تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند


در کجای دل کوچکم
جايت رابيندازم که جا بگيری
يک نفس با پای اسب دويدم و
جز غبار چيزی از گرد راه نديدم
غروبی که در چشم هايم می سوزد
تصميمی به شب شدن ندارد
و ستاره ای که از خواب آسمان پريده بود
لبم را زيرلب زمزمه می کرد
چشم هايم با شتاب لنگه به لنگه
نگاه می کردند
چيزی از غيبت باد نگذشته بود
هندسه ای تمام مساحتش را
در مسافتی بلند به پای نهالی ريخته
و سرمايی که
صدای حلقوی اش از ديوار بالاتر نمی رفت
در کجای اين گلدان شکسته
جايی برای مردن بود؟





برای شرکت در نقد و بررسی  این شعر به خانه ی نقد سری بزنید.


خوانشی بر این شعر از نگاه آقای محمد محمدزاده

من فکر می کنم در دنیای ادبی امروز جناب فخرایی از محدود شاعرانی باشند که از دریچه جان شعر می گویند. دریچه ای که آتشی بزرگ نامش را حال سرایش و شاملو گوهر جان و فروغ فراخزاد چیزی که انسان را آرام و راحت می کند نامیده اند.
از دریچه روح و جان سرودن و زلال و پاک و صمیمی شدن کار ساده ای نیست و به آسانی به دست هر کس نمی افتد. من با توجه به این که این شاعر بزرگ را از نزدیک ندیده و رفتار و ساختار روانی این دوست را درک نکرده ام نمی توانم تصویری به قاعده از این شاعر ارجمند ارایه بدهم. ولی بی گمان ایشان منزل های متعددی در زندگی ادبی خویش پشت سر گذاشته اند تا به این جا رسیده اند که اکنون دردمندانه از عشق و درد و فراق،این واژه های مقدس می سرایند.
شعر در جان فخرایی ریشه کرده است و بی تردید این ریشه نهال و روزی درخت و روزگاری زندگی و وجود این شاعر را زیر سایه خود خواهد برد اینک در ماه بهار قرآن به تماشای دسته گل دیگری می نشینیم که فخرایی عزیز در باغ وبلاگ شان کاشته اند .
شعری با نام: در کجای دل.
در کجای دل کوچکم/جایت را بیندازم که جا بگیری

 

آیا به راستی این دل کوچک است که جای آن عزیز از دست رفته ندارد یا خیر؟بی گمان این دل روزی بزرگ بوده است به قد و قامت دریا، به وسعت دنیا و میزبان یاری عزیز و دلداری دردانه بوده است. ولی گویا یک رویداد ساده آن نازنین رعنا آن روح آسمانی که اکنون دل شاعر در حسرتش ذره ای شده است ،از دست شاعر می گیرد. جریانی که در نیمه دوم شعر شاعر با زبانی ساده،شاعرانه اما سمبولیک از آن یاد می کند.از دست رفته ای که هر روز سوز فراقش بیشتر و بیشتر و دل شاعر در حال انتظار کوچک تر و کوچک تر می شود.
یک نفس با پای اسب دویدم و/جز غبار چیزی از گرد راه ندیدم
شاعر به یاد می آورد که چه روزهایی و با چه نیرویی به دنبال آن عزیز از دست رفته رفت و تاخت. آن هم نه با نیروی معمولی که در مقایسه همچو یک اسب می تاخت ولی در دنیای امروز چرا اسب؟این دیگر ارتباطی به فخرایی ندارد به اصالت شعر بر می گردد زیرا شعر همیشه می پسندد که پاکیزه باشد،طبیعی باشد و آنچه که به ذاتش نزدیک تر است می پسنددچه چیزی بهتر از اسب؟.
ولی حسرتا که جز غباری از آن گلبرگ بر باد رفته چیزی نیست.
   
غروبی که در چشم هایم می سوزد/تصمیمی به شب شدن ندارد

 

 در ادبیات مشرق زمین غروب را کانون غربت می دانند و بیشتر از غروب به عنوان شام غریبان یاد می کنند. اکنون فراق یار چون غروبی سنگین بر دل کوچک شده و جان دردمند شاعر سنگینی می کند و تحمل این بار گران طاقت فرساست و دریغا که این غروب از آن غروب هایی نیست که در مسیرش قلمرو شبی باشد و بامدادی.

 

و ستاره ای که از خواب آسمان پریده بود/لبم را زیر لب زمزمه می کرد
جان شعر این جاست و به حق فخرایی این جا معجزه کرده است. کاری فوق العاده شعر.ستاره با آسمان مشکلی ندارد این ستاره یک ستاره عزیز است. ستاره ای است عاشق، سال ها نگاه های شاعر بر کناره های غروب دیده است.سال ها زمزمه لب های شاعر که در فراق یار نالیده اند شنیده است. طبیعی است که باید خواب از سر چنین ستاره ای بپرد. مگر یک ستاره عزیز یک ستاره عاشق که در قلب عاطفه آسمان زندگی می کند می تواند نسبت به یک غریب تنهای منتظر که با دل کوچکش دنیا را و آسمان را به یاری می طلبد بی تفاوت باشد. او اکنون با رها کردن آسمان و خواب هایش به تسلی دل غم زده شاعر ما پرداخته است. آنچنان چشم در چشم دل شاعر ما است که در روشنای وجودش حرکات لب های شاعر تابانده می شود و یا ناخواسته به تقلید ادای حرکات لب شاعر می پردازد و شاعر با چشم خویش می بیند که ستاره نه زمزمه اش را بلکه لبش را زیر لب زمزمه می کند.
چشم هایم با شتاب لنگه به لنگه/نگاه می کردند
سر گذشت غریبی است سال ها است که چشم هایی در مسیری غبار آلود بی توقف نگاه می کنند، اما دریغا که این چشم ها اکنون خسته شده اند. چشم های خسته به یاری هم می شتابند و قبل از نابودی و نابینایی با شتاب خستگی را از همدیگر می گیرند و مثل کسی که دستش را روی یک چشمش می گذارد تا با چشم دیگرش ببیند. اکنون این چشم های شاعر هستند که با شتاب و به صورت خودکار این کار را می کنند تا شاید در آخرین لحظه مژده ای از آن یار گم شده به قلب شاعر برسانند.

 

. تا این جای شعر از حال و روزگار شاعر بعد از آن اتفاق سخن گفتیم اما در قسمت دوم این شعر زیبا شاعر قصد دارد با زبانی سمبولیک ما را با صورت حادثه آشنایی بدهد برای زیبایی بیشتر شعر، شاعر به صورت کنایه سر گذشت نهالی که به صورت غیر متعارف و غیر طبیعی زندگی اش را از دست داده است بیان می کند.
تصور بفرمایید در یک سرمای تند و سوزان همراه با بادی سرد نه تنه یک نهال حتی یک درخت از پای در می آید و این چیزی است طبیعی اما شگفتا که عزیز دل شاعر ما نه تنه در معرض سرمای شدید نبود بلکه زیر سرمایی از میان رفت که صدای حلقوی اش از دیوار با لا تر نمی رفت اما چرا صدای حلقوی؟ توضیح خواهم داد.
اکنون بعد از این مقدمه به سراغ شعر می رویم.

 

چیزی از غیبت باد نگذشته بود/هندسه ای تمام مساحتش را/در مسافتی بلند به پای نهالی ریخته/وسرمایی که صدای حلقوی اش از دیوار بالاتر نمی رفت/در کجای این گلدان شکسته/جایی برای مردن بود؟

 

 باد که محرک سرما است تمام شده است یک گلدان بزرگ با ابعاد هندسی،زیرا اشکال هندسی علاوه بر زیبائی دارای استحکام بیشتری نیز هستند تمام مساحتش را یعنی فقط این گلدان برای این نهال درست شده است در مسافتی بلند پای نهالی ریخته که همه این ها حکایت از این دارند که این نهال در معرض هیچ جریانی که بخواهد به مرگش بینجامد نبوده است و از سرمایی سخن گفته می شود که فقط به صورت معمولی در محدوده ی حجم گلدان بوده است بطوری که صدا و فشار این سرما از محدوه ی گلدان بیرون نمی رفت. صدای حلقوی سرما که اشاره ای است بسارشاعرانه منظور همان ارتفاع لوله مانند هر چند هندسی یا حلقوی که در ارتفاع تا قامت نهال پوشانده است می باشد و سرما وقتی که از آن بیرون می زند صدایی می دهد که از یک حلقه بیرون می آید.حال در چنین فضای مناسبی که باد نیست و سرما نیست و گلدانی با این ویژگی از این نهال حراست دارد و فضای مناسبی برای زندگی یک نهال مهیا است چرا مرگ؟
شاعر دیدگاه جهانیان را
به قضاوت می خواند که در کجای این زندگی که در کجای این محیط که در کجای این گلدان که اکنون ازغم مرگ نهالی که در قلبش زندگی می کرده است فرو
پاشیده،فرسوده و شکسته شده است جایی برای مردن بود؟





خوانشی بر این شعر از نگاه آقای حسن سهولی


 

شعرحکایتی است که از آن دورهای دور اتفاق افتاده است. شروع شدن این حکایت با حرف اضافه ی"در"نشان دهنده ی این است که شعر دنباله اش جا مانده است. دنباله ی شعر هم دل شاعراست که شکسته وجایی برای فراموشی یامردن خاطراتش نیست وخاطرات شاعر هم که خود همین شعراست که درعین وجود درعدم ونیستی است به همین دلیل شاعربا پای اسب می دودوجزغبارچیزی ازگرد راه نمی بیند.

"یک نفس باپای اسب دویدم و

جزغبارچیزی ازگردراه ندیدم"

و زمان ومکان هم خیلی کوتاه وزودگذراست اما نمی گذرد!ولی سخت وسوزنده است.

غروبی که درچشم هایم می سوزد"

این فضای زمانی حاکم برشعرعجیب است. باتوجه به این که روز و یا پایان روز-همان"غروب"-ازشب بهتراست ،اماشاعر غروب راسوزنده می داند که تصمیمی به شب شدن ندارد یعنی شاعردوست می دارد-هرچندغروب بهتر از شب نمایان است-غروب با آمدن شب زود به پایان برسد و ازبخت بد و یاخوش اقبالی شاعر ستاره از خواب آسمان پریده است

وستاره ای که ازخواب آسمان پریده بود

البته زمان پریدن ستاره از خواب آسمان بسیار دورتر از زمانی است که شاعردوست داردغروب تصمیمش را عملی کند.

 

-زمان فعل ماضی بعیداست-این ستاره گویا می تواند ناگفته های شاعر را زمزمه کند و باشاعر یکی شود این است که شاعر با دو زمان حال وگذشته ونوعی دیگر از زمان گذشته (گذشته ی دور)فضای زمانی حاکم برشعررافضایی متفاوت خلق کند.

این حرف اضافه ی "در"زمان حال راباگذشته وگذشته های دور پیوندمی دهد و دراین پیوندها است که تمام یا قسمتی ازخاطرات شاعر جز این شعر در زمان ومکانی خیلی رمانتیک وبدوی رقم می خورد و این شگرد تقریبا همیشگی شاعردر پدیدآوردن فضاها و تصویرهای شعری است که هرکس رابا فضای متفاوتی روبرو می سازد اگرشاعرفعل های شعررایکسان می کردشعرازچنین فضاهایی دور می شد و ازحجم آن می کاست.

دومصراع پایانی شعر استفهام انکاری است که بافعل های گذشته به پایان می رسد

"درکجای این گلدان شکسته

جایی برای مردن بود؟"

که شاعرگزارش آن رادرمیان شعر خیلی قبل ازآن که به پایان برسد داده است وگلدان شکسته ی شاعر که جایی برای مردن درآن وجود نداردهمان هندسه ای است که تمام مساحتش دروسعتی بی اندازه به پای نهالی ریخته است!

"هندسه ای تمام مساحتش را

درمسافتی بلندبه پای نهالی ریخته"

یعنی نهال معشوقه ی خیالی شاعرکه او دلش راباتمام وجودبه پایش ریخته وتقدیمش کرده درگلدان شکسته یادل شکسته ی شاعرکه"به صدهزاردرست می ارزد"جایی برای مردن ندارد!فعل درمصرع"هندسه ای تمام مساحتش را/درمسافتی بلندبه پای نهالی ریخته"وجه وصفی است که باماضی بعیداز گذشته ی دورشاعرخبرمی دهد و شاعر در زمان حال باآن گذشته ی دور پیوند خورده است.

 

چند مصرع درشعر وجود دارد که وازه های با صلابتی در دیواره ی آن گذاشته شده ومصراع هارا بسیار زیباکرده است مانند:

 

"غروبی که در چشم ها یش می سوزد/ستاره ای که از خواب آسمان پریده بود/لبم رازیرلب زمزمه می کرد/صدای حلقویش از دیواربالاترنمی رفت"

این صلابت درگروه قاعده ی همنشینی وازه هاست و نمی توان وازه ای رابه تنهایی بیرون ازاین قاعده مثال زد.اما بعضی ازوازه ها درتقابل باهم داری حشوی ملیح هستندکه به نظرنمی آید آسیبی به شعر بزنند.فضای شعر نیز باهمه ی وازه هایش در کنترل شاعرنیستند.

اما نوستالزی حاکم برشعرگر چه ویزه ی جغرافیایی است که شاعردرآن نفس کشیده اما که حدس آن برای کسی که جغرافیای زندگی شاعررا نمی شناسد مشکل است واین هم مدیون زبان وساختارشعر است. هر چند وازه ها گفتاری و زبان روایت های گوناگون دارد.

شعر با حرف اضافه در مصراع اول شروع می شودوباحرف اضافه درمصراع پایانی خاتمه می یابد که جای حرفها دارد.

آیا زبان وفضای شعر به گونه ای است که شاعرراازنام گذاری شعر مستاصل کرده باشد؟







خوانشی بر این شعر از نگاه آقای بهمن باقری فر

شعر حرفه و شغل نیست، پرورش اندام و جسم نیست که با نظر من مسیرش عوض شود. شعر انقلاب درون است که از اعماق وجود شاعر می جوشد و بر جان او چه فشار هایی وارد می شود تا تحول و دگرگونی وجودش را بر کاغذ بیاورد و به همان شکلی که درد در استخوان جانش حس می کند ،آن را بیاراید. و برای همین است که شعر می خوانیم و لذت می بریم، و می خوانیم و می دانیم. اگر به غیر از این باشد، آن چه که به عنوان شعر نگاشته می شود، شعر نیست. و تلاشی است برای شعر گفتن. وقتی که سعی می کنیم این گونه بسراییم نباید انتظار داشته باشیم، چیزی بی عیب و نقص باشد.
اصولاً شعر برای لذت بردن و شاد شدن نوشته نمی شود. شعر برای بیان رازهای پنهان درون انسان است. و بزرگترین معمای درون هر انسان، شخصیت اوست که شکلی پیچیده و بغرنج دارد. حتی خودش هم راز مجهول درونش را نمی داند و نمی شناسد.
برای همین است که او یک نفس با پای اسب می دود و جز غبار راه به چیزی نمی رسد. او دوست ندارد به نهایت برسد. میل به درجات و مراتب عرفانی او محدوده و مرزی ندارد. دوست ندارد به پایان برسد و همین یک ذره غباربرای ارضای خواسته های روحی و درونی اوکافی ست. و راز عشق هم همین است. راه عشق راهی بی پایان است، اگر به نقطه ی پایان برسد، عاشق به مرگی ناگوار مواجه خواهد شد که برایش غریب و  ناشناخته است.
و غروبی که در چشم هایم می سوزد ، تصمیمی برای شب شدن ندارد.
کسی نمی داند که در آن غروب سوزناک و سوزاننده ی جان و بینایی او چه اسراری نهفته است. و چرا انتظار می کشد تا شب فرا برسد. شاید آن شب شبی بلند و طولانی باشد. شبی که در آن حادثه ای به وقوع پیوندد و ستاره ای بسوزد و جهان را سراسر بلرزاند. کسی نمی داند چرا ستاره از خواب آسمان بیدار شده بود و چه چیز با شاعر زمزمه می کرد. و معلوم نیست که انتظار کشیدن شاعر برای باد و غیبت آن برای چیست؟
اما همیشه احساس و شوریدگی دل ما به ما کمک نمی کند که زیباترین تراژدی دل خودمان را فریاد کنیم و به گوش هم دل های خودمان برسانیم. و گاهی این خلق زرنگار آن گونه با درد و آه پا بر قلمرو دنیای بیرون می گذارد که هم شکل و قیافه اش ناپسند است و هم حرفی برای گفتن ندارد. که در مورد این اثر مصداق ندارد.


 

+ نوشته شده در 87/06/18ساعت 22:20 توسط :مصطفا فخرایی:

Kakapo | Security System