر را قطع می کند ورودخانه ی آرام و سیال با مواجی اش دچار خش می شود ، البته در یک مسیر کوتاه : کوهی که همینطور بنشیند و / خمیاز های سنگی بکشد / شیشه ها هم از قضا / دیوار شده اند / در را بر خود بست و / کتابی را که در دست داشت / دست در دسته ی صندلی گذاشت / از پشت شیشه / تنها / گریه های صندلی را می توانستی بشنوی / . این ادامه ی شعر 32 بود ، ادامه ی گسست و فاصله ای در قسمت اول شعر و قسمتی که در ادامه آورده شد ایجاد کرده است من فکر می کنم شاعر در قسمت اول باید شعرش تمام شده تلقی می کرد و قسمت دوم را هم هیچ گاه حتی همین الان که ما می خوانیم به آن اضافه نمی کرد اگر  چه شنیدن گریه های صندلی از پشت شیشه می تواند به تنهایی شاهکاری باشد از یک شاعر جوان جنوبی . شاعری که آگاهی و حجبش شاید اجازه ی چنگ زدن بیشتر را به تودر کارهایش ندهد ، هم حجب و آگاهی او هم کارهایی از این دست : کمی با قدم هایت که می زنی / از یاد خاک بیرونم کن / جهان حافظه ی بچه گانه ای دارد / نام ها را فقط بر روی سنگ می خواند / می خواهم / دیروزهای مان را که نزدیم قدم بزنیم / دیر یا زود / مه می آید و / کنار نام هامان به خواب می رویم.

و امید است که ما بیدار باشیم واشعار این شاعر جوان دیارمان که هر روز و هر لحظه خلاقیت های تازه ای دارد را شاهد باشیم.

                                             چاپ شده در نسیم جنوب شماره ی 306 سال 1383