(1)
حالم اصلن حالش خوش نیست
مثل ترس می لرزم بر خود و
دندان هایم ردیف به سفید خشم می جوند
بروم مثل زاهدان در کویر سیستان
چله نشینی کنم
وقتی راه شیراز را بستند
بارها زنگ بزنم به زنگبار
با زبان چند قرن پیش
گله هایم را با نیاکانت در میان بگذارم
این صداهای غریب و عجیب
از سمت نا آرام دلم بلند شده اند
خدایا!
تا فردا صبح
این شب چند قرن طول می کشد.
(1384)
(2)
چرا دلم را
در جریان رنگ آمیزی آب ها نگذارم
و به ترمیم پوست ترکیده ام نپردازم
دریا هم دلش به حال خود موج می زند
نبض جهان
به موسم عقربه های دست تو می وزد
حرارت لب هایم پایین نمی آید و
به پرده ی آویخته بر غروب
رنگ مویی پریشان است
(1385)

