تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند

نمی شود از این آب ها کشتی  ساخت

و رسید به خشکی پوست درخت

انگار چیزی مثل هیچ

در سطح رگ هایم رخ داده است

و گسستی عمیق بین من و من هایم

پیوند خورده است

 مثل پاییزهای درخت

آرام آرام

دلم برایش تنگ می شود

و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود

 در عینکت بخواب

اگر جهان را هر طور نبینی

از چیزی کم نمی شود

چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز

به روی خود بست

تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند

فشرده ی دردبودم و

در پوست سنگ هم نمی شد گنجید

با اطراف خود لال بودم

و مثل نقطه ای فقط

می توانستم معنای واژه را روشن کنم

 پله ی اول شب است و

تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید

 

 

خوانشی بر این شعر از نگاه آقای محمد محمدزاده

 

شعر( نمی شود ازاین آب ها ...) از جناب فخرایی شعری است عرفانی و سر گذشت انسان است .انسانی که پس از یک درگیری طولانی میان انسان خویش و من های اعتباری و کاذبی که زندگی و محیط بر او تحمیل کرده است.به این روشنی و تجربه رسیده که دیگر نمی توان به سراب ها و خیال ها دل داد و تسلیم ماجراهایی بود که چون آب هایی دور تا دور انسان فرا گرفته اند و انسان بی آنکه بداند غرق مسایلی است که طی سال ها در جریان زندگی بر او تحمیل شده است و فکر می کند که به راستی جزء ذات و هستی اوست.شاعر در این شعر زیبا با موفقیت توانسته است که به این سیر و سلوک بپردازد و انسان خود را تا آخر راه تا سر زدن خورشید روشنی و آگاهی بدرقه نماید. ما ضمن تبریک به این شاعر ارجمند خوشحالیم که اینک گام به گام بدرقه کننده ی او در این راه می باشیم.

 


(نمی شود از این آب ها کشتی ساخت/ و رسید به خشکی پوست درخت/انگار چیزی مثل هیچ/در سطح رگ هایم رخ داده است/و گسستی عمیق بین من و من هایم/پیوند خورده است)

 


شاعر پس از ماه ها خویشتن داری و مراقبت دریافته که به راستی چیزی از او باقی نمانده و درخت انسانیتش در ساحلی دور افتاده و دور از مراقبت های ویژه به خشکی و فراموشی افتاده است و یک سستی و پوچی در مرکز جان و شریان های حیاتش رخنه کرده است.اکنون قصد دارد پس از سال ها دوری و فراق به خویشتن خویش برگرد و انسانیتش را بشناسد.اما با نگاهی ساده می بیند که اسباب و آلاتی که تا کنون از زندگی و محیط خویش گرفته است،هرگز نمی توانند کشتی نجاتی برای او باشند و از این آب های ساخته و پرداخته ی ذهن به ساحلی دلخواه برساند.

 

 این آگاهی ابتدایی به او کمک می کند که نگاهی عمیق تر به خویشتن داشته باشد و بیشتر متوجه من های کاذب و پهلوانان پنبه ای که تا دیروز به عمق جانش تاخته بودند و میان رگ پوستش جولان می کردند  بشود.اینک متوجه هیچی و پوچی آنان حتی بر عضلات و رگ هایش می شود و شاهد گسستی میان انسان اصیل او و من ها و شخصیت های پوچی که اجتماع و زندگی بر او تحمیل کرده اند می گردد.برای نخستین بار در می یابد که این شخصیت های اعتباری هر گز از ذات و سرشت او نبوده اند و از همان ابتدا یک جدایی میان من واقعی و من های کاذبش پیوند خورده است و ماجرای این جدایی که با بیانی بسیار شاعرانه مطرح شده است، هرگز اجازه نداده است که انسانیت او مغلوب قشر ها و حجاب هایی بشوند که آینه ی انسانیتش هر روز تاریک تر می کرده است. اکنون با شناخت این مرز و سامان،برای لحظه ای آزادی و رهایی خود مجسم می کند و آرزو می کند مثل درختی پاییز زده باشد که همه ی تعلقاتش و همه ی شاخ و برگ های اعتباری اش ریخته باشد و لخت و عریان از نو جوانه بزند و پاک و خالص بروید.برای لحظه ای متاثر می شود واحساس غربت و دلتنگی می کند.عشق می ورزد که چه زود تر به زیبایی واقعی اش بر گردد.آرام آرام انسان می شود گریه می کند و به یاد روزهایی می افتد که چه آسان از دست داد و متوجه مسیر طولانی و غبار راه و پیری خود می شود.

 

 

 

(مثل پائیزهای درخت/آرام آرام /دلم برایش تنگ می شود/ و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود)
شخصیت های اعتباری که در طول زندگی، انسان را فرا می گیرند و ظاهرا جز ذات انسان می شوند و عنان فکر و اندیشه ی او را در دست می گیرند،همیشه برای ماندگاری خویش توجیهاتی دارند و سعی می کنند که برای بقای خود انسان را قانع کنند. اما شاعر که اکنون توانسته است میان ذات خویش و منش های اعتباری اش قرار بگیرد.خطاب به شخصیت بیگانه ای که سال ها بر او حکومت کرده است و اکنون به یمن آگاهی او را نیمه جان و در آستانه ی کوری می بیند.کنایه وار می گوید برو که دیگر وجود تو و اندیشه ی تو و هر قضاوتی که در باره ی جهان داشته و یا نداشته باشی بیهوده و بی فایده است.
(در عینکت بخواب/اگر جهان را هر طور نبینی/از چیزی کم نمی شود)

 


اما شخصیت بیگانه که تا آخرین لحظه برای ماندگاری خود دنبال راه و چاره ای است.در واپسین لحظه های زندگی اش بار دیگر به غور تفکر می پردازد تا توجیهی و تعریفی برای ماندگاری اش که همچون ابرهای خاکستری،دید و اندیشه ی شاعر را تاریک و خفه کرده بودند داشته باشد .

 


(چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز/به روی خود بست/تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستر ببیند.)

 

اما شاعر که اکنون آگاهانه به پاکسازی خود پرداخته است.دیگر فریب این بازی ها نمی خورد و به جای سرگرم شدن به این ترفند ها ،به استحکام موقعیت و جایگاه خویش می پردازد.

 

 

 

(فشرده ی درد بودم و /در پوست سنگ هم نمی شد گنجید/با اطراف خود لال بودم/و مثل نقطه ای فقط /می توانستم معنای واژه را روشن کنم)

 


دردها و سختی ها او را در خود می فشردند.مثل کسی که میان سنگ گرفتار آمده است.مدام به دنبال رهایی است و تا پایان راه حاضر به توقف نیست و همچنین با کسی چیزی نمی گوید.اما با همه ی خستگی شیرینی کار او را امیدوار می کند. در حال نتیجه گرفتن است و جرقه هایی از انفجار بزرگ او را مژده می دهند و چراغ ها یکی پس از دیگری کلبه ی جانش را روشن می کنند و همچون نقطه ها که مفهوم واژه ها را تعیین می کنند.روشنی تازه ی او نیز نقاط مبهم و نا خوانده ی وجودش را یکی یکی شفاف و روشن می کند.اما به رغم همه ی کوشش ها هنوز صبح نرسیده است و فروغ ستاره ای که از آن دور دست ها بروجودش می تابد بر مرکز جانش نرسیده است.
(پله ی اول شب است و/تب ستاره ارتفاعش تا صبح پائین نمی آید)
در این مسیر و سیر و سلوک هنوز آفتاب حقیقت کاملا بر دشت جان شاعر نتابیده است و تا آخرین پله ی شب و سر زدن خورشید حقیقت و لبخند صبح و رسیدن به ساحل انسانیت و خشکی پوست درخت باید به کار و کوشش ادامه داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوانشی بر این شعر از نگاه آقای بهمن ارجمند

 

 

 

 صدای اول(شاعر):
نمی شود از این آب ها کشتی ساخت
و رسید به خشکی پوست درخت
انگار چیزی مثل هیچ
در سطح رگ هایم رخ داده است
و گسستی عمیق بین من و من هایم
پیوند خورده است
مثل پاییزهای درخت
آرام آرام
دلم برایش تنگ می شود
و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود»
صدای دوم(متنبه = آگاهی دهنده):
« در عینکت بخواب
اگر جهان را هر طور نبینی
از چیزی کم نمی شود»
صدای سوم (راوی- دانای کل):
« چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز
به روی خود بست
تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند»
صدای اول(شاعر):
« فشرده ی دردبودم و
در پوست سنگ هم نمی شد گنجید
با اطراف خود لال بودم
و مثل نقطه ای فقط
می توانستم معنای واژه را روشن کنم»
صدای سوم (راوی- دانای کل):
« پله ی اول شب است و
تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید»

 

 

 

شعر را می توان از چند زاویه مورد بررسی قرار داد:
1-
ویژگی عمده شعر مانند اغلب شعرهای شاعر عادت زدایی است.البته علاوه بر عادت زدایی در محور افقی مصراع ها )نمی توان از این آبها کشتی ساخت/گسستی عمیق بین من و من هایم پیوند خورده است) عادت زدایی در روایت شعر نیز دیده می شود.
2- غرض از عادت زدایی در روایت شعر وجود پرسوناهایی است که در شعر حضور دارند.شاید این پرسوناها سطوح متفاوت و متنوع و چندگانه ی از خود شاعر باشند.صداهایی را که در شعر می شنویم ما را با شعری پلی فونیک مواجه می سازد.چنانکه شاعر نیز بر چندین بودن خود( من ها) اشاره دارد.
3- برخلاف نظر برخی از عزیزان شعر از ساختمان برخوردار است و به ظاهر گسست می نماید .چنانکه شاعر در "پیوند" ِ وجودی من های گسسته اش اصرار دارد باید گفت : گسست صوری مصراع ها نیز بر اساس صفات مشترک اشیا و بر اساس وضعیت های مشابه با یکدیگر پیوند دارند.این ساختمان و آرایش واژه ها را در کلیت شعر شاید بتوان این گونه گزارش کرد:(آب،درخت
، آب و کشتی، خشکی و کشتی،خشکی و درخت)(خشکی درخت = کشتی آرزومند خشکی- ساحل - = پیری انسان = پاییز= فشردگی درد = پائین نیامدن تب )(عینک،غبار،دیدن،ابرهای خاکستری،پلک های نیمه باز،شب)
4- چندگانگی صداهای شعر با گسست من ها مرتبط است و نیز این همه نسبت دارند با تب آلود بودن پایانی شعر که وجود را به سمت چندگانگی می برد.مگر نه این است که انسان تب آلود حیرت ، از هذیان چندگانگی صداهای درون به خود می پیچد؟
5- برای بیرون آمدن از تاریکی تب آلود چندصدای وجود ، کار شاعر روشن کردن واژه ها ست تا با شفافیت واژه ها ، پیوندی به سامان بین من های وجود برقرار کند

 

 

 

 

به این جا هم سری بزنید:

نقل(داستان نوشته های من) 

 


+ نوشته شده در 87/05/30ساعت 10:42 توسط :مصطفا فخرایی:


1

 

مظنون به شکستن لیوانی در حفره های سوخته ی دلمی

و تا احضار انگشتان بریده ات

چیزی در دست نیست

با قدم های آهسته

چرخش زمین را کند تر می کنی

عمق دریای این جا بوی ماهی نمی دهد

و همه چیز این جا چیزی نیست

و خط فاصله با دسته ی صندلی تعریف می شود

کمی تشنه ی لیوانی ام که جلوی چشم هایم آب می نوشد

این جا هر چیز بعد از شکستن نام می گیرد

خرده ریزهای زیر پایت را اگر دیدی

نامش را به من بگو

ای!

چگونه جمع کنم در دست های بریده ام

تکه های صدایی که شکست

 

2 

آرامشی است در این بادها

در تکان سر و شانه هایی که

زلزله ی بالفعلند

تا همین جایش هم

شرمنده ی زبان کوتاه خودمم

با مدی به ابروها و موجی به موها

سفرهای دریایی را نا امن کرده ای

و چشم های سیاه تو

یک روز گریستند و شب شد و

          « بیم موج و گردابی چنین»

تا نام ستاره ای بیاموزم

و سرگردان دریاهای در راه نباشم.


+ نوشته شده در 87/05/11ساعت 19:15 توسط :مصطفا فخرایی:

Kakapo | Security System