تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند

86/12/25

اگري ها (1)

به اندازه ي ناگهان

در پرسش هاي پيچيده در انتهاي موهايت

غافلگيرم مي کني

دست مي برم

به حباب هاي نامريي دل نمي بندم

فکرم به راهي است که

چه طور بي تو  برگردد اين همه راه؟

زبانم مثل باران بند آمده است و

در لهجه ام کودکي لال حرف مي زند

از بيم گم شدن راه نمي روم و

با لرزش زانوهايم اندکي آرام پيدا مي کنم

اگر انگشتم را نمي بريدم

خود رانمي بخشيدم

 

اگري ها (2)

 

مثل آفتابگرداني که آفتابش را

                            گم کرده باشد

نيم جرخي تمام در من روي مي دهد

خميدگي دستم به گردن توست

اگر از انحناي سايه ها راست بر من نتابي

سرم را به سمت چه بالا بگيرم

من رنگ بال هاي آتش را

از غروب گونه هاي سيب بلدترم

شمعي مي سوزد توي چشم هايم و

به جاي من مي گريد

اگر اين گونه برايت نمي مردم

                                     مي مردم

 

 

اگري ها (3)

 

مي روم توي آينه

عميق تر ببينمت

سطح آب هاي گل آلود خوانا نمي شود

دنباله ي ماه همين جا

از دستم افتاد

ودر تاريکي پوستم يک شبه پير شدم

اگر اين بار شعله اي ببينم

گلدان هاي شکسته را از زير زمين

                                        به ايوان مي آورم

 

 

اگري ها (4)

 

همين جا سردم شد 

کنار احتمال شعله اي که در خود پيچيده بود

شتاب سفيد موهايم

قصه ي تلخي که

 چندان تمايلي به پايانش نبود

گيسوانش در دستم بود

اگر دلوي مي داشتم

اين طور از تشنگي نمي مردم

 

 


86/12/25

رسالت دمیدن بر جهان در جایی که ستاره ها دیر خواب می بینند

 

نگاهی به مجموعه ی«داوود درحنجره داشت»سروده ی مصطفا فخرایی

        «  اسکندر احمدنیا»

«داوود در حنجره داشت»مجموعه ی اشعار مصطفا فخرایی راچندین بار خواندم.اگر خود او هم مدعی شود وحرف مرا ردکند،حق دارم که قاطعانه بگویم دربندبند آن ها نشانی از تفهیم اتهامی که آقای باباچاهی دربازخوانی شعرامروزودرمقدمه ی این مجموعه دارد،نیافتم.به عنوان یک مخاطب قدیمی وبه تعبیری حرفه ای ،با تمام علاقه ای که از دیر باز نسبت به شعر باباچاهی در من هست،جای پایی ازمطلق کردن مفاهیم مورد نظر ایشان را نه تنها درکارها ی فخرایی،بلکه دراشعار همیشه ی خود اوهم ندیدم
ادامه مطلب

86/12/11

 

(1)

 

شوخي چشمت را

جدي نگرفتم

تاآب از چشمم درآوردي

حالا

تو را برآب مي بينم

تويي که حلقه حلقه مي شوي

                                   در چشمم

تا

کسي ديگر را نبينم

 

(2)

 

 

آخر کار

پلک ها را مي بندي

طاقت  نمي آوري

پلک مي گشايي

وبا چشماني باز

تا هميشه

           به خواب مي روي

(3)

 

 

اشتباه گرفته اي

من ، همان من نيستم

کاج پيري که

کلاغ لانه کرده است درآن

اشتباه بگير

کس ديگري را بامن

به گمانم

چند سالي از سفيدي موهايم

ديرتر آمده اي

 

(4)

اين دريا

پر از لنج هاي غرق شده است

وقتي که

ساحلي نمي شوي

حوصله ي موج ها سر مي رود

قسمتي از خيابان

از گزارش جا افتاده است  که

نه به عقل جن مي رسد و

نه به دريايي که بايد زنجير کرد

اين گزارش را

هيچ خبر گزاري يي مخابره نخواهد کرد