تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند

86/11/28

(1)

 

توی این اسکله ها

تکان دست هایم را

به موج ها می دهم

آب ها

برایم کف می زنند

لنج ها از برگشتن می آیند

ودریا

ماهی هایش رامرده شنا می کند

اسکلت های بی درد

قدم هاشان رابا ساحل می زنند

با دندان هایی که می خندند

 

(2)

 

همیشه برو جای دیکر

حرفشان بود

اما جایم دیگرنبود

زبانم به عصر سنگ رسیده است

وبا اعصابم

آهن را می توان موم کرد

چه قدر روی چشم های سیاهت

 حساب کرده بودم

جای یک نمی دانم

 این جا خالی افتاده است

و« جهان

          به پهلوی تاریک خود خوابیده است »

حالم کمی دردمی کند و

سرم میدان های شهر رادورمی زند

ودور می ریزد

خواب هایی که نخوابیدند

وقتی که شب

نقطه ای بر پیشانی توست

وسطری دراز در دست هایم

که به خواندن نمی آید

چشمان سیاهت

اتفاقی است که درروز من افتاد

 

(3)

 

کنار سایه ای ایستاده ام

که سایه ی من نیست

حوصله ام

تادر اتاق هم نمی رسد

دیگر جه رسد

به ایستگاهی که 

                  گاهی

                  مسافرانش راگم می کند

من

کوهی که همین طور بنشیند و

خمیازه های سنگی بکشد

شیشه ها هم ازقضا

دیوارشده اند

در را بر خود بست و

کتابی راکه دردست داشت

دست دردسته ی صندلی گذاشت

از شیشه

تنها

گریه های صندلی را می توانستی بشنوی

 

(4)

 

یکی بیاید

جلوی این شتاب نقطه بگذارد

بگذارد

 عقربه ها به آرامی

راهشان را بروند

این جاده جمله ای نیست که

حالاحالاها به حرف آخرش برسیم

عقربه ها

چیزی از رسیدن نمی دانند

زبان جاده ها هم

درازتر از سطری ست

که تاهنوز ...هم چنان

 


86/11/28
«نمونه هايی چند از شعر معاصرايران درآغاز هزاره  ي سوم ميلادي » باعنوان فرعي «براي رسيدن به چشم اندازي واقع بينانه ازوضعيت وجريان شعر معاصر » تازه ترين اثر کاميارعابدي همراه با يک مقدمه، در100صفحه ي دو ستوني به شکل ضميمه ي مستقل نشريه ي«انديشه وهنر» دوره ي دهم ،شماره ي يازدهم،پاييز86باقيمت 8000ريال منتشر شد.


ادامه مطلب

86/11/23
 ذهنیتی که جامعه ی ادبی معاصر، از باباچاهی امروز دارد: شاعری متفاوت نویس، جسور و خلاق است. شاعری که با مؤلفه های نو و پیشنهادهای تازه، شعر خود و حتا شعر معاصر را شور و حرکت بخشیده است. درباره ی نوع و کیفیت شعر او حرف و حدیث های بسیاری بر سر هر بازاری هست. اما به نثر سالیان اخیر او ـ با همه ی ارزشی که دارد ـ توجهی نشده است. این شاید به دلیل برجستگی بعد شاعری اوست که وجه نثری اش را در سایه و تحت الشعاع خود قرار داده است.
ادامه مطلب

86/11/23

 (1)

 

کمی با قدم هایت که می زنی

از یاد خاک بیرونم کن

جهان حافظه ی بچه گانه ای دارد

نام ها را

فقط بر روی سنگ می خواند

می خواهم

دیروز هایمان را که نزدیم قدم بزنیم

دیر یا زود

مه می آید و

کنار نام هامان به خواب می رویم

 

(۲)

 

این دریا

گریه ی ماهیانی است که
                      در گریه هاشان شناورند
روزی اگر
گریه هاشان را فراموش کنند...
 
ماهیان در دل سنگ ها را
                           دیده ای ؟!

 

(۳)

 

پرنده را پر ، نده
در بارانی که اُریب می بارد
کاج ها
چتر هاشان را به عابران داده اند
و نبض چمدان های معطل
سفرهای نرفته را می تپد هنوز
خیابان های مه آلود
از پشت شیشه ها می گذرند و
ماه افتاده در آب را
لگد می زنند
پرندگان گرسنه
به هوای گرده ی نان
نک می زنند آن را و
                       می روند.

 

(۴)

 

نمی خواستم
عکسی باشی نشسته در قاب
من
حرف بزنم و
گوشَت سفیدی های پنبه را بشنود
می خواستم
آن دم آخر
کسی باشی که خالیِ روبرو را پر کند
و غروب روییده در گلدان را
گل آفتابگردانی بکارد

 

(۵)

 

از یک
بدو تا انگشتان دستت را
چند بار تمام کنی
بنشینی و
انگشتان پاهایت نیز
و هرچه همین طور
شمردن از تو
و نیامدن از او