تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند


گفت و گو با مصطفی فخرایی به بهانه ی چاپ مجموعه ی شعر «داوود در حنجره داشت»

                          

                                                                                                    محمد کاظمی

 

 

 

« داوود در حنجره داشت » اولین مجموعه شعر  مصطفی فخرایی  شاعر جوان دیری است. شعر های مجموعه در حال وهوای شعر دهه ی هفتاد نفس می کشد و بیش از آن که وامدار شعر شاعرانی چون نیما ،

شاملو ، فروغ ، اخوان  و سپهری باشد تجربه های شاعران دهه ی هفتاد را در متن و ساختار خود دارد و

بیشتر مدیون و هم نفس با جریان هایی است که از سویی به وسیله ی براهنی  و شاگردانش و از سوی دیگر

باباچاهی و دیگران...برای شعر امروز ما پیشنهاد کرده اند .  چه بخواهیم و چه نخواهیم این جریان ها در عرصه ی شعر امروز ما جا باز کرده اندو گاه گاه عرصه را بر جریان هایی که آن ها را برنمی تابند  تنگ

کرده اند .درباره ی این جریان ها نمی توان دست به ارزیابی شتاب زده زد و نمی توان در بست آن ها را پذیرفت.پرسش هایی که در زیر می آید برآمده از متن جریان های شعری امروز ماست.

 

شعرهای شما چه جریان هایی را پشت سر گذاشته تا حالا خود را در مجموعه ی «داوود در حنجره داشت» تثبیت کرده اند؟

 

زمزمه های نخستینم را با شعر کلاسیک (غزل و دوبیتی )آغاز کردم. بعد با رویکردی به شعر نیمایی و سپید ،به شعر گفتار رسیدم.به شعرهای زبا ن مدار نیز بی توجه نبوده ام. همه ی این تجربه ها لازم بود که پشت سر گذاشته شود تا برسم به «داوود در حنجره داشت» . شعرهایی که از دل همین تجربه ها بیرون آمده اند.

 

چرادر شعرهای شما این همه هجرانی است و تنها اندیشه ی وصا ل در آن ها اندک جلوه ای می نماید ؟

این هجرانی و فراق در واقع از آغاز آفرینش سرنوشت محتوم انسان بوده وهست. به گفته ی سهراب « نه ، وصل ممکن نیست / همیشه فاصله ای هست» وصال ورسیدن انسان را از حرکت باز می دارد و همین نرسیدن است که به انسان نیرو وتوان ادامه ی راه را می  دهد و انسلن ، همیشه در جست و جوی حقیقت است و توان دستیابی به آن را ندارد.گویا همیشه تا حقیقت فاصله ای هست.

 

خواننده ی شعر امروز با توجه به این که این نوع شعر را مدام دنبال می کند، ولی علیرغم ادعای کسانی که مدعی قافله سالاری این جریان ها هستند، باز هم احساس می کند که در شعر امروز خلاهایی وجود دارد که نیازهای درونی او را برآورده نمی کند. دلیل این امر را در چه می دانید؟

 

به تعبیری می توان از این خلا با عنوان « بحران» یاد کرد. بحرانی که ناشی از نوع نگرش مخاطب و خواننده به شعر است.ذهن مخاطب عام ، اغلب با نوع شعری ارتباط برقرار می کند که در واقع به عناصری غیر از زبان توجه دارند و بیشتر شعر را ابزاری می دانند که جهت بیان پیامی خاص سروده می شود. این نوع شعر همیشه رو به بیرون دارد.بدیهی است  خواننده ای که با چنین نگرشی به سراغ شعر امروز برود نمی تواند با این نوع شعر ها  ارتباط برقرار کند . شعر امروز در واقع نوعی فروریختن همه ی عادت های ذهنی است که تا کنون مستبدانه بردریافت های خواننده حاکم بوده است وفرصت تاویل و تفسیرهای گوناگون را از او گرفته است . پس بایدبرای ارتباط با شعر امروز ، دیدگاه های سنتی را کنار بگذاریم و با امکانات جدید به سراغ شعر برویم و به گونه ای تخصصی با مقوله ی شعر برخورد کنیم.

 

آیا بازی های زبانی که در شعرهای شما نسبتا از تشخص ویژه ای برخوردارند، طی یک فرایند درونی شکل می گیرد یا نگاهی بیرونی آن را به شعر شما تحمیل می کند ؟

 

هیچ گاه  نخواسته ام که چیزی را به شعر تحمیل کنم . شعر در مرحله ی سرایش خود عناصرش را گرد می آورد و شعر سروده می شود. همچنین بازی های زبانی شاید به نوعی به حس تجربی نگری من بر می گردد. امروز گویی تمام معناها در جهان و هستی به پایان رسیده است . انسان چیز تازه ای ندارد که به هستی بیفزاید.بنابراین نوجویی و تازگی را باید در زبان جست . علاوه براین ، شعر فارسی حالا به مرحله ای قدم گذاشته که می تواند فارغ از عوامل و عناصر غیر شعری فقط به خودش بیندیشد . و در واقع زبان موضوع شعر قرار می گیرد و مسایل دیگر در حاشیه ی شعر می توانند نمود پیدا کنند . من البته بیشتر به شعر می اندیشم ، شعری که برخواسته از حس زیبایی شناختی من باشد تا عوامل دیگر.

 

چرا شعر امروز می خواهد خود را پیوسته وامدار تئوری های ادبی بداند که بیشتر ازطریق ترجمه به کشور ما آمده اند و هر شاعری سعی می کند به گونه ای از فوکو ، یاکوبسون ، هایدگر ، دریدا و ...تاییدیه بگیرد؟

 

شعر امروز فارسی خود را بی نیاز از نظریات دیگران و امکانات جهانی نمی بیند. در عین حال که ریشه در شعر فارسی دارد از تجربه ها و تئوری های فلاسفه ی غرب نیز جهت غنای شعری بهره می گیرد. در واقع برای شاخ و برگ زدن ، گاه نیاز به آب وهوای تازه احساس می شود. علاوه بر این ها هیچ گاه شاعر بر اساس این تئوری ها شعر نمی سراید بلکه از امکانات و ظرفیت هایی که به شعر غنا می بخشند بهره می گیرد ، یعنی در صورتی که شاعر بتواند این تئوری ها و عناصر پست مدرنی را درونی و بومی خود کند می تواند به شعر جهت و حرکت بخشد . و گرنه صرف به کارگیری این تئوری ها به قصد نوآوری جز تصنع سرایی و نادیده گرفتن خلاقیت خود ، چیزی حاصل نمی شودو درواقع شعر فقط شکل و شمایل تازه به خود می گیرد.

 

 

اگر بخواهیم  در مقام سنجش براییم ، ادبیات داستانی  ما دارد به گونه ای از امکانات شعر و نثر کهن  بهره می گیرد  ولی این امر در شعر امروز کم تر اتفاق می افتد. آیا شعر کهن ما نمی تواند امکاناتی را در اختیار شاعر امروز قرار دهد که نقش راهبردی داشته باشد ؟

 

  شعر هر دوره درواقع با توجه به شرایط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی آن دوره، امکانات خاص خود را می طلبد، بسیاری از امکانات شعر کذشته با توجه به موقعیت زمانی امروز ، بر اثر استفاده ی بسیار به گونه ای کلیشه ای و تکراری درآمده اند. شاعر امروز همین امکانات و ظرفیت های فاقد انرژی را می تواند به گونه ای متفاوت و خلاق  و کنشمند در صورتی که به امکانات زبان بیفزاید به کار گیرد. و همچنین امکانات و تمهیداتی که شاید در شعر کهن به صورت پنهان و گاه اتفاقی به کار رفته، بر اساس سطح آگاهی و افق انتظارات انسان امروزی از سایه به آفتاب بیاورد و با تاکید بر این مولفه ها ، آن ها را برجسته سازد. علاوه بر این ها شعر امروز با توجه به این که بسیاری از امکانات شعری گذشته  جوابگوی انتظارات انسان امروزی نیستند، توانسته یک سری امکا نات و پیشنهاد های تازه ای را به شعر فارسی عرضه کند که در نوع خود کم سابقه می نماید. بنابراین صرف به کارگیری امکانات شعر کهن بدون هیچ نوع برخورد انتقادی و خلاقانه ، نمی تواند نقش راهبردی داشته باشد .انسان امروزی به سطحی از آگاهی و انتظار رسیده که امکانات تازه ای را می طلبد.

 

به نظر می رسد که تلاشی در شعر شما برای گسست های روایتی صورت می گیرد ، ولی شعر شما ، شعر روایتی است و خواننده در اغلب شعر ها روایتی را بدون این که گسست در آن صورت گیرد دنبال می کند؟

 

هرچند که شعرها اغلب مبتنی بر نوعی روایت اند و گاه حالت توصیفی به خود می گیرند، اما در نهایت ، همین روایت ها به ضد خود بدل می شوند. درواقع شعر از حالت خطی و مستقیم  و روایت مداری به گسست در روایت می انجامد. علاوه برآین شاید به لحاظ برجستگی ارتباط عمودی سطرها چنین چیزی به ذهن بیاید.

 

 

چرا شعر امروزی از تجربه های درونی و شهودی خالی است و آن تجربه های درونی بیش تر به اشیا تابانده می شود؟

 

  شعر هیچ گاه خالی از شهود نبوده است ، هرچند که نمی توان آن را جریانی صرفا شهودی دانست . حتا در زبانی ترین لایه های شعرنیز می توان به آن دست یافت و آن جا که زبان برجسته می شود شهود شعری به گونه ای به حاشیه رانده می شودو البته به طور کلی کنار گذاشته نمی شود اما زبان آن قدر خود را به رخ می کشد که خواننده محو جاذبه های زبانی می شود و شهود شعری کم تر مورد توجه قرار می گیرد.

 

چاپ شده در : پیغام شماره ۲۲۰  - فروردین ۱۳۸۳