(1)
نامت را بر بازویم می بندم
می خواهم به مردمک های غرق شده ام
دریانوردی بیاموزم
گویا بر وزن نام تو
از سمت آب ها ساحلی شدم/ از هر جهت
در فرصتی که موج ها به آرامش آب دادند
در صدف های سربسته هم
برای غصه هایم دلیلی باز نمی شود
شب های لنج ها
نامت را از گوشه ی آسمان پیدا می کنند
سفر آغاز می شود
می خواهم از غصه / تا صبح
در شن های خواب آلود ساحل
برقصم با نامت
(1386)
(2)
زخم بدی است
نفوذش از جغرافیای دندان کوسه گذشته و حال
افتاده به جان سفال های سوخته ای که
پوست شان را بعد از گرد و غبارها خواندند
چشم هایی که از خواب غارها بیدار شدند
با خطوطی که منحصر به روزهای کج و کوله ای است که
از چپ و راست احاطه ام کرده اند
طور دیگری هم می شد / نشد
با خطوط میخی کوبید روی سنگ های گم شده
با فاصله ای که سرانجام به جان من افتاد
فصل دریاچه کفاف نداد
و قوی سفید منقارش را برداشت و
در خطوط شکسته ی سفال ها مهاجر شد
(1385)
(1)
به آرام گفتم
خواب سنگ ها را بیدار نکن
عمق اندوه ها را
از روی سردی سنگ ها حدس بزن
لرزشی افتاده به جان چشم هایم
و حرکت ستاره ای که
از مدارش خارج شده نمی بیند
مثل مارموج ها
از خودش به مقیاس بالایی بالا می رود
و جز این که
ثانیه های مرا له کند
و اوقات تلخ مرا با فنجان شکسته ای بنوشد
اکسیژن تازه ای را به من یاد آور نمی شود
در خواب هم خواب هایش را یک وری می بیند
که ریخته روی دوشش
دودی که از استخوان های سوخته ی من سوخته
می خواستم سوگند تازه ای توی زبانم بخورم
که نشد
(2)
با همین کفش ها راه افتادم
از خمیدگی پل ها گذشتم
ردم را به پوست ساحل دادم
ایستادم کنار صخره ای
به موج ها نگاه کردم
خودم را دیدم
باد می وزید در من
شن ها تمام پیراهنم را تصرف کرده بودند
دیگر هیچ خاطره ای
صخره ی تازه را نجات نمی داد
