تبليغاتX
دلفین هایی که با من شنا کرده اند
«یادنامه منوچهر آتشی» با تلنگر منتشر شد
یادنامه منوچهر آتشی با عنوان‌ «مرا تلنگر یادت بس» به همت محمد ولی‌زاده و توسط انتشارات داستان‌سرا منتشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب در 3 فصل تدوین شده است. فصل اول‌ «در شناخت منوچهر آتشی» است و کتابشناسی و زندگی‌نامه خود‌نوشت منوچهر آتشی را دربرمی‌‌گیرد. فصل دوم کتاب، نقد و نوشته‌هایی بر مجموعه شعرهای آتشی است که حاوی مقالات و نوشته‌های نادر نادرپور، محمدعلی سپانلو، فرشید فرهمندنیا، محمد مختاری، کامیار عابدی، هادی خورشاهیان، محمود معتقدی، حافظ موسوی، بهزاد خواجات و علیرضا بهنام است.

فصل آخر کتاب هم «به یاد منوچهر آتشی» است که در آن نوشته‌هایی از مسعود احمدی، ابوالقاسم ایرانی، علی باباچاهی، سیمین بهبهانی، نوذر پرنگ، رضا پرهیزگار، هوشنگ چالنگی، پرویز خائفی، بهاءالدین خرمشاهی، سیمین دانشور، ولی‌الله درودیان، حسین رسول‌زاده، منیرو روانی‌پور، محمدعلی سپانلو، عنایت سمیعی، رضا سیدحسینی، بهمن صالحی، ایرج صف شکن، عمران صلاحی، رضا عامری، مصطفی فخرایی، محمدباقر کلاهی اهری، شمس لنگرودی، جواد مجابی، کیومرث منشی‌زاده، ضیاء موحد، م. موید، فیروزه میزانی و کیوان نریمانی است.

گردآورنده کتاب در مقدمه‌ای که در ابتدای آن آمده است، عنوان می‌کند که در فرصت کمی که داشته، تصمیم می‌گیرد کتاب را در 3 بخش به نسبت متفاوت و متناسب با همایشی که موسسه فرهنگی ورزشی شهرداری بوشهر درباره آتشی برگزار کرد، گرد آورد و سعی کرده تا جایی که ممکن است از فعالیت تکراری پرهیز کند تا کتاب، آیینه‌ای تمام نما از کارنامه آتشی باشد. به همین منظور از میان نقدهایی که بر کتاب‌های آتشی از «آهنگ دیگر»، «بازگشت به درون سنگ» نوشته شده بود، برای هر کتاب، یک نقد انتخاب شده است. در مورد تعدادی از کتاب‌های آتشی هم که نقد و نوشته مستقلی موجود نبود، از تعدادی از منتقدان خواسته شده است، بر این کتاب‌ها نقد بنویسند.

«فصل آخر» در واقع یادداشت‌ها، نقدها و دلسروده‌هایی است که بعد از درگذشت آتشی نوشته‌اند. برخی از این نوشته‌ها اگرچه مربوط به همان ایام هستند، اما تا امروز در رسانه‌ای به انتشار نرسیده‌اند. نویسندگان برخی از این یادداشت‌ها مانند رضا سیدحسینی، عمران صلاحی و نوذر پرنگ هم، امروز مانند آتشی در قید حیات نیستند.

در قسمتی از این کتاب، در یادداشت پرویز خائفی با عنوان «نوشتن را باید گریه کرد» می‌خوانیم:

گاهی با آتشی درباره ذهنیت و عینیت حرف می‌زدیم. او می‌گفت ذهن باید پوسته نگرش درونی را پاره کند و به برون برسد، همان‌طوری که سنگ بنا را در این کار نیما گذاشت. اما آتشی هم نوعی خیال و خاطره را رنگ عینی می‌داد. «اسب سفید وحشی» که نمودار کارهای جهشی نخستین سال‌های شعر اوست، پردازش خاطره‌ها اما در شکل واقعیت‌هایی نابود شده است. منظورم این است اگر می‌خواست با همان شیوه هم ادامه دهد کارهای بزرگی از او باقی می‌ماند، کما این که مانده است، اما تامل و درنگ را هرگز برنمی‌تافت. بی‌آن‌که جریان شعری خاص او را آلوده کند، همه را تجربه می‌کرد و همیشه با این که سالی بر عمرش افزوده می‌شد، اما تصور و تفکرش جوان‌تر می‌ماند. او از عمرش جلوتر بود، از زمانه‌اش زودتر حرکت می‌کرد. انتقاد را گوش می‌داد ولی کار خودش را می‌کرد، هوشیاری و دریافت او در زندگی معمولی همچنان تند و جسارت‌آمیز بود که حیرت آدمی را در روابط معمولی برمی‌انگیخت. جریان‌ها را پیش‌بینی‌ می‌کرد.

به یاد دارم وقتی به تهران رفت، کسانی مانند یدالله رویایی از سلطه‌اش می‌ترسیدند. رویایی در نامه‌ای به من، سخت بر آتشی تاخته است، در صورتی که آتشی می‌گفت دیدار رویایی در اوایل کار من عامل تحول مهمی بود اما صداقت آتشی کجا و غرض‌ورزی‌ها کجا؟ در تهران یا صاحب استعدادی را «بایکوت» می‌کنند، یا به گونه‌ای برایش توطئه راه می‌اندازند. آن روزها چنین بود، امروز را نمی‌دانم. و چه بهتر، چون دیگر مردی که از او هراس دارند، وجود ندارد.

«مرا تلنگر یادت بس» با 340 صفحه، شمارگان هزار نسخه و قیمت 9 هزار و 500 تومان منتشر شده است

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1580330

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 91/02/20 و ساعت 11:56 |
از همیشه
شاداب تر
علف های گورستان

***

بارانی نیست
خاک لب گور
نمناک

***


صدای ناودان
قاطی عوعوی سگ ها

***


پیراهنی
آویزان
کنار پیراهن دیگر

***


می پوشاند
درزهای کلبه ی متروک
برف صبحگاهی

***


برف ها آب
از گرمای تنش
پرنده ی بی پناه


  به نقل از:


http://www.nowrahan.com/more.aspx?id=153


---------------------------------------

سه شعر از من در سایت چوک


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 91/02/02 و ساعت 21:4 |

پیش‌درآمدی بر شعر نو بوشهر از آغاز تا کنون
مجید اجرایی


یکم) من به جد در قضیه اقلیمی کردن شعر و ادبیات به دیده تردید می‌نگرم. نه، که پذیرفتنش برایم دشوار است. وقتی می‌گوییم شعر جنوب، شعر شمال، شعر جنوب شرقی یا ادبیات شمال غربی یعنی چه؟
اگر غرض، باز جستن المان‌های شعری- داستانی (ادبی) باشد طبیعی و بدیهی است که جنوب سرزمین دریا و نخل است و شمال هم دریا و جنگل و طبیعت و شالی، ارمغان سیستان باد صد و بیست روزه است، غرب و شمال غرب هم به کوه و کمرش می‌نازد: آفتاب آمد دلیل آفتاب.
اگر مراد این است که نقش و سهم هرکدام از مناطق جغرافیایی در افزودن به کارنامه ادبیات این مملکت مشخص شود باید گفت که توزیع این «سهام عدالت» خیلی هم ربطی به موقعیت‌های جغرافیایی ندارد!
در این صورت تکلیف آن شاعران و نویسندگانی که روزی، روزگاری بند نافشان را در دهکده‌ای یا شهرستانی بریده بوده‌اند و بعد از آن مکان کوچیده‌اند چه می‌شود؟
دمیدن در شیپور هویت‌های محلی، نوعی درخودبودگی است. گرچه مبحث «هویت محلی» مقوله‌ای صرفاً متقدم و لزوماً کلاسیک نیست و پست‌مدرنیسم نیز اقبال و التفاتی ویژه بدان دارد.
اما پروژه استانی کردن شعر جّداً از آن حرف‌هاست! علی‌الخصوص که از دل آن نوعی «گفتمان‌سازی» هم بخواهد شکل بگیرد.
به گمان من این پروژه حاصل و حامل نوعی نگاه ایدئولوژیک است. نگاهی که می‌خواهد با بار کردن «آگاهی کاذب» به شعر و ادبیات به خلق گفتمانی بپردازد که هدف غایی‌اش حد و مرزها و حد یقف‌هایی است که هر استان با استانی دیگر دارد و در این راه و راستا از تن سپردن به «قدرت» (در وجه فوکویی آن) نیز ابایی ندارد.
یک پرسش: آیا در نگاه استانی به شعر، رسیدن به نوعی تفاخر و تبختر بر میراث‌های سرزمینی و برتری‌جویی نهفته نیست؟!
البته که در این مسئله مراد و منظور، تن سپردن و تقدیس ارزش‌های متمرکز و نفی خرده‌روایت‌های محلی و اطاعت از کلان‌روایت‌ها نیست. شعر اقلیمی و ادبیات اقلیمی چون حامل و واجد نوعی تنوع است و در مقابل ارزش‌های مطلق و متمرکز قرار می‌گیرد برآورنده ارزش‌های بالایی است.
البته نقش و نگاه رسمی (بخوانید دولتی) را در تشدید همین ماجرای استانی‌شدن نمی‌توان دست‌کم گرفت. آن‌گاه و آن‌جا - که برای خالی نبودن عریضه- و در راستای مثلاً سیاست تمرکززدایی و ایضاً در راستای استعدادیابی و اهمیت دادن به نسل نوخیز ایرانی تیراژ جشنواره‌های استانی، کتاب استانی، جوانان استانی و ... روز به روز رو به تزاید گذاشته.
آیا نمی‌توان نتیجه این رویکرد را «جزیره‌ای شدن شعر و ادبیات» دانست؟
دوم) «صنعت فرهنگ» (به تعبیر آدورنو) و ادبیات در این استان، در این نیم قرن اخیر- که شعر فراگیرتر شده چه قدر توانسته پیشرو عمل کند؟
به عبارتی مصداق‌های ملموس و محسوس فرهنگی (همانند چاپ کتاب‌ها، مقالات، اشعار، نشریات، وجود حلقه‌ها و محافل ادبی و چهره‌های موثر و شبه‌گفتمان‌های شعری و ادبی) به لحظ کمی و کیفی چقدر توانسته‌اند به زایایی و بارآوری فرهنگی- ادبی این سرزمین کمک کنند؟
من عمیقاً بر این باورم وقتی می‌گوییم شعر بوشهر، ادبیات بوشهر یا فرهنگ بوشهر آنچه که در مرحله اول باید اولویت داشته باشد و مورد مداقه قرار گیرد همین «صنعت فرهنگ» است؛ چه آن چیزی که مربوط به تاریخ، جغرافیا و سرزمین و میراث‌های بوشهر است همین وجه است. به عبارتی آنچه که در تاریخ بوشهر مورد داوری قرار خواهد گرفت وجود ساختارهای فرهنگی است و پویایی آن ساختارها.
واقعیت این است که ساختارهای فرهنگی در دوران اخیر پویا و پرتحرک عمل نکرده است. محافل و حلقه‌های ادبی در این استان آن چنان نبوده که بتواند جریان قدرتمندی در ادبیات را در سطح محلی آن هدایت و رهبری کند. تا جایی که منوچهر آتشی گسترش و تداوم «موج ناب» را در جایی دورتر از سرزمین مادری خود برگزید.
نشریات اختصاصی در عرصه ادبیات که بتواند طیفی ایجاد کند و جریانی را نمایندگی، نبوده است و حتی شاهد حلقه‌های حرفه‌ای چندانی در این استان نبوده‌ایم. آنچه که مهم است وجود ساختارها و به عبارتی زیست ادبی جمعی در بوشهر است که این زیست همواره کم‌رمق و پرنوسان بوده است.
سوم) مشکلی که با مطالعه در شعر بوشهر یافته‌ام این است که شعر بوشهر در سطح حرفه‌ای دچار کم‌تحرکی، کندی و نوسان بوده است.
شاعرانی که در جغرافیای این استان باقی مانده‌اند دچار روزمرگی و روزمّرگی شده و از تک‌و‌پوهای جدی حرفه‌ای بازمانده‌اند. استعدادهای نابی که خیلی زود به خاموشی گراییدند و شعر را برای خود از سطح هدف به وسیله تقلیل دادند.
این مسئله هم عوامل گوناگونی دارد که می‌توان علل آن را چنین برشمرد: ضعف و فترت در همان ساختارهای فرهنگی که اشاره شد، ایزوله شدن در چنبره مناسبات سنتی و پوپولیستی، کم‌تحرکی و خستگی روانی و ذهنی.
چهارم) آنچه که پرداختن به آن در تحلیل شعر امروز بوشهر مهم و ضروری است نسبت سنجی آن با جریان‌های شعری و ادبی در ایران است. این که از زمان زنده‌یاد نعمتی‌زاده تاکنون تلائم و تلازم شعر بوشهر با جریان‌های معاصر و اخیر چگونه بوده است؟ آیا شعر بوشهر به مثابه جزیره‌ای تنها و سرگردان بوده است؟ آیا با موج‌های ادبی و شعری همراهی کرده؟ آیا در مقابل آن به مقاومت برخاسته؟ آیا زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی، سنتی و ذهنی موانعی را پیش روی پیشتازی آن قرار داده است؟ و مسائلی از این دست.
بنابراین دنبال کردن جریان‌هایی مستقل در شعر بوشهر یا هر اتفاق و جریانی که در شعر امروز روی داده است را در بوشهر نیز سراغ گرفتن ما را به برهوت و بیراهی می‌کشاند.
پنجم) بررسی و واکاوی مهاجران شعر بوشهر هم خالی از امتیاز نخواهد بود. حال که قرار است از جغرافیا در شعر سخن بگوییم و با محدود کردن زمینه اجتماعی و سرزمینی، به تحلیل آن بنشینیم آیا نمی‌توان از شعر و شاعرانی سخن گفت که در این سرزمین (بوشهر) زاده شده‌اند یا در آن به زیست پرداخته‌اند و یا حیات خود را در اینجا به پایان رسانده‌اند؟
شاعرانی که به هر روی وطنی دیگر و اقلیمی دیگر را به تجربه نسشته‌اند. به گمانم آنچه که مهم است و ترجیح ماست حیات شعری و حرفه‌ای شاعران مهاجر است و نه حیات فیزیکی آنها.
باری، ما اما از سر مهمان‌نوازی همه این شاعران را بوشهری می‌شمریم ولی محدود کردن این اسامی صرفاً به بوشهر و سپس با رویکردی مفاخره‌انگارانه شعر بوشهر را بر صدر مصطبه نشاندن از کارکردهای همان نگاه «ایدئولوژیک» است و بس. چهره‌های جدی و قابل اعتنایی که کارنامه ادبیات و شعر بوشهر بدون توسل جستن به نام آنان کم‌برگ و لاغرمیان است.
کسانی چون: علی باباچاهی، علی قنبری، احمد فریدمند، سعید مهیمنی، فرشید فرهمندنیا، مانا آقایی، لیلی گله‌داران، روجا چمنکار، محمد آذری، کیوان نریمانی، محمدرضا بی‌گناه و ... .
ششم) صرف دهه‌بندی کردن شعر در زمانه ما دیگر نمی‌تواند مبنای درست و موثری برای بازنمایاندن واقعی شعر و شاعری باشد. سرعت تحولات جهانی، فراگیر شدن اینترنت و شبکه‌ای شدن روابط دوران ما، حذف یا کوچک شدن مرزهای فرهنگی، جغرافیایی و نفوذ جامعه اطلاعاتی در بطن و متن تخیل و ذهنیت شعری شاعران همه و همه به ما می‌گوید که تحولات یک قرن امروز اگر از همه دهه‌های پیشین بیشتر نباشد کمتر از آن هم نیست. با این‌همه از به‌کارگیری اصطلاحات «شعر دهه۶۰، ۷۰ یا ۸۰» گاه چون گویای تحولات طبقاتی، اجتماعی و زمانی است گریز و گریزی نیست. هرچند کاربرد آنها اخیراً با تساهل بالایی همراه است.
هفتم) جرا در آغاز نوسرایی بوشهر و «هم‌صدا با خلق» محمدرضا نعمتی‌زاده جریانی ادبی- شعری در بوشهر شکل نگرفت؟ چرا بعدتر با ظهور آتشی نیز چنین اتفاقی نیفتاد؟ چرا با اینکه در آن دهه‌ها نقش بوشهر در مبادلات تجاری- فرهنگی تعیین‌کننده بود این تبادل در سطح فرهنگی و ادبی رقم نخورد و حادثه‌ای را پدید نیاورد؟ چرا همان حلقه دوستانگی یا استاد – شاگردی که هم در زمان نعمتی‌زاده بود و هم در روزگار آتشی به حلقه‌های جدی بدل نشد و از انجمن‌های ادبی فراتر نرفت؟
پاسخ به پرسش‌هایی از این دست هم فرصتی فراخ‌تر و موسع‌تر می‌طلبد هم نیازمند تحلیل مفصلی است که از زوایای مختلف فرهنگی، اجتماعی، قومی و ادبی قابل کنکاش و بررسی است. حال آنکه هدف نوشتار کنونی، شعر و شاعران امروز بوشهر است و تحلیلی بر آثار و اشعارشان.
هشتم) بی‌گمان پرداختن به نقش تمامی چهره های مستعد، جدی و نقش آفرین در شعر امروز بوشهر نیازمند کاری تحلیلی- تحقیقی است که نگارنده خود آن را آغاز کرده است. اما تا سرانجام یافتن کار و تنها می‌توان به وجوه و چهره‌های برجسته‌تر اشاره کرد. فی‌المثل نام «پرویز پروین» در شکل‌گیری حیات ادبی بوشهر را نمی‌توان نادیده گرفت اما با توجه به فقدان آثار و اطلاعات دقیقی از وی می‌توانیم او را به نوشتاری جامع‌تر در آینده حوالت دهیم.
نهم) تاکید می‌کنم نوشتار حاضر لزوماً تصویر جامع و مانعی از شعر امروز بوشهر نیست بنابراین ضمن استقال از هرگونه نقد و نظر اگر احیاناً اسم‌هایی و (چهره‌هایی) در این میان از قلم افتاده باشد پوزش می‌خواهم. هرچند این تحلیل می‌تواند نمایه نسبتاً مناسبی از وضعیت شعر نو امروز بوشهر و نقش‌آفرینان آن باشد.
دهم) تحلیل پیشاروی صرفاً بر شعر نو (با تمامی شاخه‌ها و گرایش‌های آن) متمرکز شده و شعرهای کلاسیک (غزل و ...) و چهره‌های مطرح و برجسته آن را در دستور کار خود قرار نداده است.

***
محمدرضا نعمتی‌زاده را «نیمای جنوب» دانسته‌اند. نمی‌توان این تعبیر را به سادگی پذیرفت، زیرا گذشته از این که شبیه‌سازی تاریخی درست نمی‌نماید، کارها و کارکردهای نیما با نعمتی‌زاده هم شباهت و قرابت چندانی ندارد. گمان می‌کنم شما هم با من هم‌آوا باشید که نعمتی‌زاده مرحوم نه سواد و تجربه نیما را داشت و نه کارهایی که در شعر کرده با آثار نیما قابل قیاس است، نه تاثیرگذاری‌اش فراتر از شاگردان اصلی علی اسفندیاری بود.
حتی المان‌های شاعرانه اصیل جنوب هم بیشتر مدیون آتشی است نه نعمتی‌زاده. اما انکار نمی‌توان کرد که طعم شعر جدید و حس جدید را نخست‌بار ذائقه شاعری او در همین اقلیم چشید و این، کار کمی نیست. در مورد تاثیر آن زنده‌یاد بر گستره شعر جنوب البته باید تحقیق عمیق‌تری صورت گیرد.
می‌توان به «حس مشترک»ی در نعمتی‌زاده اشاره کرد که در نیما هم به‌گونه‌ای وجود داشت. و شاید این رنج و حس مشترک بود که سبب شد نگاه شاعر هم‌اقلیمی ما به زوایایی برسد که پیش‌تر نیما رسیده بود.
نعمتی‌زاده در سال‌های پایانی زندگانی خود به نوعی «فناتیسم» متمایل شد و همین، انرژی او را در شعر به نفع مسائل فرعی و غیرشعری و بینش آخرالزمانی تقلیل داد. انزواطلبی شاعر سبب شد تا نتواند یافته‌ها و داشته‌های شعری خود را در گستره‌ای فراخ‌تر و با تحرکی ژرف‌تر توسعه ببخشد.
درباره منوچهر آتشی باید نکته‌ای گفت که نزدیکی او را با شعر بوشهر و ادبیات این اقلیم برملا کند و تحلیل زیباشناسانه آثار و اشعار او موضوعیت این نوشتار نیست. بر این باورم در میان تمامی شاعران بوشهری شعر هیچ‌کس چونان آتشی به بوشهر گره نخورده است.
نکته جالب این که آتشی اگر نگوییم تنها از معدود شاعران بزرگ معاصر بوده است که آغاز، تداوم و پایان حرفه‌ای کار شاعری‌اش در سرزمین مادری‌اش رقم خورده است. آغاز راه حرفه‌ای آتشی با انتشار «آهنگ دیگر» و «آواز خاک»، تداوم آن با «وصف گل سوری» و پایان او با «زیباتر از شکل قدیم جهان» و «چه تلخ است این سیب» در بوشهر نوشته و سروده شده است. بنابراین شعر و شاعری آتشی به تنهایی به ما این اجازه را می‌دهد تا از گونه‌ای شعر (شعر بومی) – و نه «شعر محلی» سخن بگوییم.
آتشی نوستالژیک شعرهای اقلیمی را در حافظه ادبیات امروز ایران به ثبت رسانده است و رواست که او را شاعری بوشهری و روح غالب شعرهای او را جنوبی و اقلیمی بخوانیم.
نکته مهم دیگر این که نقش و تاثیر منوچهر آتشی را بر شاعران دیگر جنوب نمی‌توان دست کم گرفت. نکته قابل تامل این که خود بوشهر کمتر از برخی حوزه‌های جنوب مثل مسجد سلیمان و خوزستان از آتشی متاثر شده است. چرا؟ زیرا در بوشهر جریان یا حلقه‌ها و یا چهره‌هایی که کماً یا کیفاً کانون غالب و موثری در استان خود باشند کمتر وجود داشت.
متاسفانه حضور آتشی در بوشهر هم منجر به خلق حلقه های قدرتمند و موثر ادبی نشد. این مساله نشان دهنده ی ضعف در ساختارهای فرهنگی این شهر داشته است.
مبادلات ادبی بوشهر در زمان آتشی هم مبادلاتی محفلی بوده است و نه جریانی. به عنوان مثال روزنامه «آیینه جنوب» یا هفته‌نامه «نسیم جنوب» نمی‌توانست آن نقش جریانی را عهده‌دار باشد؟!
بر این اساس می‌توان گفت هر چه بوشهر در زایندگی فردی و زیست شاعرانه آتشی بی‌بدیل بود در بازنمایی چهره جمعی و جریانی او موفق و موثر نبود.
من منوچهر آتشی را خالق «گفتمان پیرامونی » در شعر امروز ایران می‌دانم و بر این باورم می‌توان فصلی مشبع را در نقش شعر او و کشش‌های ادبی‌اش به این مقوله اختصاص داد و تحلیلی نقادانه از این وجه به دست داد.
محمد بیابانی شاعر دیریاب، سخت‌جوش و رمنده‌ای است که صعوبت و خشونتی را که در رگ و ریشه‌های یک فرهنگ و سرزمین هست به خوبی تداعی می‌کند.
غیر از آتشی محمد بیابانی را نمی‌توان بومی‌ترین شاعر این سرزمین دانست. با تفاوت‌هایی در شعر، تفکر، پرداخت اثر، تاثیرگذاری، تاثیرپذیری و مختصات زبانی هر کدام. حتی شعرهای او با بدنه اجتماعی و عموم مردم بیشتر تنیده شده و در حافظه قومی بوشهری‌ها مانده است.
اگر آتشی طبیعت عینی و محسوس را سرریز شعر و اندیشه شعری خود می‌کند بیابانی اما وجه نمادین آن را در قالب اسطوره می‌آمیزد. هر دو اما سخت وابسته به عناصر و افزارهای سرزمین و اقلیم خویش‌اند. هر دو لحن، لهجه و رفتارهایی بومی‌گرایانه دارند. جهان شعری بیابانی اما با ایده‌ها و ملاط‌هایی غیرشعری آمیخته می‌شود و به‌گونه‌ای «انترناسیونالیسم» محدود می‌شود.
بیابانی را نمی‌توان نماد و نماینده جریان شعری خاصی در ایران دانست اما می‌توان معرف تفکر ویژه‌ای در شعر و ادبیات شناساند. شعر او هرچه بیشتر به جلو می‌رفت البته شعریت بیشتری می‌یافت و از قیدهای محدودشونده رهایی می‌یافت. شعر بیابانی برآیند و تجلی‌گاه یک سرزمین در همه سرزمین‌هاست.
او گونه‌های مختلف و متنوعی از زیست جهان را در شعرش می‌آزماید از زیست جهان ملی تا زیست جهان بومی تا چندگانگی فرهنگی.
متاسفانه درخودبوده‌گی شاعر سبب شد پتانسیل‌های بالقوه زبانی خود را نتواند به یک بازآفرینی خلاقانه در شعر برساند و زمین بکر شعر و استعداد او در مرحله سپهرسازی نتوانست رشد کند و توسعه یابد. (در این زمینه رجوع کنید به مصاحبه نگارنده با هفته‌نامه بیرمی (ویژه نامه بیابانی)،ققنوس.
اصراری بر تحمیل کردن نام‌های بزرگ شعر بوشهر بدین نوشتار ندارم اما نمی‌توان دستی‌دستی به صرف فراتر رفتن آنان از این جغرافیا از رد و ریشه‌یابی زادبوم آنان در شعرشان سخن نگفت و از کنار آن گذشت؛ حتی شاعری چون علی باباچاهی در کارهای کنونی‌اش می‌تواند بهانه خوبی باشد تا دریابیم دل سپردن به افق‌های «وضعیت دیگر» نمی‌تواند به همین سادگی‌ها نخل و دریااندیشی را از ذهن و زبان شاعری چون او بزداید که می‌تواند حتا پیکاسو را نیز سوار آب‌های خلیج فارس کند و عامیانه‌ترین ترانه‌ها را ورد بخواند.
جریان نوگرایی و نوسرایی امروز در دهه‌های چهل تا شصت عمدتاًً متاثر از گفتمان‌های روشنفکری، انقلابی و چپ بود. زبان شعری شاعران بوشهری نیز به اقتضای زمانه نسبتاً زیر شعاع همان فضا قرار گرفته بود، شاعرانی چون سیاوش کسرایی و شاملو مورد اعتنای بیشتری بودند.
شاعرانی چون سیدجعفر حمیدی و عبدالمجید زنگویی – در آثار اولیه خود – از آن جمله بودند. شاعرانی چون محمدرضا تاجدینی که بیشتر متاثر از شعر چریکی بودند. در شعرهای محمد آذری نیز گویی روح فروغ غالب بود. دکتر حمیدی و زنگویی پس از آن شعر نو را به جد تعقیب نکردند و رجعتی به قالب‌های کلاسیک داشتند که تا به امروز ادامه دارد.
برخی از آنان زبانی تغزلی را برگزیدند و در این راه می‌توان نام کسانی چون علی دیری و ایرج شمسی‌زاده را هم اضافه کرد. شعرهای این عده بیشتر از تم‌های تغزلی بهره می‌برد. اینان زبانی ساده و قالب‌هایی گویا را برای بیان احساس خود برگزیده بودند.
با این توصیف می‌توان گونه شعری «شبه‌مدرن» را در شعر امروز بوشهر بازجست که در میانه شعر مدرن و کلاسیک پل گذار شعری بوشهر بوده‌اند.
زبان سمبلیستی از دیگر مولفه‌های مدرنی بود که در این گونه شعری کاربرد داشت و دارد. در شعر شبه‌مدرن بوشهر سمبل‌های اجتماعی – آهسته آهسته – جای خود را به سمبل‌های انتزاعی و فردی داد. فضای شهری یا حداکثر نیمه‌شهری بر تن شعر شبه‌مدرن فرمانروایی می‌کرده در شعرهای شبه‌مدرن شکل و فرم، نوتر از درون‌مایه شعر خود را نشان می‌داد. به گمان من زیبایی‌شناسی مدرن و مولفه‌های مدرن در شعر بوشهر نتوانسته تبدیل به پارادایمی غالب شود و همین است که جریان شبه‌مدرن می‌تواند گویای مسائل مهمی در شعر این سامان باشد.
عبدالرسول حامدی، شیرزاد آقایی و عبدالباقی دشتی‌نژاد هم از نام‌هایی‌اند که نمی‌توان نام آن‌ها را در تحلیل دهه‌های آغازین شعر بوشهر به حساب نیاورد. از آن میان نام حامدی را با کتاب «خار در گلدان»ش جدی‌تر می‌گیریم و می‌توان تحلیل ویژه‌ای را و البته در جای دیگری از شعر او به دست آورد.
از نسل اول شعر بوشهر نمی‌توان از کنار شعر قاسم ایرانی گذشت. اگر نبود تنبلی شاعر در انتشار آثار و اشعارش بی‌گمان شعر امروز، بیشتر از او می‌شنید. به ویژه که ایرانی از معدود افرادی است که در میان نسل اول شعر بوشهر ذهنیت نسل خود را بدون تعلق خاطر متصلّبانه‌ای بدان به ذهنیتی امروزی، منعطف‌تر و شهری‌تر گذار داده است. (هم‌چنین ر.ک «مینی‌مالیسم ایرانی» مقاله نگارنده در ویژه‌نامه هفته‌نامه پیام جنوب)
در دهه شصت، آن زمان که هنوز الگوی آرمان‌گرایانه جذبه خود را واننهاده بود و احمد شاملو هم‌چنان به عنوان واپسین نام، که رهبری روشنفکری ادبی را بر دوش داشت مورد اعتنا و اقبال نسل تازه از راه رسیده آن روزها بود، شعر بوشهر و شاعران بوشهری هم بعضاً خلسه‌هایی را در آن جذبه از خود بروز می‌دادند.
کسانی چون احمد فریدمند و سعید مهیمنی (از نسل دوم) و البته بودند کسانی چون محمدحسن آرش‌نیا که همچنان در حال و هوای نیما و شعر نیمایی بود. آرش‌نیا هرچند به شکل پیوسته و حرفه‌ای نتوانست خود را در شعر امروز تثبیت کند اما انکار نمی‌توان کرد زبان او این قابلیت را داشت که بتواند تاثیرپذیری‌های خلاقانه‌ای را در شعر نیمایی رقم بزند.
احمد فریدمند هرچند روند تکامل شعری خود را در تحولات دهه هفتاد رقم زده است اما در گام نخستین همان شاعر دهه شصت بود.
فریدمند از معدود شاعران حرفه‌ای بوشهر به شمار می‌رود. کنش‌مندی او در مقابل شعر و زبان و حرکت از میانه جریان‌های شعری با حفظ مولفه‌های زیباشناسانه خاص خود سبب‌ساز این صفت می‌شوند.
او با فاصله‌گیری تدریجی از الگوهای زبانی پیشین در «افسانه هو» و اودیسه کاغذ واگشتی به منظومه مدرن دارد، اما این که واگشت او و پردازش شعری‌اش چقدر توانسته مولفه‌های مدرن را با خود به همراه داشته باشد مجال موسع‌تری می‌طلبد. او را می‌توان جزء جریان‌های میانه‌روی شعر امروز قلمداد کرد.
البته انکار نمی‌توان کرد که جنس زبان سرد او می‌طلبیده تا انرژی بیشتری را در زبان پراکنده کند. انرژی‌ای که امروز، هم مخاطب سخت بدان محتاج است و هم جریان شعر امروز.
از پرداختن به شعر و زبان دیگر چهره جدی سعید مهیمنی در می‌گذرم. (در این زمینه نک ویژه‌نامه ققنوس/ ضمیمه هفته‌نامه بیرمی.)
از شاعرانی که پیش‌تر آغاز کرده‌اند اما در دهه هفتاد به اوج رسیدند می‌توان به جلال خسروی اشاره کرد. خسروی و شعر او نمونه و نمادی است از دگردیسی در ذهنیت، زبان و مفاهیم نسلی که آرمان‌گرایانه به شعر می‌نگریسته‌اند.
اگر کتاب «با باوری به حجم گلوله»، نخستین کتاب جلال خسروی که در سال ۵۸ به چاپ رسید، نمایانگر ذهنیت طوفان‌زده فرزندان عهد روشنفکری بود، اگر الگوی مسلط آن زمان و زبان اندیشه چپ بود، اگر مفاهیم همه قطعی و کلی بود، اگر در آن، انقلاب بر عشق غلبه داشت اما اکنون دو دهه پس از آن هیچ نشانی بر پیشانی شعر جلال خسروی نیست؛ حتی یک نسخه از آن کتاب پیشین هم در قفسه کتابخانه‌ای مشخصی یافت نمی‌شود.
«کی وقت داری به هم برویم»، که چاپ شد نشان داد که آن نسل از قطعیت به نسبیت، از آرمان انقلابی به آرمان انسانی از عدالت به آزادی و از مبارزه به عشق رسیده است. و این‌سان بود که شعریت شعر خسروی هرچه بیشتر خود را به رخ می‌کشد.
او اما در آخرین کتاب هنوز منتشر نشده‌اش (بمیری بیچاره می‌شوم عزراییل جان) از مدرنیسم دهه هفتاد هم فراتر رفته و به چرخشی پست‌مدرنستی تمایل یافته است که گاه رادیکالیسم آن، با مایه‌های قوی اروتیکی همزاد و همراه شده است.
این رادیکالیسم نوین در شعر خسروی گرچه برای مخاطب عاشقانه‌پسندی که با ذهن و روانی آرام ریتمی ملایم را در شعر شاعر دنبال می‌کند آزارنده است، اما هرچه هست، این دگردیسی شتابناک از متن ضمیر و ذهن و زبانش برخاسته است.
از آنان که در میانه شعر دهه شصت به هفتاد میانه‌روان شعری بودند می‌توان به این نام‌ها اشاره کرد: محمدرضا بی‌گناه، تیمور ترنج و علی هوشمند.
بی‌گناه، هنرمند مهاجر از آغاز همراهی‌اش با «تکاپو» حرکت امیدوارکننده‌ای را نشان داد که این سال‌ها تکاپویی را در عرصه انتشار شعر از او ندیده‌ایم.
محمدرضا هاشمی فرد، تیمور ترنج و علی هوشمند روایتی حماسی از شعر جنگ را در شعر امروز پیش می‌کشند که در نوع خود آثار قابل تاملی به شمار می‌روند.
هاشمی فرد در «شروه‌های شیدایی» روایت نوستالژیک جنگ را با لحنی موثر شعر می‌کند. هرچند در هیچ کدام از آثار بعدی خود نتوانست آن صمیمت و حس پیشینی خود را بازتاب دهد بلکه روایتی کشدار، خنثا و عمودی ارائه داد و بس.
تیمور ترنج اما نگاهی جهان‌شمولانه‌تر با طراوتی امروزی‌تر به جنگ دارد. زاویه دید او طبیعت‌مند و عینی است و نثر پیراسته او، بار ریتمی ملایم در فضای سیال اثر جاری است. واپسین سال‌های عمر ترنج با نوشتن غزل‌های بی‌اثر و خنثا و واگشتی به کارهای کلاسیک سپری شد.
علی هوشمند اما در «آتش ارغوان» و شعرهای دهه ۶۰ خود نگاهی حماسی، بومی، جنوبی، دردمند و صمیمی به جنگ دارد؛ برخی از شعرهای او چون زینو، بندر همیشگی و جمعه‌ها از شعرهای ماندگار در شعر جنگ و جنوب به شمار می‌رود.
هوشمند در دهه ۷۰ و در مجموعه «از نستعلیق گیسوان حوا» گونه‌ای آرکایسیم نو را پیش می‌کشد، تمی عاشقانه با شهودی شرقی و سادگی جنوبی، لحظات انفجاری هرچند کوتاه از مختصات مهم شعرهای واپسین اوست. هرچند اطناب، عدم وسواس در پرداخت شعری، حدیث نفس‌وارگی و تغزل‌زدگی گاه انرژی شاعر را در جای‌جای شعرهایش هدر می‌دهد و کارهای او را در نوسان می‌برد.
دهه هفتاد را اگر تعیین‌کننده‌ترین دهه شعری شعر بوشهر بخوانیم، سخنی به گزاف نگفته‌ایم، چه گذشته از تک‌چهره‌های بزرگی که از دهه‌های پیش خود را به این دهه رسانده‌اند، تنها در شعر این دهه شاهد رشد و نفوذ جریان ادبی به مثابه یک کنش گفتمانی در این اقلیم بوده‌ایم. به علاوه از شاعران نسل دوم که دهه‌های پنجاه و شصت نقطه و نطفه آغاز حیات حرفه‌ای آنها بود در دهه هفتاد بالیده‌اند و به اوج رسیدند.
در این دهه است که شاهد تنوع در نحله‌های مختلف شعری هستیم. چهره‌های خلاقانه و جسوری که زبان خود را در سطح درخشانی می‌پرورانند. کتاب‌هایی از آنان به چاپ می‌رسد و مجلات تحصصی پذیرای‌شان می‌شود. کافی است این اسامی را مرور کنیم: فراز بهزادی، شایان حامدی، لیلی گله‌داران، روجا چمنکار، مصطفی فخرایی، رضا طاهری، علی قنبری، فرشید فرهمندنیا و ...
شعر شایان حامدی که در اواخر دهه شصت به تدریج بالید در دهه هفتاد شکوفا شد و سپس پرپر شد شاهد گونه‌ای «اسپاسمانتالیسم» خلاقانه بود.
حامدی یکی از بکرترین واکنش‌های شعری و زبانی را به شعر حجم رویایی در زبان جاری ساخت. امید غضنفر جزء معدود شاعرانی است که همچنان بر آرمان‌های مفهومی و الگوهای شعری‌اش پای فشرده است. او در «بی با تویی‌ها» از بازآفرینی تا بازتولید گونه‌ای شعر شاملویی را برای ما آشکار می‌کند.
اقبال غضنفر به شاملو و شعر شاملویی بیشتر از منظر ذهنی و آرمانی است اما این که زبان امید چقدر به بازآفرینی می‌رسد و چقدر در سطح بازتولید می‌ماند فرصت بحث بیشتری را می‌طلبد. غضنفر در دومین کار منتشرنشده‌اش «فریم‌های شهر نگاتیو» از سطح شاملو به سرچشمه‌ها و الگوهای شعری شاملو واگشت کرده است. او در این نمونه اشعار با زبانی شکسته‌تر و با فاصله گرفتن از زبان فاخر اولیه که یادآور شعر آمریکای جنوبی است نوعی «گفتمان اقلیت» را در ادبیات تداعی می‌کند.
امید غضنفر مفاهیمی که در شعر امروز گاه وجه غالب نیست همانند مرگ‌اندیشی را در کارهای اخیر خود زنده می‌کند و در این راه از کشتی گرفتن با روزمرگی‌ها و الگوهای زیست شهری نیز ابایی ندارد.
سیامک برازجانی شاعری است که هنوز دلبستگی‌های نوستالژیک بوم جهان ذهنی‌اش شدیداً متاثر از شاعرانی چون بیابانی است و کمتر از آن آتشی. البته در کارهای اخیر او فاصله‌گیری بیشتری به چشم می‌آید. مفاهیم بدوی، عریان و خنثی که بازتاب زبان سیامک برازجانی است چندان در عمق زبان حل نمی‌شود و در لایه‌های ظاهری آن می‌ماند.
البته شگردهای تکنیکی گاه اصیلی که او با ضرب‌المثل‌ها، روایات و گفتارهای سنتی در می‌آمیزد و در نوع خود زیباست ولی جرقه‌ای است که زود به خاموشی می‌گراید. هنوز فرصت برای نوشتن و سرودن و بررسی بیشتر شعر او هست.
مصطفا فخرایی را می‌توان یکی از حرفه‌ای‌ترین شاعران امروز بوشهر قلمداد کرد. او با وجود فاصله‌های جغرافیایی‌اش در بطن مناسبات ادبی امروز ایران تنفس می‌کند. نخستین کتاب او «داوود در حنجره داشت» با مقدمه‌ای از باباچاهی استعداد و ارزش‌های ادبی-زبانی‌اش را آشکارتر کرد. گرچه او هم از نوسان‌های زبانی در کارهای اخیرش بی‌تاثیر نمانده است اما مگر می‌توان تجربه کرد، شاعر بود، با جهان درآویخت، اما در نوسان نبود؟
فخرایی در آفریدن زبان حجمی، گونه مدرن‌تری را پیش می‌کشد. اسپاسمانتالیسم او با گزاره‌های زبانی در شعر امروز قرابت بیشتری می‌یابد و حتا شعر او را از شعر شایان برای ما جذاب‌تر و امروزی‌تر می‌کند.
زبان حامدی خودبسنده‌تر بوده اما زبان فخرایی ابژه‌های چشم‌نوازتری برای مخاطب می‌گشاید و مخاطب را به دالان‌های درون زبان می‌برد. تعلیق‌ها و کلاژهای حسی و واژگانی فخرایی نیز قابل تامل است.
روجا چمنکار بی‌گمان شاعری تربیت شده است. تلاش و اکتساب در کار شعر سبب شده با سنی که بیشتر به دهه هشتاد متمایل‌تر است در اواخر دهه هفتاد به شعر جدی امروز ایران پای گذارد و جاپای خود را به تدریج تثبیت کند.
اگر «رفته بودی برایم کمی جنوب بیاوری» آموزه تازه‌ای نداشت حسی تازه را در پس پشت خود نهان داشت که در «سنگ‌های نه‌ماهه» پررنگ‌تر شد و در شعرهای اخیر او به «زبانیت» رسیده است. «زبانیتی» که دستاورد آشنایی، حشر و نشر و زیستن در متن مناسبات شعر و شاعران حرفه‌ای است. از این روست که می گویم چمنکار شاعری تربیت شده است. این تربیت‌شدگی به صیقل خوردن بیشتر ذهن و زبان شاعر منجر شده و خواهد شد.
شعر فراز بهزادی نمونه خوبی است از شعری که توانست در مدتی کوتاه طیف‌آفرینی کند. به باور من فراز بهزادی تنها شاعری است که در میان نسل جوان شعری بوشهر موفق به سپهرسازی زیستی در عرصه شعر شده است؛ او لحظه‌های انفجاری درخشانی را خلق می‌کند و چنان حس خود را در زبان می‌آمیزد که کمتر فاصله‌ای را با سوبژه‌های زبانی خود تداعی می‌کند.
پس از «بگو در ماه خاکم کنند» فردیتی که موفق به آن سپهرسازی شده بود سیر انفجاری گرفته و در نتیجه زبان را متاسفانه زیر شعاع ذهنیت‌پردازی به محاق برده است. البته پس از چاپ کتاب، کمتر کارهایی را از او دیده و شنیده‌ایم اما همان اندک هم داعیه پیش‌گفته را تقویت می کند. «دنیای من از پلاک۱۱ می‌آید» از خلیل شیخیانی را می‌توان نمونه‌ای از جهان طیف‌آفرینی دانست که شعر فراز ایجاد کرده بود.
علی قنبری که از شاگردان مستعد کارگاه رضا براهنی بوده است برخورد موقعیت‌مندانه‌ای با «شعر موقعیت» داشته است. قنبری در شعرهای اخیر خود مخاطب را به گونه‌های متفاوت و متنوعی از شعر پست‌مدرن ره می‌برد. او در شعر موقعیت و پست‌مدرن با فراتر رفتن از الگوهای صرفاً تجریدی و فرمیک براهنی، می‌کوشد تا ساختارشکنی را عمدتاً در محورهای مفهومی شعر قرار دهد.
او از طریق الگوهای پساسوسوری و پساساختاری ضمن خلق لحظه‌های فی‌البداهه به شعری نرم دست می‌یابد. در این‌گونه شعری موقعیت‌های فرهنگی، اجتماعی و زیستی (فردانیت شعری) در پاساژهای زبانی و تعلیق‌های حسی به بارزترین صورتی خود را نشان می‌دهند.
فرشید فرهمندنیا گرچه فعالیت حرفه‌ای خود را از شعر به داستان، ترجمه و فلسفه تغییر داده اما نمونه قابل ذکری از شاعران آوانگاردی بوده که مدل‌واره‌ای از شعر هفتاد است. کتاب شعرش نمونه خوبی است از تب و تاب‌ها و التهاب‌ها و نمونه‌های فرمی و زبانی. شعر او از این لحاظ می‌کوشد نمونه‌ای از شعرهای عصر خود باشد.
لیلی گله‌داران و مانا آقایی هم از شاعران حرفه‌ای این استان به شمار می‌روند. در شعر هر دو، انگاره‌های زیباشناسانه قدرتمندی از شعر امروز حلول و بروز پیدا کرده است. گله‌داران در شعرهای اخیر خود با بازکردن مجاری تنفسی بر روی زبان، حس شخصی، غریزی، شهودی و اجتماعی خود را راحت‌تر و زیباتر بروز می‌دهد. شعر گله‌داران تحلیل مفصل‌تری می‌طلبد.
آقایی هم که با «مرگ اگر لب‌های تو را داشت» نشانه‌های درخشش خود را آشکار کرد در شعرهای اخیرش زیست‌جهان متنوع‌تر و متفاوت‌تری را پیشاروی مخاطب خود گشوده است.
محمد علی (بابک) از شاعرانی است که گوشه چشمی به شعر جهان و جهان‌بینی‌های فراسرزمینی داشته. شعر او نیز فاکتورها و مولفه‌های گفتاری قابل عیانی را بروز داده است. اما وقفه در روند حرفه‌ای کار و فقدان راهبرد شعری، شعر او را در خلا و زبان او را در فضایی گنگ معلق نهاد.
شعر رضا طاهری تداعی‌کننده شعر میانه‌رویی است که در دهه ۷۰ طیفی از شاعران مستقل و حرفه‌ای را که چندان دل در گرو محفل‌ها و تئوری‌ها نداشتند جذب خود کرد. او از معدود شاعران امروز استان است که جهان‌بینی نوستالژیک خود را به زبانی نرم گره زده است. ضربه‌های موقعیتی درخشان و دریافت دقایق و آنیت از امتیازات کار طاهری است.
با وجود نگاه اندیشگی او فضای تجریدی به شعرش سرایت نکرده و نوشتار او را سهل‌الوصول کرده است. شاخص‌ترین شعرهای او در «داستان مرگ سیزدهم» تحقق یافته است.
در گونه معدودی از شعر شاعران امروز استان بوشهر به مولفه‌هایی از نثر جاری و ادبیات رسانه‌ای روزنامه‌ای برمی‌خوریم که در می‌توان «سرگردان ساعت چهار» اسکندر احمدنیا را شاخص‌تر کرد. شاعر در این کتاب بیشتر از زاویه دید سوم شخص به حوادث روزمره نگاه می‌کند و به عمق اشیاء و پدیده‌ها و حوادث نفوذ نمی‌کند. نگاه توصیف‌گرایانه احمدنیا البته با رویکردی انسانی، عاطفی درمی‌آمیزد اما غلبه شعور بر شهود شعری گاه به درغلتیدن شاعر به دامن نثر منجر می‌شود.
علیرضا عمرانی از انگشت‌شمار شاعران مستعدی است که گونه نیمایی را جدی‌تر گرفته. شعر او متاثر از شاعرانی چون قیصر امین‌پور است. نوسان‌های شعری‌اش سبب شده در تداوم حرفه‌ای و پروبال دادن به حس و زبان خلاقانه خود با درنگ و گاه توقف مواجه شود.
احسان احمدزاده هیجان‌های خلاقانه‌ای را در شعر گفتاری خود می‌آمیزد که البته گاه آن را تا سر حد نثری رمانتیک تقلیل می‌دهد.
اسماعیل علیپور تلاش‌های زبانی درخوری را در «به رقص رقص مولوی» بروز می‌دهد که به نقطه اوج نرسیده متوقف می‌شود.
علیرضا رمضانی از شاعرانی است که ملهم از شعر پلاستیک و تجسمی است. پراکندگی‌ها و آشفته‌کاری‌های او انرژی‌اش در شعر را محدود کرده تا قوت‌های آن گونه نادر کمتر به چشم آید.
عباس اوجی‌فر شاعری غریزی است که تعمداً به زبان دهن‌کجی می‌کند و همین، همه توانایی‌های غریزی او را در شعر به حاشیه رانده است. بسامد بالای عاطفی در شعر او گاه به نوعی تغزل ارتجاعی می‌انجامد. شعر او را می‌توان به لحاظ پس‌زمینه جامعه‌شناختی نمونه‌ای از وندالیسم عاطفی از نسل جدید شعری ایران دانست.
مصطفا غضنفری شاعر محله جبری بوشهر که انرژی و استعداد خود را در سرودن و نوشتن افراطی از محله خود بروز داده است، در شعرهای اخیرش روح نوستالژیک قدرتمندی را با جهان‌بینی تازه‌یافته‌اش عجین کرده و آن را با نوعی دربه‌دری، جنون‌مندی، سادگی، بوم‌گرایی و عامیانه‌گرایی ربط داده که در شعرش گاه عطر و بوی پست‌مدرنیسم به مشام می‌رسد. او برنده جایزه شعر خبرنگاران ایران در سال ۸۸ شد.
احمد آزادمهر با بازآفرینی اسطوره‌ها سایه درختان با پروردن حس شخصی و روزمره خود و سارا مویدی با احساس‌های تغلیظ شده نئورمانتیکی میانه‌روان مدرن این دهه‌اند.
شعر هشتاد دارای مرجعیت فکری نیست. اگر شعر هفتاد و شعر دهه‌های پیشین دارای مرجعیت فکری بود و به تعبیری در آن رهبری ادبی وجود داشت، شعر هشتاد اما آهسته آهسته خود را از زیر شعاع آن رهبری کنار می‌کشد گرچه اصولاً در این دهه ما به جای مرجع با مراجع فکری روبرو هستیم ارتباط با مولدان فکری در شعر دهه هشتاد ارتباطی دیجیتالی، نرم‌افزاری و دیالوگ‌محور است.
پدیده ی وبلاگ‌نویسی و وب‌سایت‌های ادبی توانسته جنوب، شمال، شرق و غرب را خیلی ساده به هم پیوند دهد.دنیای مجازی اما در کنار تنوع و تکثرهای فراوانی که به رخ می‌کشد خود مبدع زیست‌های دیگرگون و گاه فانتستیک است. از این رو جریان‌های کلان ادبی جای خود را به موج‌های خفیف‌تر داده‌اند. در این میان «نارسیسیسم ادبی» نیز به گونه‌ای دیگر چهره‌نما شده است. «من» برتر در این جهان شبکه‌ای هیمنه بلامنازع خود را از دست داده است.
شعر بوشهر هم جدا از این وضعیت نیست. این نسل هم چونان هم‌نسل‌های خود در سایر نقاط ایران از سویی نمی‌تواند خود را از اتفاقات زبانی دهه هفتاد برکنار دارد و از سویی نیز نمی‌تواند با زبان دیگران بگوید و بنویسد.
به نظر می‌رسد نه شعر هشتاد بوشهر هنوز به یک تشخص رسیده و نه شاعران این سامان توانسته‌اند از باریکه مرز تردیدها و تشویش‌ها به فردیت شاعرانه‌ای نائل آیند. شاید زیست تجربی مهم‌ترین عامل آن باشد.
می‌توان در شعر هشتاد بوشهر کسانی چون محمدباقر حاجیانی، پژمان قانون، سعید نصار یوسفی، محسن موسوی، محسن خوینی، حسین تیموری، آیدا عمیدی، زری شاحسینی، احمد بی‌باک و سایه درختیان را اگر التهابات و نوسان‌های فرهنگی، اجتماعی و زیستی بگذاردشان برجسته کرد و به انتظار آینده آنان نشست.
البته نگرانی شخص من که از واقعیت نیز برخاسته است این است که زیست شعری در شاعران بوشهر به مرحله تثبیت نرسد. متاسفانه شاعران بوشهر (از متقدم تا متاخر) در یک نوسان ذهنی و زبانی معلق بوده‌اند و این آفتی برای تثبیت زبان شعری آنان بوده است.
در کنار این‌ها از نام محسن موسوی نمی‌توان عبور کرد. موسوی از معدود شاعران جوان این دیار است که سلامت زبان را در دستور کار همیشه خود قرار داده و با رعایت اقتصاد کلمات و نوشتار شعری نرم، ملایم، میانه‌رو و البته گاه محافظه‌کارانه را در زبان ارائه می‌دهد. آیدا عمیدی گرچه با کتاب اول خود «زیبایی‌ام را پشت در می‌گذارم» مورد توجه قرار گرفت، شعر زنانه‌ای را بدون رهاسازی تخیل، حس و زبان ارائه می‌دهد. شعری که از لابیرنت‌های تشخص زبان نگذشته اما ساده و بکر است و مستعد.
در مقابل زری شاحسینی شاعری است که به خاطر جسارت‌های زبانی جنسی‌اش جای تبریک دارد. شعرهای «کلوگری» و شعرهای واپسین شاعر موقعیتی را پیشاروی مخاطب امروز قرار می‌دهد که ابداً پلمیک نیست. او می‌خواهد خونی تازه در شعر تزریق کند. موقعیت متفردانه، آشفتگی‌ها، هراس‌ها، مالیخولیا، فوبیا، تردیدها، تعلیق سیال، ایمان و عصیان، هوشیاری و نسیان، روزمرگی و جاودانگی مفاهیمی‌اند که در کمتری از شاعران نسل او به این اندازه قدرت‌نمایی داشته باشد.
او گرچه در زبان، نوسان‌ها و حرکتی زیگزاگی دارد اما زبانش اصیل و مال خودش است، مصنوعی نیست و ساختار شکنی‌های مفهومی‌اش اگر با ظرافت‌های شکلی و تکنیکی بیشتری همراه شود شعر او را در آینده‌ای نزدیک در نقطه مهمی قرار خواهد داد.
آوانگاردیسمی که در ذهن و زبان بخشی از نسل هفتاد بوده به شعر هشتاد نیز سرریز شده است. ناما جعفری که دل و دین در گرو همان آوانگاردیسم دارد در «پسر مسخره پیکاسو» جسارت‌های زبانی را پیش روی گذاشته که البته بیشتر واگشتی است به دهه هفتاد و بیش از آن که افق خلاقانه‌ای را بروز دهد واگشتی به زیبایی‌شناسی دهه پیش دارد. آوانگاردیسم او گاه از سانتیمانتالیسم دهه هفتاد فراتر نمی‌رود و گاه به‌گونه‌ای دادایسم انفجاری منجر می‌شود که گرچه در عرض شعر است ولی زیباست.
او نیز دغدغه زبان دارد ولی زبان «خانه تن» او نشده است و در شعر حل و هضم نشده است. درک بصری و تصویری، توجه به شکل و موقعیت، اجرای چندلایه و خلق پاساژهای موقعیتی از نقاط برجسته و ممتاز شعر اوست.
هستند شاعرانی که سن و سال‌شان به دهه هشتادی‌ها نمی‌خورد اما در این دهه فعال تر شده‌اند. علی‌اصغر میگلی‌نژاد در «قرارمان این نبود» شعری نرم، ساده و مفهوم‌گرا را البته با ساختی کلیشه‌وار و در فرم‌بندی شبه‌مدرن به مخاطب خود ارائه می‌دهد.
طاهره غمخوار در «رویای خیس باران» از ترویج احساسات زنانه و انسانی خود نوعی شعریت را می‌خواهد که در آن خوش‌آیندی عاطفی مورد نظر باشد و هیچکدام از دغدغه‌های زبانی را در دستور کار خود قرار نمی‌دهد.
شعر سارا مویدی همواره در پناه خوداندیشی و درون‌گرایی در خلا سیر کرده و زبان را در هاله‌ای از اسطوره و راز و تمنیات درونی فرو برده است. او البته به گونه‌ای تغزل زنانه مجال بروز داده که در کمتر شاعر بوشهری دیده شده است آن چنان که شعرهای جدید و سپید منصوره حکمت شعار. حکمت شعار گرچه زبانش در این نمونه کارها به درخشندگی و توفندگی غزل‌هایش نیست اما حرکتی متدرجانه و زیرپوستی را آغاز کرده که می‌تواند جرقه‌های بزرگی را با خود به همراه بیاورد.
داریوش رضوان پور در «به خواب سیب رفته کودک این فصل حوا» شعری نرم، ساده و حسی را به دست می‌دهد. او از شاعرانی است که زبان را ابزاری برای لذت‌پذیر کردن شعر قرار داده است و هدفی برای آن متصور نیست. رشد حسی و استفاده از تم‌های ثابت و صامت شعر او را از حرکت‌های زیگزاگی و پرنوسان در امان نگه داشته است.
اما همشهری جوان او احمد بی‌باک در مقابل این وضعیت است. او از شیفتگی به شعر گفتار به رادیکالیسمی که گاه با مایه‌های اروتیکی همراه است از نوسان‌های شعری و زبانی برکنار نمانده است. رادیکالیسمی که در درون آن انگیزه‌های قدرتمندی برای کشف جهان جدید زبان و شعر برقرار است تا آینده چه پیش آورد.
از شاعران نسل دوم بوشهر نام سیداسماعیل بهزادی نیز قابل اعتناست. کتاب «آوای دشت» امیدهای نابی را برای شکوفا کردن گونه‌ای زبان و حس تازه در پی داشت که در کارهای بعدی او محقق نشد. آن چنان که شاعران نسل سومی این دیار چون محمدرضا محمدزادگان با کتاب «بدرود امی تیس».
به طور کلی شعر نو بوشهر و شاعران، آن را در چهار سیکل موقعیتی، زمانی، نسلی می‌توان تقسیم‌بندی کرد که هر کدام از این موقعیت‌های نسلی-زمانی لزوماً شاعرانی را در درون خود پروریده است. شاعرانی که البته مولفه‌های شعری و زبانی، آنان تمام و کمال مختصات دوره خود را ندارد و بنابراین تقسیم‌بندی دهه‌ای (۵۰، ۶۰، ۷۰، ۸۰) قدری با تساهل همراه است اما برای تمایز بیشتر می‌توان موقتاً به این صف‌بندی دل خوش کرد و چهره‌های جدی‌تر هر دوره را بدین‌گونه به شمار آورد:

دهه ۶۰-۴۰ (نسل اول)
محمدرضا نعمتی‌زاده، پرویز پروین، منوچهر آتشی، محمد بیابانی، عبدالرسول حامدی، شیرزاد آقایی، علی باباچاهی، جعفر حمیدی، عبدالمجید زنگویی، محمد آذری، عبدالباقی دشتی‌نژاد، قاسم ایرانی و ایرج شمسی‌زاده.

دهه ۷۰-۶۰ (نسل دوم)
سیداسماعیل بهزادی، جلال خسروی، احمد فریدمند، سعید مهیمنی، تیمور ترنج، علی هوشمند، محمدرضا هاشمی‌فرد، اسکندر احمدنیا، شایان حامدی، کیوان نریمانی، حسین پورصفر، محمدحسن آرش‌نیا، محمد غلامی، علی دیری، فتح‌اله علیمرادی، طاهره غمخوار، منوچهر بهروزیان و اکبر قناعت‌زاده.

دهه ۷۰ (نسل سوم)
محمدرضا بی‌گناه، محسن خویینی، علی قنبری، مصطفی فخرایی، لیلی گله‌داران، مانا آقایی، فرشید فرهمندنیا، احمد آزادمهر، حسین دراهکی، امید غضنفر، سیامک برازجانی، احسان احمدزاده، اسماعیل علیپور، رضا طاهری، محمدعلی شاکر، خلیل شیخیانی، داریوش رضوان‌پور، زهرا جهان‌افروزیان، سارا مویدی، فراز بهزادی، محمدرضا محمدزادگان، علیرضا عمرانی و مجید اجرایی.

دهه ۸۰ (نسل چهارم)
روجا چمنکار، زری شاحسینی، آیدا عمیدی، محمدباقر حاجیانی، پژمان قانون، ناما جعفری، حسین تیموری، محسن موسوی، سایه درختیان و احمد بی باک.

http://www.barzakhmag.com/?p=2147


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 90/10/10 و ساعت 17:17 |
مرگ گاهی ریحان می چیند.

غلام رضا بروسان و همسر شاعرش الهام اسلامی همراه با دخترخردسالشان لیلا  روز دوشنبه 14آذر ماه بر اثر یک سانحه‌ رانندگی درگذشتند. به همه ی شاعران تسلیت می گویم.یادشان را گرامی می داریم.

نامت از ساق هایم شروع می شود
از دلم عبور می کند
و دهانم را به آتش می کشد

چطور می تواند مرگ تنها از تو گودالی را پر کند (زنده یاد غلام رضا بروسان)

-----------------------

زیبایی تو
سینی چای را بر می گرداند

غمگینم
بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم غمگینم

مرا دوست داشته باش
چنان باورت می کنم
که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند
من دختر یک کشاورزم
آب باش و با من مهربانی کن
سرکشی نکن
قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند
تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند
همیشه چای می خوری و شعر می خوانی
صدای تو دلتنگم نمی کند
تنهایم می کند.(زنده یاد الهام اسلامی)


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 90/09/15 و ساعت 12:17 |



        
سایت هشتاد ادبیات رادیکال ایران منتشر کرد
 
شورش علیه بیْ بی ام بود

مجموعه شعر علی فتحی مقدم

لینک دانلود کتاب :

http://www.hashtaad.com/


----------------------------------------------------------------------------------------------------------



منتشر شد:


مسیری از تجسم پرواز

 

(متن کامل زندگی نامه

بازخوانی پرونده ی هنری فروغ فرخ زاد)

 

نوشته ی محمد لوطیج

 

انتشارات نوید شیراز

 

سه هزار نسخه

 

چاپ اول: 1390

تلفن مرکز پخش تهران ۸۸۹۰۵۹۴۵

شیراز ۲۲۲۶۶۶۱

 

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 90/05/04 و ساعت 10:18 |


                           دانلود کتابِ" پَر ِ کاه "مجموعه ی شعر سپید پرستو ارسطو




جایزه ادبی محمد خان دشتی
(با رویکرد دوبیتی کلاسیک و محلی)

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 90/04/12 و ساعت 19:35 |
 

                               پرواز

                  شاعر

                            کلاخا

                                   حاج علی مرادی

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 90/03/12 و ساعت 12:2 |



              بر چهره ی گل ، نسیم نوروز خوش است

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------




«همصدا با نخل های تشنه »مجموعه شعر سیّد محمدرضا هاشمی زاده 

منتشر شد.

http://sheredashti.blogfa.com





+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 90/01/05 و ساعت 11:44 |

ماه

درآمد و

مادر نیامد


-----------------------

پرستو ارسطو

هایکوی زیبا یی ست با رعایت تمام اصول هایکوسرایی با هفده واژه و سایر نکته ها که تنها با چهار حرف "م" ،چهار حرف"ا" و چهار حرف درد ناک "د" توانسته چنین تکان هولناکی را به جان خواننده بیافکند

کشمکش پارادوکس هوشمندانه و هنرمندانه "آمد"ن و "نیامد"ن در واقع نمایشی ست طراحی شده و تفاوت بزرگ و روشن روشنی با تاریکی را به مقابله نشاندن است ....که ذهن را به این نتیجه می کشاند که ظهور دوماه همزمان در آسمان نا ممکن است.
توانمندی شاعر که با استفاده از کمترین وساده ترین واژگان دم دستی به این صورت درخور تحسین است.

-------------------------------------------

علی غلامی

بسيارزيباست وجه تشابه مادربا ماه ... مثل درخشش نوري درشب ؛

اين مادربايد تابناك ترازماه باشدكه بعدازحلول ماه هنوزنيامده است ...

غايبي كه اگربيايد ماه دربرابرش بايد سرخم كند...


-------------------------

منصور خورشیدی

مادر جایی نمی رود مصطفی . " مادر که می میرد / دیگر نمی میرد "

مادر تا همیشه همان ماه است . همیشه می آید . باید حس کنیم . رفت و آمد

او را در خجاب . زیرا مادر محجوب است


-------------------------------

پروين پورجوادي

يك هراس ست به وسعت كودكي در كلماتي كه بسامد آوايي درخشاني دارند مادر تبلور عميق ترين احساس همزاد ماه وشب وقصه . نيامدنش مي تواند آسمان نگاه رابا وجود درخشش مهتاب ، تيره مي كند

و اين همه به گفت آمده ونيامده در اين شعر.

-----------------------------

رجب بذرافشان

حس خوب اما غم انگیزی این کوتاه منتقل می کند که عینا عمق و ابعاد پنهان تصویر با خوانش دریافت می شود.

----------------------------------

سعید نصاریوسفی

این شعر افت وخیز زبانی مالوف فخرایی را ندارد اما کوتاه نوشته هایی در مجموعه داوود در حنجره داشت سراغ کرده اییم که تسلط شاعر را در کوتاه سرایی مسجل می سازد ...
این سروده حزن عجیبی دارد و در چند کلمه با بازی دلچسبی به اوج و پایان می رسد که وجه تشابه ماه و مادر و همزاد پنداری های جمعی ان باروبسامد ویژه ای به سروده بخشیده است ...


--------------------------------

پژک صفری

نقد خانم ارسطو بر این کار کوتاه خوب بود. البته تعداد هجاها ظاهرا 17 نیست مهم هم نیست و قرار نیست که ما بنشینیم و به هر دلیل در یک قالب مثلا ژاپنی کار را بریزیم اگر چه اشکال هم ندارد.به نظر من
فرم کار بسیار ساده است. امّا ویژ‌گی برجسته‌ی آن، محتوا و معنای برآمده از تصویر آن است که بن‌مایه‌‌های مرگ و مادر به آن شکل و عمق می‌دهد. با عنایت به همین بن‌مایه‌ها هم هست که این کار یا به عبارت دیگر شاعر، یک هم‌ذات پنداری جمعی وسیعی را بین خود و محاطبان تدارک می‌بیند.


---------------------------------------
خیرالله فرخی

 شعر بلندی خواندم که پر از واژه و استعاره بود ... من این شعر را یک بار از رویا خواندم و این بار نام زیبای مادر را در شعر زیبای تو می خوان ام و این دو نگاه را فقط در ارایه ی شعر متفاوت دیدم و به حق که شاعری و شایسته ی تمجید و به جد می گوی ام که هیچ کم از بند زیبای شعر مادر رویا نه دارد... 

--------------------------------------
عبدالصابر کاکایی
هایکوی خوبی بود. استفاده از پتانسیل زبانی می تواند به کار کوتاه کمک شایانی کند البته در صورتی که جوهره شعر کوتاه فراموش نشود که این کار نسبتا در هر دو وجه حرکت کرده بود.

----------------------------------------

محسن نظارت
کوته سرایی بسیار دلنشینی بود
حتا در این شعر بسیار کوتاه علاقه و تسلط مصطفا بر بازی های زبانی و آزاد کردن پتانسیل های زبان فارسی بسیار مشهود است.موتیف مرگ و غیاب را مصطفا به زیبایی و با تقابل هوشمندانه ی ماه و مادر که به ظرافت اهمیت بودن و آمدن مادر بالاتر از درآمدن ماه تداعی شده و تقابل آمدن و نیامدن بکار گرفته است.
اما با نظر خانم ارسطو مخالفم چرا که هایکو را بطور جدی دنبال می کنم اتفاقا با تعاریف و مانیفیست هایکو این هایکو نیست از لحاظ تعداد هجا ( و نه واژه !) و از لحاظ بکار بردن تخیل و استعاره که در هایکو مجاز نیست و از لحاظ بکار بردن آهنگ و وزن که قرار است در هایکو نباشد و این کار بیشتر به نوخسروانی شبیه است تا هایکو و از لحاظ عدم بکاربردن فصل واژه و رعایت 5-7-5 و بقیه قضایا.
اما حرف این است هایکو باشد یا نباشد این کار شعر است و در عین سادگی و کوته سرایی بسیاردلنشین و زیباست.

-------------------------------------

میترا سرانی اصل

کلمات در چرخه ی کوتاه و عمیقی بکار رفته اند . واج آرایی حرف م در کمتریت سطح کلمات و بسامد مفهومی شعر در ارتباط با ماه و مادر که زیرکانه ذهنیت مادر را ارتقا بخشیده .

---------------------------------------

مایاماناس

شعری کوتاه با چهارواژه وجهانی عاطفه...
تصویر"ماه/برآمد"تصویری ست که می تواندحامل عاطفه/اندیشه/و نیزصرفن حسی درلحظه ای باشد...
اما با آمدن به سطر "مادرنیامد"به نظر بارعاطفی شعراست که نمودبیشتری دارد...
نیزازجنبه ای ماه می تواندماه های تمام سال های آمده ورفته باشد...زمانی ورای همه ی ساعت هاومادرهم مادر همه ی اعصار..واین جاست که شعرنمودونشانی کیهانی به خودمی گیرد...
وعاطفه وعاقله ی شعردرهم می آمیزد..دیده می شود...شنیده می شود

----------------------------------------------------------------
حسن سهولی


چقدر زبان به عادت مالوف "ماه در" را "مادر " می کند و به عالم معناد می برد .توانمندی شاعر در پردازش این شعر به گونه ای است که خواننده در واژه ی "مادر " واج "ه" را حس می کند وهر دو را ماه تصور می کند ودر واقعه مادر همان ماه است وهر دو بادیه پیمای محبت اند.

--------------------------------------------------------------
مسعود فرح


شعرتان زیبا و تکان دهنده است . با فضای ماهتابی بین آمدن و نیامدن که یاد مادر را می تاباند .

مرا به یاد شعر زنده یاد اخوان ثالث انداخت با این شروع :

دیدی دلا که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد

و نیز شعر رویایی :

مادر که می میرد / دیگر نمی میرد

و نیز یاد شعر خودم به یاد مادرم :

...........


ما رفتیم مرگ مادر را خاک کردیم و با او داریم بر می گردیم

---------------------------------------------------------------------------------

مینو نصرت

ماه نماد زن است و زایش
مادر نماد وطن و شهر است و زایش
وقتی ماه پشت پرده میماند
مادر است که می تابد و راه شیری اش را می کشد
وقتی ماه بتابد و مادر نیاید
زمین ناپدید شده است و آدمی در فضا شناور است
مادر نام دیگر شب است چهار حرفی که وجه کامل زنانه را در خود مستتر دارد ، غیبت مادر معنای غایب بودن زن است و تنهائی ماه

-------------------------------------------------
اصلان قزللو

بی آن که فضا را ترسیم کند، شب را با آوردن ماه به تصویر کشیده است. این یکی از امتیازهای شعر است. رساندن غیر مستقیم مخاطب به فضایی که به توصیف در نیامده. در این فضای تیره ، گوینده ی شعر باز هم دلواپسی هایش را در زاویه ای نهان نهاده است. دلواپسی از غیاب مادر، فرارسیدن شب و دمیدن ماه که بی اختیار مادر را به فضای ساخته شده می کشاند. تضاد آمد و نیامد و نزدیکی "در آمد" که دوستی یاد آوریش کرده بود ، انگار "مادر نیامد" ، در ذهن و زبان مخاطب به "ما، در نیامد" می انجامد.
ایجاز از ویژگی خوب این نوشته است. هم با حوصله ی مردم روزگار ما، سازگار. ایجاد فضاهای سپیدخوانی در کار کوتاه و تاویل و تفسیرها اعتبار خوبی به نوشته داده است. یک امتیاز دیگر این متن ، زبان آن است که با تمام واج آرایی ها و موسیقی های آغازی و پایانی ، ساختگی به نظر نمی آید . در حقیقت این نکته در شعر قابل بررسی ست که دچار بیهودگی و پیچیدگی غیر معمول نشده است. شاید بشود گفت سهل ممتنع است. تنها اشکالی که می توان در کنار تمام حسن های این متن دید، عدم خروج از منطق نثر است .

--------------------------------------------------------------------------------------------
مجله ی ماهتاب به روز شد.
+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 89/08/08 و ساعت 22:55 |
سایه ای افتاده بر دیوارم
تا اندکی هراس دست هایم را بگیرد
و خواب قویی را که خوابیده
در برکه ام بر هم نزند

روزی موهایت را

با پریشانی دریاچه ها شانه کردی و

از هر جهت پرندگان با سرعت نبض شان پریدند

رنگ پوستم از شاخه افتاد
زیر پایم و
برای چشم هایم کسی دلش نمی سوخت
حتا هوا هم به من فشار می آورد

گله اسبی اگر می بود

زیر سم هاشان راحت تر بودم.


------------------------------------------

« سراب نیلوفر »  - مجله مجازی فرهنگی و ادبی کرمانشاه - منتشر شد.

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 89/05/27 و ساعت 15:2 |



چشمم را که از عکس برداشتم

کفش هایم به درازای شب چسبیده بودند و
دایره ای در شکل راه رفتنم افتاده بود
دهانم از سمت بادها می وزید و
دستی را که از ساقه ی خودم نبود گرفته بودم
حرف هایم افتاده بود روی موهایش و
برای آویزان شدن از موهایش
شاخه ای کم داشتم
از خودم کم شده بودم و
برای سایه ای که نمی خوابید

دیوارها نامریی می شدند.


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 89/03/17 و ساعت 18:32 |


برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز

مبارک بادت اين سال و همه سال

همايون بادت اين روز و همه روز...

                            (سعدی)

-----------------------------------------------------------------


 پایگاه ادبی سعید مهیمنی


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 89/01/02 و ساعت 11:32 |

این شعر تقدیم شده است به دوست بسیار عزیزم مصطفی فخرایی

خیرالله فرخی


داریم جمله در حال بردن ایم
تو در ضمیر من تمام شدن می شود
من بیرون از زبان ام می شود
با ذهن های سایه منظر
در نا برابر چشم
یکی کلمه کلمه از خود می پرد
یکی برابر با جمله می نشیند
و من پرسان از تو می ماند
و تو از من در ضمیری که خالی
با حال ات رفته است
یکی در رسیدن به سمتی که بود
تو را در من تمام من می شود

داریم جمله از حال می بریم
تو راه می شود در حواس من
من راهی از درون ام می شود
در شکلی که می بین ام
در زبانی که می روی

داریم سطرها به حالی با حال می شویم
یک سطر با حال من از من می رود
یک سطر به حالی از تو این همه
جای تو خیلی در جمله است .

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 88/10/28 و ساعت 0:41 |

بررسی داوود در حنجره داشت

 

مصطفا فخرایی

انتشارات داستان سرا

1382

منصور خورشیدی

 

این قلمی که

با آن بوی پیراهن می شنوی

دست های مرا

به مسیر سطر ها عادت داده است

می تواند عقابی باشد

شعر : 43

یک قطعه شعر ، یک عبارت و یک متن در برابر مخاطب او را به آن سوی متن ، عبارت یا شعر می برد . که نا گفته ها و نادیده های شاعر یا نویسنده هستند . این تعریف برای یک شاعر بیشتر مصداق عینی دارد تا یک نویسنده ،

در هر فضای ادبی ، ابتدا از طریق معنا راهی به متن باز می کنیم . چون " محتوای آشکار ما را به محتوای نهان می رساند . "

اکنون از گور آن بی نشان پرندگان نا پیدا

تنها اوازی مانده است که

شبانگاه

کسی را بی چتر

زیر باران می نشاند

شعر : 1

در همین بند از شعر به قول مصطفا " گوشه ای از حرف هایم / از قلم افتاده است ." صدای مانده از آن پرندگان نا پیدا ، پرندگان گم ، پرندگان بی نشان که هیچ نشانی جز آواز هایشان برای شاعر نمانده است .

پرندگانی با گور های خیس که هیچ سهمی از آسمان نداشته اند

پرنده ی خسته ای

که داوود در حنجره داشت

در سیاهی باد ها گم شد

شعر : 2

نمی توانیم از کنار مضمون این شعر به سادگی عبور کنیم ، بیان صریح و محکم که معیار کیفیت همین سطر های آغازین این قطعه شعر است . ترتیب و ساختار عناصر کلامی نیز دارای معنای ضمنی است . راحت تر می توان به درک آن چه " داوود در حنجره داشت " رسید ،  حتی به پرنده ای که در سیاهی راه میان باد ها گم می شود .

و شاعرنیز در جستجوی پرنده ای است که در باد ها گم شده است .

آن چه ملاک ارزش یک شاعر محسوب می شود . این است که اندیشه جایی در کنار محتوا باز کند . نه آنکه متفکرانه شعر بگوید . و بستری تازه باز کند برای بیان نوعی از شعر سیاسی ، اجتماعی یا فلسفی که سرنوشت بشری را درذهن خود ورق بزند .

اندیشه ای که بتواند بین شاعر و خواننده ی شعر حذف فاصله کند .

حالا که

فاصله مان بلند افتاده است

کوتاه بیا

جاده ای که فاصله شد

شعر : 21

پارادوکس بسیار زیبا برای برقراری ارتباط  ، کوتاه کردن فاصله ای که بلند افتاده است

شاعر تلاش مضاعف از خود نشان می دهد از " حضور و غیاب هر روزه " تا چراغ رابطه روشن بماند " با حروف ربطی / که چندان بی ربط نیستند "

توجه به بافت سخن در بررسی پیکره ی اصلی شعر کار کرد شاعرانه را در انتخاب واژگان نشان می دهد . همین ذخیره های زبانی موجب می شود که هر شاعری تجربه های فردی خود را به صورت ویژه ای در برابر مخاطبان خود قرار دهد .

شب از چشم های تو بر می گردم

فانوس های در من

حرف ها شان را -

به رنگ چشم های تو می زنند

شعر : 39

کیفیت تکوین تصویر وقتی در شعر خود را نشان می دهد که شاعر با دیدن پدیده های پیرامون خود راهی به دل عمیق ترین لایه های حرف باز کند . معنی این حرف این است که به نگاه خود جسارت بهتر دیدن بیاموزد .

علامت ها و نشانه های موجود در یک قطعه شعر ، در مفهوم استعاری یا مجازی قدرت آن را دارد که در ذهن مخاطب راه باز کند . توقف در شکل ظاهر کلمه از  شناخت نحوی تا درک رنگ ، نور و صدای آن ، شاعر را برای ساختن تصویر در یک موقعیت تازه آماده می کند .

 گاه با مفهوم کنایی یک عبارت می توان قدرت زبان را در خلق عناصر تشکیل دهنده ی شعر و در ساخت یک قطعه با مهارت تمام به خواننده منتقل کرد .

از هر سو

چشم هایم پُر از راه بودند

اما سر به راه نبودند

راه پُر از چشم های چشم به راه

فقط می توانست

از مسیر گریه هایم عبور کند

شعر : 44

این قطعه پُر از مفهوم کنایی است . " چشم به راه بودن " ، "  سر به راه بودن "  ، " از مسیر گریه گذشتن " ، و " دور خود چرخیدن " کارکرد آگاهانه ی کلام موجب سرگیجه ی مخاطب می شود . آمیزه ای از زبان ادبی و گفتار که با عامیانه کردن بیان تفاوت دارد ؟  

مجاز ، استعاره ، تضاد ، پارادوکس ها و کنایات در این کتاب وجود دارد . که برخی پذیرفتنی و قابل درک اما برخی دیگر غیر قابل پذیرش ، در هر صورت باور نمی گنم که شاعر بگوید : " زبانم به عصر سنگ رسیده است . "

اما باور دارم وقتی صادقانه می گوید :

من موسا نیستم

و گرنه دست در گریبانم می کردم و

برای تاریکی چشم هایت

ماه بیرون می آوردم و

مسیر بهشت را کوتاه تر می کردم

شعر : 48

علامتی از مفهوم دانستن و شناخت .  مسیر درست کلمه را در سطر های آمده معین می کند . چیز های معلومی که در مجهول می گذرد و در دل شعر راه باز می کند برای درک و دریافت همه ی آن نشانه هایی که در شعر بروز و ظهور پیدا کرده اند .

در این جا شاعر به تحقق آرمان های خود نزدیک تر می شود . به جایی می رسد که ساحت مقدس نور را در بلندای مناره ها می نشاند . این حرکت خود پیام تازه ای است که چشم را به درک ندیده ها دعوت کند .

آن گاه متوجه می شود که همه ی چیز ها در درون متن هستند ، بیرون از متن چیزی نیست که شاعربا دخالت تفکر و عناصر خیال آن را روی سپیدی کاغذ رسم کند  !

تا مخاطبان خود را دعوت به خوانش سطر های نا نوشته کند .

به صلاح نیست

حرف هایی را بزنم

که به سود کسی نیست

حتا خودم

شعر : 52

این بیان صادقانه ی شاعر می تواند الگوی مناسبی باشد برای کسانی که مرز و مانع نمی شناسند . و عطش درک و دریافت چیز های تازه تر را در خود بیدار نمی کنند . واین یعنی تیر در تاریکی رها کردن !

آخر کار

پلک ها را می بندی

طاقت نمی آوری

پلک می گشایی

و با چشمانی باز

تا همیشه 

    به خواب می روی

 شعر : 7

مصطفا اگر چه از حضور عوامل زیباشناسانه در شعر غافل نبوده است . توصیه می کنم که به معماری زبان و تلاش در کار کرد کلمه با ابعاد چند گانه ی صور خیال و بر جسته کردن فرم که بر جسته شدن محتوا را در خود دارد فضایی برای قلمرو آفرینش های عوامل سازنده ی یک قطعه شعراز خود نشان دهد .

زیرا گستره ی شعر نامتناهی است . نگاه به گستره ی آن سوی کلمه می تواند حامل همه ی آن چیز هایی باشد که شاعر در به دست آوردن آن باید تمامی خود را به شعر بسپارد . اگر می خواهد تا همیشه خیال خود را در میان سطر ها عبور دهد .

در مفهوم عبور حرکت است و حرکت سرعت خیال را در فاصله ی دو نگاه مستقر می کند . تا فاصله ی بین دو واقعیت به سادگی از فضای ذهنی عبور کند .

منبع:پیاده رو

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 88/09/24 و ساعت 14:11 |

(1)

از قله ی دماوند بلند تر ، این صدا را نمی شنود

سپیداری که برگ هایش را نخواندم تا ریخت
کاغذ پاره ها را هم با خودش برده
زلزله ای که در گودی چشم هایم مهار نشد
ته مانده های تواند
شیشه هایی که به دریا ریختم
ساعت مچی ام سنگین تر شده و
خمیده دور میدان ها برای عقربه هایش خاکستری می چرخد
در صفحه ی اول تقویم خورشیدی غروب کرد
و من
در نیم رخ خودم پنهانی گریه می دیدم
در تاریکی هم می شد خوابش را ببینم
بر پنجره ای دست می کشید که
نمی خواست از آن دست بکشد
لباس دیگری برایش دوخته بودند
که استخوان های پوسیده اش را بپوشاند
پشت چشم هایش مرد کوری
با لب های فراموش شده اش نی می زد
و ماهی ها با دهان باز
در گریه هاشان می مردند
همه ی روزهایم یک روز بودند
بقیه ی عکس ها در فصل زلزله سوخت.

(2)



یک لحظه
ویرگولی که گذاشتی پیش پایم
گولم زد
تو خیلی با خودت رفته بودی و
سرعت تاریکی ماه غافلگیرت کرده بود
حافظه ام را تا سمتی که شد مصرف کرده ام
کم می آورم
به دیوار رو به ویرانی اگر رسیدی
تکه ای از آجر های شکسته ی مرا به یاد آور
تو همیشه چند مویرگ از حدس هایم جلو تر زده ای
جای خنده هنوز روی گونه هات جا مانده
و از شرجی خوابیده در چشم هایم طفره می رود
کویری روی لب هایم ترک برداشته و
نمی توانم از تشنگی خشت های این جا عبورت دهم
کودکی گریه هایش را در من تمام نکرده بود
برای گرد گیری حنجره ام
تمام کرد
خارش کف دست هایم را جدی نگرفتم
از سمت ممنوع حاشیه ای
پرتم
کردی
کمکم کن !
آویزان حلقه ی سوالی وارونه ام
جاده یک دست است و
دست دیگرم
از سقف آسمان خودم کوتاه تر است
گوشه ای از ابر های بالای چتر
پیراهنم را احاطه کرده است
سرعت غیر مجاز باد موهایت را شلوغ تر کرده بود
صدای صدایت از دور ها
رفته بود
و من لب هایم را به یاد نمی آوردم


(فروردین 87)


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 88/08/14 و ساعت 17:32 |

نگاهی به مجموعه ی «داوود در حنجره داشت» سروده ی  مصطفی فخرایی

(پروانه دلاور)

در  این نوشتار با نگاه به مجموعه شعر مصطفی فخرایی  به محور های برجسته ی واژگانی، نحوی، ادبی وفکری  پرداخته می شود.

محورواژگانی:

شعرهای مجموعه ی « داوود در حنجره داشت» مرا بیشتر معطوف حوزه های واژگانی ساخت. شاعر این دفتر، دارای جهان بینی است و آسمان و ریسمان نمی بافد. پس حوزه های واژگانی اش ، خاص است.

موضوع شگفت انگیزی که در نخستین نگاه بر این شعرها توجهم را جلب کرد، وفور برخی حوزه هااست. شاعر در 34 شعر از 61 شعر این دفتر ، (چشم وگریه) و دیگر ملحقاتشان مثل(هق هق، بغض،اشک، پلک ،عینک و...) را به کار برده است. چشم در این شعرها با نگاه ودیدن همراه نیست بلکه اغلب می گرید یا منتظر(چشم انتظار)است:

« تویی که /حلقه حلقه می شوی /در چشمم/ تا/کسی دیگر را نبینم»(داوود.../26)

 بسامد زیاد (گریه) در مقابل اندک یابی(خنده ولبخند) نگاهمان را در وحله ی نخست به چشمان اندوهگین شاعر می دوزد. شاید فراوانی باران هم مؤید این است که نه تنها او که همه ی جهان می گرید و حضور معنی دار چتر وعینک هم کاری نمی تواندبکند:

« عینکی که به چشم دارید    بردارید /هیچ عینکی /با این خطوط خونا نیست»(داوود.../ 60)

« وبغض یک چتر شکسته /دوباره زمستانی زودرس را /بر رؤیاها نشاند»( داوود.../ 19)

فراوانی واژگان دریایی برای شاعری از بندر دیر، مؤید این مطلب است که شعراو، زندگی است و روزان وشبانش در دایره ی (دریا، موج، ساحل، بندر،کشتی، اسکله، آب،شور، لنج، لنگر، جاشو، فانوس، دریاچه، صخره، توفان، کف و ... ) موج موج می گذرد.

« توی این اسکله ها /تکان دست هایم را /به موج ها می دهم /آب ها /برایم کف می زنند/لنج ها از برگشتن می آیند /و دریا ماهی هایش را مرده شنا می کند»(داوود.../ 95)

شاعر با حضور قابل اعتنای اعضای بدن (چشم، دست، گوش، انگشت، مو، پیشانی و...) نه تنها برای ما می سراید بلکه هستی تنها ومحدود به خودش را بازی می کند. در دنیای تنهایی شعرهای او غیراز خودش و«شایان» و کودکی کمرنگ ومادری که مینارش را باد دارد می برد و مینیاتور مینا ! گویا کسی حضور ندارد.

« و دست هایم در دست های خودم باشند/من با انگشتان /این مسیر را بارها کوبیده ام /تا برف می آید اکنون /کسی نیست پیشانی ام را براند /وچه زود /به عصر یخبندان می رسم.»(داوود.../ 90)

مصطفی فخراییِ این شعرها با اشیاء ثابتی مأنوس است : (پیراهن، کفش، قاب، عکس،تابلو،  صندلی، عینک، آینه، کتاب،دفترچه، کاغذ، مداد، فنجان چای،سیگار، دستمال ، چمدان، روسری،  لباس، تلفن،عقربه، لامپ و...) و اینها یا اشیای شخصی شاعر در اتاق شعرند ! یا اسباب سفر که مقوله ی مورد علاقه ی شاعراست.

« اگر کسی تار مویی را/گم کند،/باید به کجا مراجعه کند؟/به آینه ای که/دق کرده بردیوار/یا /به کتابی که باز مانده در باد /با این جاده های بی تابلو که / بیا و برو!»(داوود.../82)

نمی دانم چرا؟ اما احساس می کنم یکی از موتیف های جاری شعرامروزفارسی رفتن و سفر است و گویا ما همه چمدان به دست در ایستگاهی که می رود منتظر قطارهای نیامده ایم. که شاید:

« بالاخره /دیریازود/این جاده ی بی انتها/تورا یک روز /به پل شکسته ای می رساند»(داوود.../30)

 فخرایی علاوه بر اشاره به (کشتی، لنج، بندر، بوشهر و جنوب) با حوزه ی گسترده ی واژه هایی مثل (سفر، مسافر،گام، قدم، پیاده رو، راه، جاده، کوچه، خیابان، ترمینال، ایستگاه، ریل، کوپه، قطار ) می خواهد برود .«کجا؟ هرجا که پیش آید!» البته حضور گاه گاه (پلیس ، پاسبان ، گواهی نامه، کارت، ممنوع) یعنی گاهی می خواهیم اما نمی توانیم. یا فکر می کنیم می رویم اما:

«نگاه كن /تو هيچگاه پيش نرفتي /تو فرو رفتي»    (فروغ/تولدی دیگر/ وهم سبز)

 محور نحوی:

 گویا برخی صفات مثل (شکسته، مچاله،خسته ، بسته ،خلوت، ...)می توانند بیشتر مقوله ها در دنیای شاعررا توصیف کنند(آسمان،رؤیا،رستمال،پروانه ،شیشه،...)و جز  برخی بازی های زبانی و جابجایی ها که نحو و نرم معمول جمله را به هم میزند و ایجاد آشنایی زدایی می کند :

«پرنده را پر ، نده / در بارانی که اریب می بارد/کاجها /چترهاشان را به عابران داده اند /ونبض چمدان های معطل /سفرهای نرفته را می تپد هنوز»( داوود.../33)

روی هم رفته می شود گفت اغلب به تکرار نحوی خاص و سالم می پردازد.

 محورادبی:

فیلسوف احساساتی و مغمومی که شاعر این شعرهاست در استفاده از آرایه های ادبی ، هماهنگ و بی تکلف عمل می کند و کمتر ازدحامی در آفرینش تصاویر ، پدید می آید.

«آینه حرف هایش را سفید گذاشته است/وخط هایی ازشب/که بر دوشت جاری است/دست از این دست بردارید/وجایی دیگر  خیمه بزنید.» ( داوود.../ 60)

پرداختن و یافتن کهن الگوها در شعر برای من جالب است در شعرهای فخرایی هرچند آب ودریا از پررنگ ترین حوزه های واژگانیست اما گویا در این آب وعبور از آن ( برخلاف همیشه که  آرکی تایپ آب رمز انتقال و عبور از مرحله ای به مرحله ای دیگر است) امید نجاتی نیست چرا که شاعر می گوید:«من موسا نیستم»(داوود.../77)

« کهن الگو(Archetype) در روانشناسی آن قسمت از محتویات موروثی ناخودآگاه جمعی (Collective unconscious) است که همیشه و در همه جا به شکل ثابتی بروز می کند و نشانگر آرمان و اندیشه ی به خصوصی است. کهن الگو در خواب ها و آثار ادبی خلاق به فراوانی دیده می شود... از آرکی تایپهای مهم در روانشناسی یونگ، مفهوم سایه (Shadow) است . سایه بخش درونی و لایه ی پنهانی شخصیت ماست که جنبه ی منفی دارد. ریشه وعمق سایه گاهی به زندگی اجداد حیوانی  ما می رسد. به طور خلاصه می توان گفت که انسان ناخودآگاه ، همان سایه است ... »( بیان ومعانی شمیسا/ 85)

تداوم سایه و پرداختن به آن:

«کنار سایه ای ایستاده ام/که سایه من نیست»(داوود.../ 53)

 و نپرداختن  به «آنیما»( روح زنانه ی مرد که مثلاً در سنت شعر فارسی به صورت معشوق جفاکار متجلی است) و گریز از او حتی مشهود است و ما چیزی از لوازم آن حضور ازالی نمی بینیم جز (مینار مادر،مینا ، گره روسری، روبندی سیاه ،گیسوی دختری که ... ) با اینکه گاه می گوید:

«گره روسری /اگر از گلویت بازکنی/ یعنی غریبه نسیتم»(داوود.../76)

 محور فکری:

« آپولو (Apollo) در اساطیر یونانی ، پیک خدایان و ایزد موسیقی و طرب و جوانی و نورو پیشگویی بود. دیونوسوس(Dionysus) خدای بارآوری و شراب بود... به نظر نیچه هنر از طریق تقابل این دو عنصر متضاد شکل می گیرد... دنیای آپولویی با رؤیا و تصویر عجین است و به زیبایی هنر می انجامد و تکیه آن بر فردیت است. دنیای دیونوسوسی با کل هستی سر وکار دارد... »(نقد ادبی شمیسا/ 341)

در این رابطه حوزه ی دیگری که من در این شعر ها به آن توجه کردم حوزه ی کمرنگ رنگ در شعر است رنگها اغلب تاریک وسیاه و خاکستری اند در مقابل حضور نادر سرخ و سفید و سبز . این مسأله و مواجهه معنادار خواب و رؤیاو خاک و گوروتابوت با مخاطب باعث می شود ، شاعر را مثل هدایت و فروغ «دیونوسوسی» یعنی مغموم وتاریک و احساسی ببینیم.

شاعر ، دغدغه ی نوشتن دارد و با حضور کلماتی مثل (سطر،حرف،نقطه،خط،مداد،جمله،خوانا،بیت، سرودن،خواندن)به این امر عینیت می بخشد  در حالی که می داند:

«این گزارش را هیچ خبرگزاری مخابره نخواهد کرد»(داود.../45 )

بسامد (آسمان و ماه و آفتاب و ستاره وباد)، آمیختگی او با طبیعت و توجه ویژه اش به دایره ی وسیع جانوران (ماهی،مار،کلاغ،شتر،پلنگ،پروانه،عقاب،جوجه،آهو،.. ) باز هم این مطلب را تبیین می کند که شاعر بین آدمها تنهاست و به امیدرابطه ای با (پنجره و پرنده ) نشسته است.

 


- داوود درحنجره داشت، مصطفی فخرایی، چ اول 1382،تهران،نشر داستانسرا

-  بیان ومعانی ، سیروس شمیسا، ،  چ هشتم، 1383، تهران ،فردوس

-  نقدادبی ، سیروس شمیسا، چ چهارم، ،1383 ، تهران، فردوس
+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 88/05/13 و ساعت 18:15 |

فراخوان

 

صفحه نخستین نشریه صوتی ادبیات ایران است که قصد دارد آثار ادبی را به صورت صوتی به گوش مخاطبان و دوستداران ادبیات برساند.

در این راستا آثار ادبی روی لوح فشرده قرار خواهد گرفت تا دسترسی آسان تر و بهتر برای علاقه مندان به ادبیات فراهم شود.

آرشیو این نشریه در وب سایت   www.safhe.org   برای شنیدن در دسترس علاقه مندان قرار خواهد گرفت.

برای رسیدن به این هدف از تمامی نویسندگان ، شاعران و اهل ادبیات دعوت به همکاری می نماییم. این همکاری می تواند در قالب ارسال حداقل سه اثر داستانی کوتاه یا مینی مال و حداقل سه شعر برای نشریه باشد. همچنین ارسال آثار می تواند  به صورت صوتی یا مکتوب ( ترجیحا تایپ شده ) باشد.

به یکی از نشانی های زیر با ما تماس بگیرید :

آدرس سایت :           www.safhe.org

پست الکترونیک :      info@safhe.org      

شماره تماس :           09166513090  اسماعیل قنواتی

صندوق پستی :         بندرماهشهر- صندوق پستی 154 – اداره پست مرکزی

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 88/03/10 و ساعت 22:51 |

دفتر دوم «نمونه هايی چند از شعر معاصرايران درآغاز هزاره  ي سوم ميلادي » باعنوان فرعي «براي رسيدن به چشم اندازي واقع بينانه ازوضعيت وجريان شعر معاصر » به انتخاب و تدوین کاميارعابدي ،  منتخبی از آثار حدود یک صد و بیست شاعر معاصر همراه با کتاب شناسی کامل آنان در78صفحه ي دو ستوني به شکل ضميمه ي مستقل نشريه ي«انديشه وهنر» دوره ي دهم ،شماره ي شانزدهم،زمستان 87 باقيمت 8000ريال منتشر شد.          

                                             

 تلفن انديشه وهنر 88953136

ص پ 7743- 14155

                      

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 88/03/01 و ساعت 14:3 |

                           بهاران مبارک


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/12/26 و ساعت 19:27 |


از هر زاویه
رنگ چشم هایت حرفی ندارد
با کمی از ته مانده ی شب
که تا کرده ام برای امروز
ستاره ای از سقف آسمان تابیده
بر انگشتی که از شب اجازه نمی گیرد
و فاصله هایی بلند تر از آن چه که
در دست هایم به شکل دود می وزد
از دهانم این بار نوبت بگیرم
شنوایی بادها را تیزتر کنم
خبری در گلدان های شکسته بکارم
حالا که ترمیم جهان به دست های من بستگی دارد
و کسی برای این سوختگی
برگ تازه ای نمی زاید.
+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/11/28 و ساعت 23:22 |
چشم  را با خشم می بندم
تکه تکه های سفالين تو را      در خود جمع می کنم
راه می افتی و
صدای قدم هايت دررگ هايم بلند می شود
بارها همين دیوارها با سنگ     به من سنگ زدند
نکته ی از مو باريک تر
همين موهای باريک تواند
واين که مانده ام  هنوز
چرا رنگ کتم به يادت مانده        چرا ؟
اول رفتم به سوی درد
با گريه ی فيل ها
دريای جنوب را روی زخم های زخمی ام می پاشی
آب ها در خود مرده اند و
حجم زمين در دست هايم نمی گنجد
صخره ای در سکوت شبانه
از خودش سقوط کرد
چشم هايم دست به عصا شده اند
مثل زلزله ای که در شيهه ی اسب پيش بينی شده است
عقربه ها چرا امروز تلخ تر می دوند دور خود
برای با دست هايم دو آه کردم

برای رودخانه ی مرده ای که
هيچ رودی در خانه ندارد
برای ماهی هايی که
سال ها در دل سنگ ها سنگ شده اند
خدايا !

زخم اين سنگ ها را زود تر  شفابده !


-------------------------------------------------------

« من پای لرز هیچ خربزه ای امضا نمی کنم»

اولین مجموعه شعر شاعر جوان بندر دیری ، « پژمان قانون » در شمارگان 1100نسخه به وسیله ی نشر ثالث در 66صفحه که شامل 35 شعر است ، منتشر شد.

-------------------------------------------------------

به رهیافت(نقدنوشته های من) سر بزنید.

-------------------------------------------------------


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/10/26 و ساعت 22:13 |

ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب

سر از ساحلی گرمسیری در آوردم

افتادم به دست بچه ای اخمو

دست هایم را از دست داده بودم

خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و

هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود

روی همین موج ها

خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند

رنگ موج ها از ترس ریخته بود و

آفتاب خم شده بود ته دریا

تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده

به خط غریبی در آمده بودم

افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل

آواز جاشوان غرق شده

قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.

-----------------------------------------------------------------------------------------


خوانش آقای حبیب شوکتی نیا

شعر جنوب همیشه شاخصه های خودش را داشته و دارد . به خاطر همین کسی مثل سپانلو به نحله ی خاص از شعر معاصر معتقدست که شعر جنوبش می نامد .
فخرایی شاعری جنوبی ست و گرمی جنوب در واژه گانش جاری ست . همچون روانی پور که نثرش بی که جنوبی خاص باشد ، حضوری جنوبی دارد.
و این در آمدن به خطی غریب با تمام نثر گونه گی اش به دلیل افعال گاه غبر ضروزی،در خواب هایی اتفاق می افتد از جنس کابوس اما روشن و زلال.
کابوس های جنوبی همواره دریا و جاشوان را در خود نهفته دارند. همانگونه که رویاهای گرم شان. ولی این بطری کذایی که آواز از دهنه اش قلپ قلپ بالا می اید، بیش از آنکه جنوبی باشد، از دیار افسانه هاست . و این افسانه اشنای تمامی سرزمین های همسایه با دریاست.
چیزی که این افسانه را به دیار جنوب پیوند می زند ، سنگ قبر خوابیده بر ساحل ست. که جنوبیان در همیشه ی تاریخ از این سنگ قبرها گورستان کاشته اند بر کناره های ساحل خاطرات شان.
اما سفر فخرایی در مسیر این خط غریب، ساکن ست . بی هیچ حرکتی در شعر. انگار زنجیری ناپیدا بر پای واژه گان دارد که حس محرکانه به مخاطب نمی چشاند. انگار سفری در خلا صورت گرفته .
و اگر منظور شاعر القای خمودی و به حس ساکت مرگ رسیدن باشد، موفق ست.ولی اگر .....

------------------------------------------------------------------------------

خوانش آقای ابوالفضل حسنی

شعر ساختمند است- اما انچه در ار تباط با این متن مرا رنج می دهد حوزه ی تغزلی ان است :"من (راوی) اواز جاشوان غرق شده هستم" (این جمله کل داستان این متن است) دخالت من به عنوان ستون فقرات این شعر لایمندشدگی ان را خنثی کرده است و تنها پرتاب تغزلی به ان داده و ما بقی بالهایش را بریده است به نظرم اگر این متن به این صورت اجرا می شد و در نهایت به پایانبندی می رسید عالی بود: 1- مکان روایت میشد سا حل یعنی راوی بر ساحل ایستاده و .......2- شی روایت شده میشد بطری یعنی راوی شاهد بطری ای بود که از دور دست به سمت سا حل در حال حرکت است و در حال نیز حرکات و کنشهای نیز دارد که روایت شونده و سازنده ی سا ختمان عمود متن هستند و در نهایت متن به اینجا می رسید:
آواز جاشوان غرق شده

قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.

این اگر میشد مخاطب حرفه ای می توانست از بطری (بطری شعری این متن ) به معنا ها و لایه های هستی شناسا نه و روانشناسانه ویژ ه ای برسد، یعنی یک بطری از نا کجای در یا میامد و اواز جاشوان غرق شده را بر ساحل متولد می کرد...
.................................

اما حیف می اید این را هم نگویم که در بین تمام متنهای که از بچه های جنوب در خصوص عناصر بومی شنیده ام (مخصوصن در خصوص جاشوان) این متفاوت تر و و نو تر بود

-------------------------------------------------------------------

خوانش خانم پورجوادی

شعری باتر کیب های زیبا، هر بند به بند دیگر انگار رجعتی بود یا سفری .میل ناگهانی رفتن وکنده شدن خود را به کام تقدیر انداختن . گریزست یا رفتن برای اینکه مانده نشوی وساحل گرمسیری جغرافیای خوب شاعری ست ( نوشتن) همانی که منیرو روانی پور هنوز دلبسته ش مانده وهنوز از کاکل نخل ها می نویسد وحس غربت باریدن برف رویشان!!
شاعر آن خنده ی از شدت هول نمی بینی کنج لب بچه های اخموی سرزمین من ؟
وچه تعبیر قشنگی خوابهای شیشه ای حباب خواب وترکیدنش میان دستی که نه من اورا ،اومرا از دست داده.
باز هم بندی که گیجت می کند .نمی دانی تکلیفت چیست .مگر که شب ها خواب بگریزد وتو آشنای مهتاب و ستاره باشی تاصبح .وکلمات در پارادکسی دلچسب شب را به روز در هم می آمیزند .خواب هایت پارو زنان به صبح رسیدند یا شب ،ویا اینکه می خواستی تصویری بی زمان بسازی از عدمی که نه صبح ست ونه شب.
ودرد سرنوشت محتوم آدم ها آخرین تصویر قلپ قلپ مرگ که دهان شیشه را پر می کند وغرقش.

-----------------------------------------------------------------------

 

خوانش آقای سهولی


شروع شعرناگهانی است شاعرهم غافلگیرشده است
"بطری سربه هواشاعررابافلسفه ای پیوند می زند فلسفه ای که دغدغه ی همه ی انسان های خردورزاست.بطری را می توان استعاره از جهانی دانست که انسان از بدو تولد درآن شکل می گیرد.جهانی که جبراست ودراختیاردرآن بسته است.
"بطری سربه هوا"ترکیبی است که ذهن رامتوجه بطری معمولی می کندکه سرآن روبه هوابازاست وهوادرآن جا گرفته است!وازطرفی "سربه هوا"یعنی خودرای وبازیگوش.
اما فعل "انداختم"در_اختیارراکاملا نمی بنددوبلکه جبرواختیاررا باهم عرضه می کند"لاجبرولا تفویض بل امربین امرین"1
حافظ می گوید:
"درکار گلاب وگل حکم ازلی این بود
کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد"
اما مولوی می گوید:
"این که گویی این کنم یا آن کنم
خوددلیل اختیاراست ای صنم"
"سرازساحلی گرمسیری درآوردم"
فوق العاده جغرافیایی است تقدیری که جغرافیای انسان رارقم می زند.بازفخرایی ازاختیار به جبربرمی گردد رشته ی جبر اندیشه ی شاعررا رها نمی کند.
با دیدن گزاره ی "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"مخاطب بطری را مجسم می کندکه شی ای درآن محبوس است وشیشه دستخوش امواج ناآرام دریاست وهیچ اختیاری ازخودندارد درحالی که همه جا را می بیندوبر همه ی جنب وجوش ها اشراف دارداما نمی توانداززندان شیشه رها شود.دراین گونه خوانش اختیارسوسو می زند و شاعر وبه تبع آن خواننده
هنوزدرتعارض است وهنوزذهن محل_ شدآمد_جبرواختیار است.
"افتادم به دست بچه ای اخمو"
شعر شریعتی را به یاد می آوردبااین تفاوت که شریعتی درعالم آرزو ازاین دنیا می رود وگل می شود از گلش سوتکی می سازند ومی دهند به بچه ی بازیگوشی تاهردم درآن بدمد وخواب هارا آشفته سازد.
اما فخرایی از دنیای عدم به این دنیا می آید ووجودش درمناطق جغرافیایی_ تقدیرش به دست بچه ای اخمو می افتد تا سناریوی فخرایی گره بخورد.
آیا بچه ی بازیگوش شریعتی همان تقدیر جغرافیایی (شیشه ی سر به هوای)فخرایی است!؟ بچه ی بازیگوشی که هردم می نوازد-نواختی منظم تحت رابطه ای علت ومعلولی-ولی متوجه انجام دمیدنش(آشفتن خواب)برای بیداری نیست وطبیعتی که با نظمی ویزه درخودمی پویدوبه عواقبش آگاهی ندارد یکی است!؟
آیا" اومی رودبه طرف تقدیر لیله القدرش واین هم به طرف تقدیر!؟2
"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم
چه خواهدساخت؟
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته راآشفته تر سازد.
بدین سان بشکنددرمن
سکوت مرگبارم را.3
گزاره ی"دستهایم را ازدست داده بودم" سخت جبری می شودودر_اختیاررا مطلق می بندد.
"خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم"
این گزاره زیبایی است .خواب بادست به ویزه بازو رابطه ی نزدیکی دارد.انسان گاهی بازویش را بالش سرقرارمی دهدتا بخوابدرویای آدمی حضوردرذهنی داردکه ذهن آن رادرعالم بیداری تجربه کرده است وجایگاه ذهن درسرآدمی است.
آیا می شودمیان سر و بازو و خواب قرینه ای یافت تا ما را به مجاز دلالت کند!؟وخواب را مجازازسر گرفت!؟ومی توان گفت سری که خواب درآن شکل می گیرد چسبیده به بازوان است!؟ وبه جای سر خواب را به کارگرفت!؟اگر چنین باشدفخرایی مجازی مدرن درناخودآگاهش شکل گرفته است.4
"هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیرنکرده بود"5
آرایش ادبی ظریفی شکل گرفته است وبدون تکلف آمده است
آیا می توان گفت به دلیل رفتن زبان سوی سادگی چنین امکانی(آفرینش ادبی)میسرمی شود؟یابا فراهم شدن چنین امکانی نقش زبان کم رنگ می گرددوبر جنبه ی تخیلی وتصویری کلام افزوده
افزوده می شود؟
زبان شناسان می گویند زبان چهارنقش دارد وآفرینش ادبی راجزیکی ازنقش های آن می دانند اماتصریح می کنند که آفرینش ادبی مانند سایر نقش های زبان جزنظام زبان محسوب نمی شود.
ترکیب" خواب های شیشه ای" ترکیبی است که خواب راازجنس شیشه می داند که بسیار شفاف وشکستنی است خواب را می شود با حس بینایی دید!!! ولی شیشه باحواس بیشتری می توان درک کرد .جالب است که هم خواب وهم شیشه هردو
شکستنی هستند.
"جان من اکنون مجال خواب چیست
خواب را بشکن که وقت خواب نیست"6
دوگزاره ی "ناگهان خودرادربطری سربه هوایی انداختم"و"خواب های شیشه ایم چسبیده بودند به بازوانم" باظرافت شگفت انگیزی به هم پیوند می خورند. بطری شیشه ای همان خواب شیشه ای است .خواب شکستنی وزودگذر است بطری (دنیا) شکستنی وزودگذر است دنیا به خواب زودگذر تعبیر کرده اند.
این پیوند فرم شعررادرارتباط عمودی رقم می زند .به هرحال شاعردربطری وخواب های شیشه ای هردو زندانی است ولی ازطرفی با دنیای آزاد یا رو به آزادی ارتباط دارد(مجبور-مختار)
"رنگ موج ها از ترس ریخته بود
آفتاب خم شده بود ته دریا

خواب هایم سفرهای طولانی اشان را پارو می زنند"
دراین گزاره ها نیز ارتباط عمودی حفظ شده است خواب هامثل بطری روی آب جاریند.خواب ها وسفر طولانی پارادوکس معنایی را القا می کنند .خواب طولانی نیست همان گونه که دنیا نیست.
آفتاب زندگی روبه غروب است وحیات رنگش راازدست داده است .غروب ازآن دورها به آب می رسد گویا تا ته دریا خم می شوددراین حالت رنگ دریا وموج دیدنی است که شاعرآن را به ترس تعبیر کرده است.ترسی که نتیجه ی وداع با زندگی است.(مرگ اندیشی یا مویه برمرگ!)
اصطلاح" رنگ ریختن" زیبا به کار رفته است درادبیات کلاسیک نمونه ی آن وجوددارد.
مولوی می گوید:
"آن یکی درخانه ای در می گریخت
زردروولب کبودورنگ ریخت"7
"تکه کاغذی شده بودم ازدرد به دورخودپیچیده"
آیا شاعر به نوشته های روی کاغذ کاغذاطلاق می کند؟
این رامی توان ازگزاره ی بعدی دریافت کرد؟ که می گوید:" به خط غریبی درآمده بودم" یعنی کاغذ وخط مثل خواب وبطری یکی شده باشند؟
این هم آرایه ای ازهمان جنس آرایه های ی قبلی اما پنهان وپیچیده بدون خواست وخودآگاه شاعر.
این خط خط_ سرنو شت ومقرمطی است که نوشته شده اما دیده نمی شود وخواندنش به قول خیام نه تو می دانی ونه من.
"اسرارازل را نه تودانی ونه من
وین خط معما نه تو خوانی ونه من
هست ازپس پرده گفتگوی من وتو
چون پرده برافتد نه تومانی نه من"8
"افتادم برسنگ قبری خوابیده درساحل"
وسرانجام انجام_همه ی تلاش ها وتقلاهای بشری افقی برسطح زمین خوابیدن است.
"لوح سنگین"9 رابر سر می گذارند وشاعر بر" لوح سنگین " خفته است. فخرایی اراده ی ضد کرده است.
---------------------
1)روایتی از امام صادق(ع)
2)این تعبیر از آیه ا... طالقانی است
3)شعر ازدکتر شریعتی است
4)در خوانش های قبلی این نوع را شرح داده ام
5)ر.ک شعر فخرایی"زیردندان های کوسه های گرسنه هم/فکرهای پریشانم به تو خیره می کنم
6)مرثیه ی نگارنده درمر گ یکی ازعزیزان (مرحوم محمد مجتبایی)
7)مثنوی مولوی دفتر پنجم
8)نزهه الارواح حسینی طربخانه30به نقل ازعمر خیام ذکاوتی علیرضا قراگزلو انتشارات طرح نو چ دوم ص1977
9)این تعبیراز حافظ است "به جای لوح سیمین درکنارش/فلک بر سر نهادش لوح سنگین


------------------------------------------------------------------------

خوانش آقای قزللو


شعر یک احساس گلوله شده و در ته گلوی جان مانده است . فقط جان بیدار می تواند در یابدش. حال جرقه ای ؛ واقعه ای باید تا شاعر به بیرونش پرتاب کند . آن چه شاعر دارد ؛ واژه است و در واحدی بزرگ تر جمله و در کلان تر ؛ متن. شعر احساسی است که دیگران نمی توانند از همان زاویه ببینندش.
زبان شعر ؛ یعنی همان واژه ها باید به گونه ای انتخاب شوند که از معنای معمول و لغوی خارج شوند و در کل متن مفهوم دیگری را به مخاطب القا کنند.
در این میان ؛ ارتباط های افقی و عمودی را هم مد نظر داریم که همان فرم است که در شعرهای کلاسیک یا نبود یا اگر بود بیش تر افقی بود.
عناصر شعر فخرایی یک آدم است؛ یک بطری؛ یک دریا ؛ یک ساحل ؛ موج؛یک بچه ی اخمو؛ خواب شیشه ای؛ترس؛ آفتاب؛ تکه کاغذ؛ خط غریب؛ سنگ قبر خوابیده؛ آواز جاشوان عرق شده؛
بسیار خوب . و جناب فخرایی که سراینده ی شعر است با این مصالح بوده و بعضی نبوده!
فضایی بسیار نا همگون . استحاله های پی در پی : دست هایم را از دست داده بودم/ خواب های شیشه ای چسبیده بودند به بازوانم و...
خواب شیشه ای = خواب شفاف از آن خواب هایی که خواب نیست. " و کور شوم اگر دروغ بگویم."(فروغ)
همه چیز جاندار گونه می شود.
شی افتاده در بطری پس از تبدیل ها و دست به دست شدن ها ‘ کاغذ می شود. به خط غریب! "آن خطاط سه خط نوشتی.." حالا این کدامش باشد ؛ سهم مخاطب است بگردد و پیدا کند. عاقبت هم ؛ نقش یک سنگ قبر می شود
در پایان مشخص می شود که بطری به دریا افتاده ؛ حکایت جاشوان غرق شده در دریاست که قلب قلب بالا می اید.
اما پیچیدگی های بسیار این متن کمی مخاطب را سر در گم می کند . شاید گروهی بگویند ؛ شعر به معنی نیاز ندارد. یا مفهومی کلی نمی طلبد. اما همان گونه که اول گفتم نا همگونی احساس با کلمات ؛ که از حنس هم نیستند ؛ گاهی صدای شعر را خفه می کند . این همه آب و دریا ؛ اما برای نوشیدن قطره هایی می یابی!
غریبه گردانی واژه ها و بر هم زدن نحو و قاعده افزایی و قاعده کاهی و تشبیه و استعاره و نماد و ... تا حدی در شعر موثرند. بیش از آنش زیان می رساند. وقایع زیاد در یک متن کوتاه تاب نمی آورد . بخش های اضافی دارد که اگر برش داری لطمه ای به متن نمی زند که روان ترش می کند .
این هایی که جسته و گریخته گفتم ؛ نظر یک مخاطب است که از شعر توقع بیش تری دارد.از فخرایی بیش تر از آن!
ارتباط های عمودی اش کم رنگ است . به همین سبب دم لای تله نمی دهد. باید احساس را با واژه هایی بیان کرد که مخاطب بتواند به دیدگاه ها و احساس شاعر برگردد و علاوه بر آن با چند معنایی ها به مکان هایی سربکشد که خود شاعر هم سر نکشیده باشد.

-------------------------------------------------------------------

خوانش آقای اصلاح پذیر
 
شعر شناسنامه ی جنوب را در جیب دارد . همان کلمه ی گرمسیری محلیت شعر را روشن میکند و این خوب است . بنظرم بخشی از این شعر کار الاهه ی شعر دریایی است و بخشی را انگشتانت نوشته اند . آن بخش که از دریا آمده است این است :
( اگر از دست بردن در شعرت می رنجی حق پاک کردن این نظر برای تو محفوظ است)
ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب
روی همین موج ها
خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو میزدند
رنگ موج ها از ترس ریخته بود و
آفتاب خم شده بود ته دریا
تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده
به خط غریبی درآمده بودم
آواز جاشوان غرق شده
قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد

و سایر بخش ها را شاعر در خشکی سروده است و دریایی نیست . بخش دریایی شاهکاری است که رسیدن بطری به ساحل آن را میشکند . نرسیدن بطری است که تراژدی را میسازد . اهل غرق بطری نمی فرستند . خودشان هروقت بخواهند می آیند و خشکی را غرق میکنند .

------------------------------------------------------------------------------
 


خوانش آقای باقری فر

....شعر امروز بیان معانی ناشناخته و مبهم درون انسان است. اگر شعر کلمات و ترکیباتی بود که همه می توانستند آن را به راحتی بر سر زبان بیاورند و یا بر صفحه ی کاغذ بنگارند، چه نیازی بود که شاعر واضحات و معلوماتی را که همه از آن آگاهند را به رشته ی تحریر در آورد. شعر سپید به شاعر امروز این امکان را داده است، هر طور که بخواهد بنویسد. برای همین است که شاعر ناگزیر نیست به سر خط برگردد و چیزی بنویسد که توازن ذهن مخاطب را به هم نریزد و لذت و کیف قافیه را به هم ببافد و غزلی را به تخلص در آورد. شعر امروز صدای تپش قلب شاعر است. صدای گریه ی نوزادی است که تازه متولد شده است.
شعر مدرن، هواخوری و میگساری و جام و زلف یار نیست، تکریم خوان سلطان و بردن ران ملخ نزد سلیمان نیست... شعر امروز موسیقی مغشوش در خانه ی چوبی کودکی است که آن سوی ساحل آب های گرم، منتظر مهمان شاعری می باشد که قصد هجرت نموده. هجرت به سرزمینی که شاید در آن جا نقطه ی آرامش بخشی بیابد و مرهمی بر درد های زمینی اش بگذارد.
شعر"به خط غریبی در آمده بودم" نیز همانند دیگر شعر های جناب آقای فخرایی غریب، و ناشناخته و در انحصار دل مشغولی ها و دغدغه های شاعراست. گاهی شعر را برای خودمان می سراییم و وقتی به اتمام رسید حس می کنیم درون مایه های آن درد های مشترکی است که می تواند مورد توجه مخاطب نیز قرار بگیرد.
از دیدگاهی دیگر، به نظر می رسد آقای فخرایی خود از نقاط ضعف و قوت شعرش آگاه بوده و ضرورتی برای بازسازی و تغییر درآن ندانسته است. و شاید نمی خواسته است تن به ساختاری بدهد که یک عکس رتوش شده به خود می گیرد و با رنگ و سایه و لعاب،زیبایی و ماهیت خود را به دست می آورد.
این شعر یک سفر است. سفری که شاعر را از هر گونه وسیله بر حذر داشته و او را مکلف کرده است که به تنهایی و درون یک بطری سر باز بر آب ها شناور شود، تا به مقصد برسد. شاید هم تکلیف و اجباری در کار نبوده و او ساده ترین راه را در ذهن خویش تصور کرده و آن را انتخاب نموده است. راه دریا همیشه پر مخاطره بوده است و از نگاه دیگر می توان گفت که شاعر دست به خطر زده است و خود را در محک یک تفکر متفاوت قرار داده است. سفری که به طور ناگهانی آغاز نموده و در طول سفر به خوابی عمیق فرو رفته تا خطرات راه را نبیند و دل به دریا زده باشد. به تعبیری دیگر شاعر خویش را به دست امواج متلاطم روزگار سپرده است و ناخواسته سر از سرزمینی در آورده است که هیچ انتظار دیدن آن را نداشته است.
میزبان شاعر بچه ی اخمو و بد خلقی است که نوزاد همین قرن است و آن سوی رؤیا ها نشسته است . "قرن بیست و یکم"... قرنی که فقط خواب های شیشه ای می تواند در آن به ظهور برسد. خوابی که دریک بطری سر گشاده حبس شده است.
شاعر فارغ بال به ساحل نمی رسد، بلکه در یک آشفتگی و سوار بر امواج خروشان آب سفر رؤیایی خویش را پارو می زند، تا به جایی برسد که آخرین منزل گاه اوست. او با انبوهی از فکر های متفاوت و گنگ روبرو می شود و نمی داند چگونه آن ها را با هم در آمیزد تا به یک خط آشنا و شناخته شده برسد و از خط غریب و مهجوری که او را به دنبال خودش و در امتداد امواج می کشد رهایی یابد. برای این است که احساس ترس می کند و چهره ی ترسیده و رنگ پریده ی موج ها را که از نگاه دریا قابل درک است می شناسد و در آن لحظه است که ترسی مضاعف بر او وارد می شود و به غروب
شاید بهتر این باشد که شاعر هر چه در کیسه ی درد خویش دارد بی پروا و بی آلایش بیرون بریزد و چندان پایبند نقطه گذاری ها و وصل و فصل های لغات و بند های شعر خود نگردد. اگر به چرتکه پناه ببریم و برای هر کلمه محاسبات دستوری و "چگونه بگویم که بهتر است" رو بیاوریم، همان می شود که چیدمان ها و قافیه بند ها و اوزان شعر را تشکیل داده و شعری ساخته می شود، مثل یک بنا، که مصالح کار را پیشاپیش پای کار ریخته شده و به معمار امکان می دهد که کار را شروع کند.
می نگرد و هراس شب شدن و در تاریکی گم شدن او را چون تکه کاغذی مچاله شده بر خود تا می کند. سر در خود فرو بردن و بر دریا نشستن و خطر کردن.
دو گانگی و بیگانگی از خویش و سردرگمی پیوسته، از موانع سفر شاعر است. و چون از لایه های ترس نور را جستجو می کند، خورشید را می بیند که سر خمیده بر پایان دنیا در حال افول است، چه دردناک و اسف بار است سرنوشت انسانی که بر نقطه ای سرگردان بماند و به هر طرف که بنگرد خویش را در اسارت ببیند. غربت و سرگشتگی در وجود شاعر امروز است. این سفر که سرآغاز سفری دیگر است سر به ساحلی می کوبد که یک قبر و یک نماد مرگ در آن جا به انتظارش نشسته است. سنگ قبری که یادگار سال های زندگی و گذرگاه کودکی، جوانی و جریان عمر انسان است.
مثل غریقی می ماند که به سختی به ساحل رسیده است و سر بلند می کند و کشتی غرق شده ی خود را که جاشوان سرنشینان گمنام آن هستند را به تلخی نظاره می کند. خواب سفر را متفکرانه به دست فراموشی می سپارد و یک بطری خالی و غرق شده را می بیند که چه اسراری را با خود به اعماق آب ها برده است.
و اما این یک تصور شخصی از دیدگاه بلند و رسای شاعر بیش نبود و چون به عمق ماجرا نگاه کنیم، می بینیم که هنوز شاعر به انتهای سفرش نرسیده است و برای این که به مقصد برسد سال ها زمان می برد و شاید راهی بی پایان او را با خود به مسیر سرنوشت خواهد برد. به جایی که انسان از دنیای ظلمانی نادانسته ها و ناممکن ها نجات یافته و به سرزمینی وصل گردد که خاستگاه فطری اوست. سرزمینی که شاعر را به خوشبختی و سعادت مطلوب برساند. و این خواست در همین جهان حقیقت مطلوب است.

-------------------------------------------------------------------

خوانش آقای ارجمند
اگر زبان شعر را به ترکیب سازی ، باستان گرایی ، گستردگی واژگان ، نوآوری در واژگان و.... تقسیم کنیم ، چنین برخوردی با زبان دیده نمی شود. صور خیال مصراع هایی از شعر برجسته می گردد که به مواردی از این دست می توان یاد کرد و به خاطر سپرد : خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند....یا آواز جاشوان غرق شده/ قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.در مصراع های پایانی عنصر عاطفه را نیز در شعرتان راه داده اید تا مشارکت خواننده را از این طریق در شعر داشته باشید. موسیقی معنوی شعر در تعبیر "سربه هوا بودن بطری" ظهور می یابد.ساختار موجود شعر از الگوی روایت قصه پیروی می کند.بنابراین با اندکی تسامح مستحکم می نماید.

--------------------------------------------------------------------

خوانش  خانم سارا محدث

سمبلیزم...
بی شک با شعری مواجه گشته ام که سمبل ها و شناختشان، یگانه راه دستیابی به درون مایه ی اثر محسوب می شود...
" ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب"
در ناخودآگاه اکثریت، که از قضا ریشه ای عمیق در کودکیمان نیز دوانده، نامه ی درون بطری سمبلیست از واپسین امید های انسانی ناچار و به تنگ آمده، که آخرین امید به رهایی و نجات را به دست موج های گاها غیر قابل اطمینان دریا می سپارد، آن هم تنها با بارقه ی کوچک احتمالاتی چون بازیافت یا خوانده شدن در ساحلی دور/ روزی/ جایی... آوردن واژه ی " ناگهان" در ابتدایی ترین نقطه ی شعر حکایت از تصمیم بی باکانه و دیوانه وار مسافری می کند، که حتی قایق قابل اطمینانی را برای سفرش انتخاب نکرده "شیشه ای سر به هوا"... و این بدان معنیست که یک انسان چقدر از نخوانده شدن و در واقع درک نشدن به تنگ آمده است که برای رساندن پیامش به دستانی فهیم، خود را به موج های حادثه می سپارد و پیرانه سر راهی جهان احتمالات می شود...
" سر از ساحلی گرمسیری در آوردم / افتادم به دست بچه ای اخمو / دست هایم را از دست داده بودم / خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و / "
اما در این اثر راوی، نامه ( بخشی از تفکرات و وجودش ) را بر آب نیافکنده، بلکه از فرط استیصال و ستوه، تمامیت خود را بر امواج سرکش سپرده است تا شاید بر ساحلی فرود آید، که دست هایی نه چندان اخمو بازش یابد... در واقع بزرگ ترین خطر زندگی را برای دست یابی به ایده آل به جان خریده... اما درست همانند سایر تراژدی های حیات، این انتحار نیز با شکست مواجه می شود/ در واقع تمام زحمات و مشقاتی که در راه این سفر طاقت فرسا متحمل شده، نه تنها اجری در پی نداشته، بلکه به نتیجه ای بدتر منجر گشته... به طوری که مسافر ما، در شیشه حتی اختیار دست هایش را نیز از کف می دهد و محکوم به تبعیت از اراده ی دستان کودکی می شود که فاقد ذره ای نشاط و هستی کودکانه است... بنابراین خط بطلانی بر تمام آرزوی مسافر کشیده می شود... آرزو هایی که از نم این دریا و رنج سفر بخار کرده و در خود حبس شده اند..." هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود"
به گمان من یکی از بدترین حادثه هایی که ممکن است بر شخصی حادث شود، فقدان "اتفاق" و به تعبیری، گونه ای از حرکت در زندگیش است... در واقع محکوم شدن به تداوم حیاتی بی رنگ و بو که روی موج های تقدیر و قَدَر، تلو تلو خوران سرنوشت زندانیش را رقم می زند...
"روی همین موج ها / خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند/ رنگ موج ها از ترس ریخته بود و /"
به گمانم در این قسمت شعر/ بطری دوباره بر آب پرتاب می شود و سفری دیگر آغاز می گردد... اما این بار هولناک تر و خطرآفرین تر... بطوری که رنگ دریا هم حتی از این انتحار و از جان گذشتگی سفید می شود...
"آفتاب خم شده بود ته دریا /تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده / به خط غریبی در آمده بودم / افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل / آواز جاشوان غرق شده / قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد."
مسافر درست مانند کشتی شکسته ای که واپسین نفس هایش را بر کرانه ی بی انتهای دریا می کشد، در خواب و رویا هایش فرو می رود... خورشید رو به غروب است / درست مانند جان و زندگی مسافر محبوس در شیشه ای که به غروب زندگیش می رسد/ ارتباط سمبلیکی که میان غروب خورشید و پایان زندگی مسافر ایجاد شده، زیبا و مشهود است...
این نامه/ انسان، رو به مرگ است... و از شدت دردِ تمام خوانده نشده هایش و بی حاصلی تمام این تلاش، چون عقرب گزیده ای، به خود می پیچد و جان می کند...
برای شکستنِ وجودی شیشه ای، تکه ای سنگ هم کفایت می کند...
کسی همراه امید های نافرجامش در خود غرق می شود و می میرد... این پایان درد آور و غم انگیز چیز تازه ای در تاریخ بشری ما نیست... آدمیان زیادی اینگونه بر سنگ قبر ها شکسته اند...
------------------------------------------------------------------



معرفی و نقد «داوود در حنجره داشت»/اصلان قزللو

------------------------------------------------------------------
ویژه نامه ی « ویژه ی شناخت شاعرانگی و پاسداشت ادبی سعید مهیمنی »



+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/09/25 و ساعت 18:16 |

29 آبان سومین سالگرد بدرود شاعر بزرگ منوچهر آتشی است ، با شعری و خاطره ای از اولین دیدار با او یادش را گرامی می داریم.

 

یکی از اسب های سفید گم شده است  

 

 

به رسم خودم

اول می دوم دور سرم

تا نزدیکای قطبی مایل به جنوب

تا برسم به خط استوایی که در من کشیده ای

و بعد چند دانه اشک را

در فاصله ی حالا خیلی عمیق مان

پر می کنم

خالی تو را در کنارم حالا

در عکسی که در «آیینه ی جنوب» انداختیم

«داوود در حنجره ...»ام را

از حنجره ی زخمی تو دارم

سم اسب ها را با سوار بر شیهه ی که رفتی

جا گذاشتی در من

قبل از این که قلبت کمی مکث کند

بر عکسی که

چرا دست در گردن صخره ای تنها

یکریز نگه داشته گریه اش را

تا در دریای بوشهر بریزد

به«تماشا»ی آتشی که در «نسیم جنوب»انداخته ای آمده ام

با «کارنامه »ای در دستم

و خاموشی «آتشی»که نمیرد در دلم

چند چشم با لب های خمیده ی گریه

به من قرض دهید

تا بدوم زانو بریده در دشت های سرگردان جنوب

یکی از اسب های سفید

از امروز گم شده است

 (84/8/30)

 

 

 

 

 

 

 

یادی و خاطره ای از اولین دیدار

 

اندکی نزدیک به درازای ده سال ،پشت سرم را نگاه می کنم تا برسم به 76/1/31بوشهر،دفتر« آیینه ی جنوب»نخستین دیدار.مشتاقانه و با عشقی سوزان سه ساعت راه را کوبیدم از «دیر»تا دست های گرم و حضور صمیمی استاد منوچهر آتشی را در بوشهر حس نمایم.شعرهایش را آنقدر – به ویژه در دوران دانشجویی- نوشیده بودم که از درونم لب پر می زد.پر شده بودم از حضورش.وقتی به او رسیدم ، شعر امان نداد.در و دیوار آیینه ی جنوب را شعر فرا گرفت.پیش از این،سیاه مشق هایم را سخاوتمندانه در همین نشریه چاپ کرده بود.و گویا چند بار پدرانه حضور ناچیز مرا خواسته بود.این را بعدها یکی از شاعران و منتقدان بوشهری در «دوشنبه های نسیم جنوب»گفت. روبه روی آتشی-این پلنگ دره ی دیزاشکن- نشستن چه جرات و جسارتی به من بخشیده بود.چند تا از شعرهایم را با لرزشی در صدا برایش خواندم.نقد و تشویق های بی دریغ اش ،انرژی نهفته ای را در درونم به ودیعه نهاد، که هنوزا از آن آبشخور زلال تغذیه می کنم.چند داستان نیز همراه آورده بودم.بعدها شعرها و داستان ها را در آیینه ی جنوب چاپ کرد.

ادبیات معاصر را – بخصوص شعر- در خونم تزریق کرده بودند.سرنوشتم با شعر گره خورده بود و بی تابانه می خواندم.و سوال های بی شماری که داشت روح نازکم را درهم می شکست.بی قراری هایم را راجع به شعر معاصر و موج ها و نسل های شعری در قالب چند سوال برایش فرستادم.با حوصله و صمیمانه یک صفحه از آیینه ی جنوب را به پاسخ سوال هایم اختصاص داد...و بعدها که با «نسیم جنوب» بر ادبیات عطش زده ی بوشهر وزید، باز هم همکاری ام را ادامه دادم.این که شعر جوان بوشهر ، قابلیت های بسیاری را از خود نشان داده و چهره های تازه نفسی در شعر امروز جنوب قد برافراشته اند، بی شک سایه ی پدری مهربان- با تمام نامهربانی ها که دید – و استادی دلسوز چون منوچهر آتشی بر سر داشته اند.حالا آن ها حضور آتشی را ادامه خواهند داد.

با مرگ«باقر»همراه با خانواده ی داغدیده اش به تهران رفت و شد دبیر شعر «کارنامه» . اولین مجموعه شعرم را «داوود در حنجره داشت» به صورتی مختصر در کارنامه معرفی کرد.و بعد کتاب «فایز دشتی »ام را به حضورش رساندم. و حالا صدای آشنای آتشی بود که از فاصله ی تهران تا «دیر» این طور شنیدم:« ......کار بسیار خوبی است.»گه گاهی که دلم دلتنگ کلام روشنش می شد ، حال و احوالش را تلفنی جویا می شدم.عادت کرده بودم به صدایش.در پشت صدای خش دارش عظمت روح اساطیر ایرانی و خروش موج های دریای بوشهر را حس می کردم.

برای پایان نامه ی دانشگاهی ام که راجع به «زندگی و شعر محمد رضا نعمتی زاده»، نخستین شاعر نیمایی سرای جنوب ، دوست دیرین آتشی بود،بی دریغ و با حوصله ای درخور ستایش به سوال هایم در این زمینه در چند صفحه پاسخ داد و مرا شرمنده ی محبت های همیشه اش نمود.آتشی دانسته هایش را سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار می داد. وی در یادداشتی که یک هفته قبل از کوچ نابهنگامش به برگزار کنندگان همایش چهره های ماندگار نوشته بود،فروتنانه و صمیمانه نوشت:« ...این قلم کوچک ، و امروز خسته تا آن جا که در توانش بوده به گمان خود در راه خیر و روشنی و ایمان به سر دویده و از نثار هرچند اندکی یافته ها و دانسته های خود به پای هنرجویان هرگز دریغ نورزیده.»

استاد همیشه ام ،یک جلد از کتاب تازه چاپ شده ام «باباطاهر همدانی»را در چند سطر پیشکش حضور گرمتان کرده بودم و امروز و فردا کردن هایم و گرفتاری های زندگی و تنبلی های من سبب شد که نتوانم به حضورتان بفرستم و حالا می بینم که دیگر چه زود دیر شده است.ببخشایم شاعر «فراقی » ها ،ببخشایم شاعر «گندم و گیلاس» ، ببخشایم.

نه ، آتشی نمرده است .آتشی تا همیشه فروزان و روشن است. من آتشی را ، هما ن گونه که خود درباره ی « زنده یاد نعمتی زاده » گفته بود «در خود زنده می دارمش.»

 

 ( به نقل از :هفته نامه ی نیم روز، آذر86،شماره ی 48 )




گریه های صندلی(سیری در مجموعه ی داوود در حنجره داشت)/مجتبا یاوری

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/08/27 و ساعت 17:59 |
به کاغذهای در دستش نرسیدم
به دست های کاغذی اش
که افق را در چشم هایم مچاله کرده است
رنگ آمیزی گریه های چسبیده بر پلک هایم
سردی شکاف روحم را نمی پوشاند
سنگین بود و
فقط دست هایم را خمیده تر نگه می داشت
نام گلی بیخ گلویم حلقه شده
اشاره های انگشتم دیگر مال من نیست
افق خط آلود
سطرهای بلندش را متوقف کرده است
برای ترمیم تصادفی که
در خطوط پیشانی ام رخ داد
زخم هایم را به تعویق می اندازم
زیر دندان کوسه های گرسنه هم
فکرهای پریشانم را به تو خیره می کنم.





خوانشی بر این شعر از نگاه آقای باقری فر


سلامی گرم به شاعر نو پرداز و خوش سخن/ جناب آقای مصطفا فخرایی...
به ادبستان آن حضرت شرفیاب شدم، در آن منظرگاه معنوی به دریای خروشان و پرتلاطمی رسیدم که مرا در ساحل بلند و طولانی خود به منت جای داد. اندک زمانی از آن مهمانی زیبا بهره مند و مستفید گردیدم و با آن دریای پر تلاطم و مواج همدم شدم.
اگر چه شعر معرفت ذاتی شاعر را بیان می کند و ذائقه ی شعری، وجودی ست که جلوه های معنوی و رحمانی انسان آن را هدایت و رهبری می کند، و نگاه اصلاح گرایانه ی هر شخصی نمی تواند چندان راهبردی برای شاعر به ارمغان داشته باشد. اما همیشه تعامل فکری در جوامع بشری در جهت فرا گیری و ادراک علوم و نایافته هایی بوده است که به مرور در شکل گیری تمدن و فرهنگ و ادب تأثیر گذار بوده است.
لذا با این که می دانیم پیچیدگی مفاهیم، در شعر اشتیاق و لذت خواندن شعر را کم رنگ می کند و گاهاً فکر و اندیشه ی مخاطب را به بیراهه می برد، اما این خصیصه به شاعر امکان می دهد که اندیشه های ظریف و حساس خود را در پوشش مفاهیم چند گانه و قرینه سازی ها و نیز واژگان ترکیبی به خواننده بفهماند. شاید صاحب نظران این را یک ضعف در وجود شاعر بدانند و بگویند که شاعر نتوانسته است به زبان ساده و روان روزبسراید. اگر این گونه باشد اشعار و ابیات کلاسیک ادبیات ما نیز در معرض ایراد و اتهام خواهد بود، که در این خصوص همه اذعان داریم که تفسیر دروس فارسی در مدارس و دانشگاه های کشور، خصوصاً غزلیات و عروض.... برای دانش آموزان و دانش جویان بسیار زمان بر و کسل کننده بوده و می باشد.
اشعار پر معنی و ژرف اندیش جناب آفای فخرایی نیز از آن دسته اشعاری ست که خواننده را به تعمق و تلاش برای رسیدن به چشمه ی جوشان درون نگاه شاعر وا می دارد و غور در ترکیبات و استعاره ها، ذهن جویای موسیقی و ترنمات درون یک شعر را به حاشیه ی یک اثر می کشاند و خواننده را از لذت و گیرایی مخدری که شعر بر روح زخم خورده ی او اثری زنده و ماندگار خواهد گذاشت، محروم می کند.
هر شخصی که بتواند در وجود و ذهن خودش و بر فکرش و یا صفحه ای از کاغذ طرحی از یک سخن را ترسیم کند، به یقین می داند که این شعر مجموعه ی چندین طرح و تصویر است که در ذهن خلاق شاعر شکل گرفته و در ابعادی متفاوت به عرصه ی ظهور رسیده است. این نقوش و خطوط و سایه هایی که ذهنیت شاعر را به دنبال خود کشیده است تابلو بزرگی از یک نقاشی و طرحی ست که اگر شاعر توانایی برجسته نمودن و آفریدن آن را داشت، می توانست از آن کمک بگیرد و رسالت گفتاری خویش را به تصویر بکشد.
اگر به صف آرایی هر طرح که سعی بر این دارد خودش را به دیگری مقدم بدارد بپردازیم، شاید بتوانیم با اندیشه های شاعر نزدیک تر شویم.
به کاغذ های در دستش نرسیدم/ به دست های کاغذی اش
تصور می شود که بین جسم و جماد و موجودی جاندار و بی جان تردیدی در دل شاعر ایجاد گردیده که هم به حرکت و پویایی اشاره شده است و هم به ایست و واماندن و نرسیدن. دست های کاغذی دست هایی می تواند باشد که غرور و عشق را به جای گذاشته است.
که افق را در چشم هایم مچاله کرده است.
این همان نگاهی ست که از رویه و جسم کاغذی عبور کرده و در افقی دوردست کم رنگ و محو می شود و افق در دیدگانش فرمی ناپسند می گیرد.
رنگ آمیزی گریه های چسبیده بر پلک هایم
سردی شکاف روحم را نمی پوشاند.
شاعر همه ی رنج های زمینی اش را در طرح و قالبی از اشک ها و گریه های رنگ آمیزی شده به تصویر کشیده است و آن ها را در ناباوری بهانه ای برای زخمی که به درونش وارد شده و ترمیم ناپذیر است نظاره گر است.
سنگین بود و
فقط دست هایم را خمیده تر نگه می داشت

طرحی دیگر از انسانی که با دستی خمیده تسلیم یک پدیده ی غیر منتظره شده است.
نام گلی بیخ گلویم حلقه شده
می توان تصور کرد که یک گل راه نفس یک انسان را مسدود کرده. گلی که مظهر زیبایی و عشق است خاری ست در گلو. و یا باز می توان گلی رونده را در نظر گرفت که در عین حالی که دوست است اما پیچک وار بر گردن شاعر در حال پیچش است تا آن جا که راه را بر نفس او می بندد.
اشاره های انگشتم دیگر مال من نیست
انگشت اشاره، انگشتی ست که یا چیزی را نشان می دهد و می شناساند و یا این که یک واقعه را به ثبت می رساند. اتفاقی که شاعر را ناخواسته به آن سوی سوق می دهد.
افق خط آلود
این هم یک طرح زیباست. افقی که می توان آن را هاشور زد و یا با خطوط مختلف آن را تماشا کرد.
افق خط آلود
سطرهای بلندش را متوقف کرده است
طرح دیگری از ذهن حساس و دل آزرده ی شاعر است. به راستی افق در کجای دنیا شکل می گیرد؟
برای ترمیم تصادفی که
در خطوط پیشانی ام رخ داد
زخم هایم را به تعویق می اندازم
خطوط پیشانی دارای نشانه و علائم خاصی ست. گاهی اخم است ، گاهی ترس است ، گاهی کینه و گاهی نفرت است و گاهی ابرو بالا انداختن و فخر و غرور است. اما طرح تصویری که شاعر به آن اشاره کرده چه می تواند باشد؟
شاید این طرح چهره ای باشد که با خطوط شطرنجی پر شده باشد. خطوطی که هر کدام زخمی کهنه و ترمیم نیافته باشند.
زیر دندان کوسه های گرسنه هم
فکرهای پریشانم را به تو خیره می کنم.
در این وادی پر افاده که .........، شاید شاعر به آینده اش می نگرد و شاید هم در دوردست ها دل به تولد نوزاد عشق سپرده است    




خوانشی بر این شعر از نگاه آقای سهولی


واژه های نشسته درشعر و تصاویر ایجادشده بیشترازیک مسیرفکری وعقلی پیروی می کنند تا ازتصاویرعینی. تابلویی که شاعردراین تصاویر ترسیم می کند مه آلود است مانند شی ای سفید روی زمینه ای سفید آن هم ازمنظری دور. ازاین چشم انداز که گاهی وسیع ، گاهی عمیق، گاهی دور گاهی نزدیک می شود به آسانی نمی توان سایه روشن ومسیرانتزاعی شعر فخرایی رادریافت . به ویژه درگزاره های آغازین شعر که ازلحاظ زبانی فوق العاده هستند و کاش این مهارت همه ی شعررا از این گونه فضای مه آ لود برخوردارمی کرد.هرچند در کل متن زبان بیش ازمعنا خودنمایی می کند . اماهرچه به پایان شعرنزدیک می شویم این کاستی بیشتر حس می شود.
چه عنصر یاعناصری باعث شده است زمینه های آغازین شعر شاعرانه ترباشد؟
شاید دنبال کردن مسیرعقلی توام با رنگی ازاستدلال درخلال ارائه ی تصاویروبهره وری  اززبان این امکان را پدید آورده  باشد.
درجدال این استدلال وتصاویری که درپی آن می آید شاعربیشتربه تصاویرذهنی متکی است ودرگیرودار این مسیر است که شروع شعر با بندهای پایانی تفاوت می یابندوشعردرکلیت خودبه فضای تصویری پرتاب بیشتربسنده می کند.
البته گزاره هایی درمیان شعرهستند که گاهی می خواهند مانند گزاره های آغازین شعر ازمسیر عقل واستدلال توام باتصویر پیروی کنند که ادامه نمی یابند وفضاها منقطع به نظرمی رسد گزاره های جانداری چون:
"
اشاره ی انگشتم دیگر مال من نیست"
البته درمحورعمودی شعر نوعی ارتباط به چشم می خورد که باکنایه هایی که درسطرهای افقی شعرروی می دهد این ارتباط گسسته می شود.فخرایی بامهارت خاصی ازشیوه ی زبان درمحورهای افقی شعرمعنای مرتبط عمودی شعررا به تعویق می اندازد وشعردراین کنش وواکنش های عمودی –افقی فضاپذیرمی شود.شاید فخرایی بااستفاده ازصنعت کنایه درشعروایجادگره درفضا ی غیرمستقیم عمودی –افقی شعرنوآوری می کند.
البته درکار فخرایی به کارگیری عناصرزبان بسیار حائزاهمیت است زیرا فخرایی به کاربردن این عناصر-هرچند گاهی این گونه نیست-نه به قصد بیان موضوعی به کار می گیرد بلکه جهت برجسته سازی در مقابل فرایندخودکاری زبان صورت می دهد.


 




خوانشی از خانم سارا محدث


"به کاغذ های در دستش نرسیدم/ به دست های کاغذی اش... "
کاغذ های دست، حکایت از جدایی دو عنصر کاغذ و دست دارد... اما در مرحله ی بعد دست ها از جنس کاغذ می شوند یعنی به یگانگی با وجود کاغذ می رسند و به هیبت آن در می آیند...
تصویری که از این شعر در مخیله ی من نقش بست/ انسانی ایستاده با دستانی گره کرده با بغضی در گلو بود که بر افق خیره گشته و با نامی که به زیبایی یک گل است خود را در غمش حلق آویز می سازد...
زمانی که صورت در رنج و غم باشد، خط افق هم حتی به اعوجاج می رسد... مانند خطوط صاف صورت که به هنگام غمگساری مچاله می شود/ و رابطه ای که میان دست های کاغذی و افق مچاله شده مشهود است... یعنی پنجه های کاغذی و در هم فشرده ای که مچاله می شوند ...
این اشک ها و پلک های سنگین نه تنها موجب تسلی و آرامش نگشته اند بلکه درد را افزونی داده اند/ نامی که به زیبایی یک گل است، بغض گلو گشته و مانند حلقه ی دار، مجرای تنفسی قربانیش را در خود می فشرد...
 "اشاره ی انگشتانم دیگر مال من نیست"
 اشاره ایست به سلب اختیار و از خود بی خود شدن، در واقع راوی چنان از خود گذشته که حتی اشارت انگشتانش نیز به وجود خودش دلالت نمی کند...
"افق خط آلود/ سطرهای بلندش را متوقف کرده است / برای ترمیم تصادفی که / در خطوط پیشانی ام رخ داد / زخم هایم را به تعویق می اندازم"
خط های صافی که مضرس می شوند و تیز گوشه/ درست مانند خطوط نوار قلب و قلل یک سلسله جبال... خطوط در هم شکسته ی افق وصف الحال پیشانی تحت فشار و در هم پیچیده کسی ست که بر افق خیره گشته و از شدت اندوه دندان به هم می ساید... در حقیقت افق آیینه ی فردی شده است که او را خیره گشته...
در نهایت هویدا می شود که این افق همان نام گل است (زیرا در واپسین کلمات، افق" تو" خطاب می شود) و این افق/ نام گل، انعکاس کسی ست که اینک چشمانش را گریه می کند... یعنی اگر بخواهیم از دیدگاه عرفان نگاه کنیم، عاشق و معشوق آیینه ی یکدیگر گشته اند.


+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/07/21 و ساعت 16:35 |

در کجای دل کوچکم
جايت رابيندازم که جا بگيری
يک نفس با پای اسب دويدم و
جز غبار چيزی از گرد راه نديدم
غروبی که در چشم هايم می سوزد
تصميمی به شب شدن ندارد
و ستاره ای که از خواب آسمان پريده بود
لبم را زيرلب زمزمه می کرد
چشم هايم با شتاب لنگه به لنگه
نگاه می کردند
چيزی از غيبت باد نگذشته بود
هندسه ای تمام مساحتش را
در مسافتی بلند به پای نهالی ريخته
و سرمايی که
صدای حلقوی اش از ديوار بالاتر نمی رفت
در کجای اين گلدان شکسته
جايی برای مردن بود؟





برای شرکت در نقد و بررسی  این شعر به خانه ی نقد سری بزنید.


خوانشی بر این شعر از نگاه آقای محمد محمدزاده

من فکر می کنم در دنیای ادبی امروز جناب فخرایی از محدود شاعرانی باشند که از دریچه جان شعر می گویند. دریچه ای که آتشی بزرگ نامش را حال سرایش و شاملو گوهر جان و فروغ فراخزاد چیزی که انسان را آرام و راحت می کند نامیده اند.
از دریچه روح و جان سرودن و زلال و پاک و صمیمی شدن کار ساده ای نیست و به آسانی به دست هر کس نمی افتد. من با توجه به این که این شاعر بزرگ را از نزدیک ندیده و رفتار و ساختار روانی این دوست را درک نکرده ام نمی توانم تصویری به قاعده از این شاعر ارجمند ارایه بدهم. ولی بی گمان ایشان منزل های متعددی در زندگی ادبی خویش پشت سر گذاشته اند تا به این جا رسیده اند که اکنون دردمندانه از عشق و درد و فراق،این واژه های مقدس می سرایند.
شعر در جان فخرایی ریشه کرده است و بی تردید این ریشه نهال و روزی درخت و روزگاری زندگی و وجود این شاعر را زیر سایه خود خواهد برد اینک در ماه بهار قرآن به تماشای دسته گل دیگری می نشینیم که فخرایی عزیز در باغ وبلاگ شان کاشته اند .
شعری با نام: در کجای دل.
در کجای دل کوچکم/جایت را بیندازم که جا بگیری

 

آیا به راستی این دل کوچک است که جای آن عزیز از دست رفته ندارد یا خیر؟بی گمان این دل روزی بزرگ بوده است به قد و قامت دریا، به وسعت دنیا و میزبان یاری عزیز و دلداری دردانه بوده است. ولی گویا یک رویداد ساده آن نازنین رعنا آن روح آسمانی که اکنون دل شاعر در حسرتش ذره ای شده است ،از دست شاعر می گیرد. جریانی که در نیمه دوم شعر شاعر با زبانی ساده،شاعرانه اما سمبولیک از آن یاد می کند.از دست رفته ای که هر روز سوز فراقش بیشتر و بیشتر و دل شاعر در حال انتظار کوچک تر و کوچک تر می شود.
یک نفس با پای اسب دویدم و/جز غبار چیزی از گرد راه ندیدم
شاعر به یاد می آورد که چه روزهایی و با چه نیرویی به دنبال آن عزیز از دست رفته رفت و تاخت. آن هم نه با نیروی معمولی که در مقایسه همچو یک اسب می تاخت ولی در دنیای امروز چرا اسب؟این دیگر ارتباطی به فخرایی ندارد به اصالت شعر بر می گردد زیرا شعر همیشه می پسندد که پاکیزه باشد،طبیعی باشد و آنچه که به ذاتش نزدیک تر است می پسنددچه چیزی بهتر از اسب؟.
ولی حسرتا که جز غباری از آن گلبرگ بر باد رفته چیزی نیست.
   
غروبی که در چشم هایم می سوزد/تصمیمی به شب شدن ندارد

 

 در ادبیات مشرق زمین غروب را کانون غربت می دانند و بیشتر از غروب به عنوان شام غریبان یاد می کنند. اکنون فراق یار چون غروبی سنگین بر دل کوچک شده و جان دردمند شاعر سنگینی می کند و تحمل این بار گران طاقت فرساست و دریغا که این غروب از آن غروب هایی نیست که در مسیرش قلمرو شبی باشد و بامدادی.

 

و ستاره ای که از خواب آسمان پریده بود/لبم را زیر لب زمزمه می کرد
جان شعر این جاست و به حق فخرایی این جا معجزه کرده است. کاری فوق العاده شعر.ستاره با آسمان مشکلی ندارد این ستاره یک ستاره عزیز است. ستاره ای است عاشق، سال ها نگاه های شاعر بر کناره های غروب دیده است.سال ها زمزمه لب های شاعر که در فراق یار نالیده اند شنیده است. طبیعی است که باید خواب از سر چنین ستاره ای بپرد. مگر یک ستاره عزیز یک ستاره عاشق که در قلب عاطفه آسمان زندگی می کند می تواند نسبت به یک غریب تنهای منتظر که با دل کوچکش دنیا را و آسمان را به یاری می طلبد بی تفاوت باشد. او اکنون با رها کردن آسمان و خواب هایش به تسلی دل غم زده شاعر ما پرداخته است. آنچنان چشم در چشم دل شاعر ما است که در روشنای وجودش حرکات لب های شاعر تابانده می شود و یا ناخواسته به تقلید ادای حرکات لب شاعر می پردازد و شاعر با چشم خویش می بیند که ستاره نه زمزمه اش را بلکه لبش را زیر لب زمزمه می کند.
چشم هایم با شتاب لنگه به لنگه/نگاه می کردند
سر گذشت غریبی است سال ها است که چشم هایی در مسیری غبار آلود بی توقف نگاه می کنند، اما دریغا که این چشم ها اکنون خسته شده اند. چشم های خسته به یاری هم می شتابند و قبل از نابودی و نابینایی با شتاب خستگی را از همدیگر می گیرند و مثل کسی که دستش را روی یک چشمش می گذارد تا با چشم دیگرش ببیند. اکنون این چشم های شاعر هستند که با شتاب و به صورت خودکار این کار را می کنند تا شاید در آخرین لحظه مژده ای از آن یار گم شده به قلب شاعر برسانند.

 

. تا این جای شعر از حال و روزگار شاعر بعد از آن اتفاق سخن گفتیم اما در قسمت دوم این شعر زیبا شاعر قصد دارد با زبانی سمبولیک ما را با صورت حادثه آشنایی بدهد برای زیبایی بیشتر شعر، شاعر به صورت کنایه سر گذشت نهالی که به صورت غیر متعارف و غیر طبیعی زندگی اش را از دست داده است بیان می کند.
تصور بفرمایید در یک سرمای تند و سوزان همراه با بادی سرد نه تنه یک نهال حتی یک درخت از پای در می آید و این چیزی است طبیعی اما شگفتا که عزیز دل شاعر ما نه تنه در معرض سرمای شدید نبود بلکه زیر سرمایی از میان رفت که صدای حلقوی اش از دیوار با لا تر نمی رفت اما چرا صدای حلقوی؟ توضیح خواهم داد.
اکنون بعد از این مقدمه به سراغ شعر می رویم.

 

چیزی از غیبت باد نگذشته بود/هندسه ای تمام مساحتش را/در مسافتی بلند به پای نهالی ریخته/وسرمایی که صدای حلقوی اش از دیوار بالاتر نمی رفت/در کجای این گلدان شکسته/جایی برای مردن بود؟

 

 باد که محرک سرما است تمام شده است یک گلدان بزرگ با ابعاد هندسی،زیرا اشکال هندسی علاوه بر زیبائی دارای استحکام بیشتری نیز هستند تمام مساحتش را یعنی فقط این گلدان برای این نهال درست شده است در مسافتی بلند پای نهالی ریخته که همه این ها حکایت از این دارند که این نهال در معرض هیچ جریانی که بخواهد به مرگش بینجامد نبوده است و از سرمایی سخن گفته می شود که فقط به صورت معمولی در محدوده ی حجم گلدان بوده است بطوری که صدا و فشار این سرما از محدوه ی گلدان بیرون نمی رفت. صدای حلقوی سرما که اشاره ای است بسارشاعرانه منظور همان ارتفاع لوله مانند هر چند هندسی یا حلقوی که در ارتفاع تا قامت نهال پوشانده است می باشد و سرما وقتی که از آن بیرون می زند صدایی می دهد که از یک حلقه بیرون می آید.حال در چنین فضای مناسبی که باد نیست و سرما نیست و گلدانی با این ویژگی از این نهال حراست دارد و فضای مناسبی برای زندگی یک نهال مهیا است چرا مرگ؟
شاعر دیدگاه جهانیان را
به قضاوت می خواند که در کجای این زندگی که در کجای این محیط که در کجای این گلدان که اکنون ازغم مرگ نهالی که در قلبش زندگی می کرده است فرو
پاشیده،فرسوده و شکسته شده است جایی برای مردن بود؟





خوانشی بر این شعر از نگاه آقای حسن سهولی


 

شعرحکایتی است که از آن دورهای دور اتفاق افتاده است. شروع شدن این حکایت با حرف اضافه ی"در"نشان دهنده ی این است که شعر دنباله اش جا مانده است. دنباله ی شعر هم دل شاعراست که شکسته وجایی برای فراموشی یامردن خاطراتش نیست وخاطرات شاعر هم که خود همین شعراست که درعین وجود درعدم ونیستی است به همین دلیل شاعربا پای اسب می دودوجزغبارچیزی ازگرد راه نمی بیند.

"یک نفس باپای اسب دویدم و

جزغبارچیزی ازگردراه ندیدم"

و زمان ومکان هم خیلی کوتاه وزودگذراست اما نمی گذرد!ولی سخت وسوزنده است.

غروبی که درچشم هایم می سوزد"

این فضای زمانی حاکم برشعرعجیب است. باتوجه به این که روز و یا پایان روز-همان"غروب"-ازشب بهتراست ،اماشاعر غروب راسوزنده می داند که تصمیمی به شب شدن ندارد یعنی شاعردوست می دارد-هرچندغروب بهتر از شب نمایان است-غروب با آمدن شب زود به پایان برسد و ازبخت بد و یاخوش اقبالی شاعر ستاره از خواب آسمان پریده است

وستاره ای که ازخواب آسمان پریده بود

البته زمان پریدن ستاره از خواب آسمان بسیار دورتر از زمانی است که شاعردوست داردغروب تصمیمش را عملی کند.

 

-زمان فعل ماضی بعیداست-این ستاره گویا می تواند ناگفته های شاعر را زمزمه کند و باشاعر یکی شود این است که شاعر با دو زمان حال وگذشته ونوعی دیگر از زمان گذشته (گذشته ی دور)فضای زمانی حاکم برشعررافضایی متفاوت خلق کند.

این حرف اضافه ی "در"زمان حال راباگذشته وگذشته های دور پیوندمی دهد و دراین پیوندها است که تمام یا قسمتی ازخاطرات شاعر جز این شعر در زمان ومکانی خیلی رمانتیک وبدوی رقم می خورد و این شگرد تقریبا همیشگی شاعردر پدیدآوردن فضاها و تصویرهای شعری است که هرکس رابا فضای متفاوتی روبرو می سازد اگرشاعرفعل های شعررایکسان می کردشعرازچنین فضاهایی دور می شد و ازحجم آن می کاست.

دومصراع پایانی شعر استفهام انکاری است که بافعل های گذشته به پایان می رسد

"درکجای این گلدان شکسته

جایی برای مردن بود؟"

که شاعرگزارش آن رادرمیان شعر خیلی قبل ازآن که به پایان برسد داده است وگلدان شکسته ی شاعر که جایی برای مردن درآن وجود نداردهمان هندسه ای است که تمام مساحتش دروسعتی بی اندازه به پای نهالی ریخته است!

"هندسه ای تمام مساحتش را

درمسافتی بلندبه پای نهالی ریخته"

یعنی نهال معشوقه ی خیالی شاعرکه او دلش راباتمام وجودبه پایش ریخته وتقدیمش کرده درگلدان شکسته یادل شکسته ی شاعرکه"به صدهزاردرست می ارزد"جایی برای مردن ندارد!فعل درمصرع"هندسه ای تمام مساحتش را/درمسافتی بلندبه پای نهالی ریخته"وجه وصفی است که باماضی بعیداز گذشته ی دورشاعرخبرمی دهد و شاعر در زمان حال باآن گذشته ی دور پیوند خورده است.

 

چند مصرع درشعر وجود دارد که وازه های با صلابتی در دیواره ی آن گذاشته شده ومصراع هارا بسیار زیباکرده است مانند:

 

"غروبی که در چشم ها یش می سوزد/ستاره ای که از خواب آسمان پریده بود/لبم رازیرلب زمزمه می کرد/صدای حلقویش از دیواربالاترنمی رفت"

این صلابت درگروه قاعده ی همنشینی وازه هاست و نمی توان وازه ای رابه تنهایی بیرون ازاین قاعده مثال زد.اما بعضی ازوازه ها درتقابل باهم داری حشوی ملیح هستندکه به نظرنمی آید آسیبی به شعر بزنند.فضای شعر نیز باهمه ی وازه هایش در کنترل شاعرنیستند.

اما نوستالزی حاکم برشعرگر چه ویزه ی جغرافیایی است که شاعردرآن نفس کشیده اما که حدس آن برای کسی که جغرافیای زندگی شاعررا نمی شناسد مشکل است واین هم مدیون زبان وساختارشعر است. هر چند وازه ها گفتاری و زبان روایت های گوناگون دارد.

شعر با حرف اضافه در مصراع اول شروع می شودوباحرف اضافه درمصراع پایانی خاتمه می یابد که جای حرفها دارد.

آیا زبان وفضای شعر به گونه ای است که شاعرراازنام گذاری شعر مستاصل کرده باشد؟







خوانشی بر این شعر از نگاه آقای بهمن باقری فر

شعر حرفه و شغل نیست، پرورش اندام و جسم نیست که با نظر من مسیرش عوض شود. شعر انقلاب درون است که از اعماق وجود شاعر می جوشد و بر جان او چه فشار هایی وارد می شود تا تحول و دگرگونی وجودش را بر کاغذ بیاورد و به همان شکلی که درد در استخوان جانش حس می کند ،آن را بیاراید. و برای همین است که شعر می خوانیم و لذت می بریم، و می خوانیم و می دانیم. اگر به غیر از این باشد، آن چه که به عنوان شعر نگاشته می شود، شعر نیست. و تلاشی است برای شعر گفتن. وقتی که سعی می کنیم این گونه بسراییم نباید انتظار داشته باشیم، چیزی بی عیب و نقص باشد.
اصولاً شعر برای لذت بردن و شاد شدن نوشته نمی شود. شعر برای بیان رازهای پنهان درون انسان است. و بزرگترین معمای درون هر انسان، شخصیت اوست که شکلی پیچیده و بغرنج دارد. حتی خودش هم راز مجهول درونش را نمی داند و نمی شناسد.
برای همین است که او یک نفس با پای اسب می دود و جز غبار راه به چیزی نمی رسد. او دوست ندارد به نهایت برسد. میل به درجات و مراتب عرفانی او محدوده و مرزی ندارد. دوست ندارد به پایان برسد و همین یک ذره غباربرای ارضای خواسته های روحی و درونی اوکافی ست. و راز عشق هم همین است. راه عشق راهی بی پایان است، اگر به نقطه ی پایان برسد، عاشق به مرگی ناگوار مواجه خواهد شد که برایش غریب و  ناشناخته است.
و غروبی که در چشم هایم می سوزد ، تصمیمی برای شب شدن ندارد.
کسی نمی داند که در آن غروب سوزناک و سوزاننده ی جان و بینایی او چه اسراری نهفته است. و چرا انتظار می کشد تا شب فرا برسد. شاید آن شب شبی بلند و طولانی باشد. شبی که در آن حادثه ای به وقوع پیوندد و ستاره ای بسوزد و جهان را سراسر بلرزاند. کسی نمی داند چرا ستاره از خواب آسمان بیدار شده بود و چه چیز با شاعر زمزمه می کرد. و معلوم نیست که انتظار کشیدن شاعر برای باد و غیبت آن برای چیست؟
اما همیشه احساس و شوریدگی دل ما به ما کمک نمی کند که زیباترین تراژدی دل خودمان را فریاد کنیم و به گوش هم دل های خودمان برسانیم. و گاهی این خلق زرنگار آن گونه با درد و آه پا بر قلمرو دنیای بیرون می گذارد که هم شکل و قیافه اش ناپسند است و هم حرفی برای گفتن ندارد. که در مورد این اثر مصداق ندارد.


 
+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/06/18 و ساعت 22:20 |

نمی شود از این آب ها کشتی  ساخت

و رسید به خشکی پوست درخت

انگار چیزی مثل هیچ

در سطح رگ هایم رخ داده است

و گسستی عمیق بین من و من هایم

پیوند خورده است

 مثل پاییزهای درخت

آرام آرام

دلم برایش تنگ می شود

و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود

 در عینکت بخواب

اگر جهان را هر طور نبینی

از چیزی کم نمی شود

چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز

به روی خود بست

تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند

فشرده ی دردبودم و

در پوست سنگ هم نمی شد گنجید

با اطراف خود لال بودم

و مثل نقطه ای فقط

می توانستم معنای واژه را روشن کنم

 پله ی اول شب است و

تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید

 

 

خوانشی بر این شعر از نگاه آقای محمد محمدزاده

 

شعر( نمی شود ازاین آب ها ...) از جناب فخرایی شعری است عرفانی و سر گذشت انسان است .انسانی که پس از یک درگیری طولانی میان انسان خویش و من های اعتباری و کاذبی که زندگی و محیط بر او تحمیل کرده است.به این روشنی و تجربه رسیده که دیگر نمی توان به سراب ها و خیال ها دل داد و تسلیم ماجراهایی بود که چون آب هایی دور تا دور انسان فرا گرفته اند و انسان بی آنکه بداند غرق مسایلی است که طی سال ها در جریان زندگی بر او تحمیل شده است و فکر می کند که به راستی جزء ذات و هستی اوست.شاعر در این شعر زیبا با موفقیت توانسته است که به این سیر و سلوک بپردازد و انسان خود را تا آخر راه تا سر زدن خورشید روشنی و آگاهی بدرقه نماید. ما ضمن تبریک به این شاعر ارجمند خوشحالیم که اینک گام به گام بدرقه کننده ی او در این راه می باشیم.

 


(نمی شود از این آب ها کشتی ساخت/ و رسید به خشکی پوست درخت/انگار چیزی مثل هیچ/در سطح رگ هایم رخ داده است/و گسستی عمیق بین من و من هایم/پیوند خورده است)

 


شاعر پس از ماه ها خویشتن داری و مراقبت دریافته که به راستی چیزی از او باقی نمانده و درخت انسانیتش در ساحلی دور افتاده و دور از مراقبت های ویژه به خشکی و فراموشی افتاده است و یک سستی و پوچی در مرکز جان و شریان های حیاتش رخنه کرده است.اکنون قصد دارد پس از سال ها دوری و فراق به خویشتن خویش برگرد و انسانیتش را بشناسد.اما با نگاهی ساده می بیند که اسباب و آلاتی که تا کنون از زندگی و محیط خویش گرفته است،هرگز نمی توانند کشتی نجاتی برای او باشند و از این آب های ساخته و پرداخته ی ذهن به ساحلی دلخواه برساند.

 

 این آگاهی ابتدایی به او کمک می کند که نگاهی عمیق تر به خویشتن داشته باشد و بیشتر متوجه من های کاذب و پهلوانان پنبه ای که تا دیروز به عمق جانش تاخته بودند و میان رگ پوستش جولان می کردند  بشود.اینک متوجه هیچی و پوچی آنان حتی بر عضلات و رگ هایش می شود و شاهد گسستی میان انسان اصیل او و من ها و شخصیت های پوچی که اجتماع و زندگی بر او تحمیل کرده اند می گردد.برای نخستین بار در می یابد که این شخصیت های اعتباری هر گز از ذات و سرشت او نبوده اند و از همان ابتدا یک جدایی میان من واقعی و من های کاذبش پیوند خورده است و ماجرای این جدایی که با بیانی بسیار شاعرانه مطرح شده است، هرگز اجازه نداده است که انسانیت او مغلوب قشر ها و حجاب هایی بشوند که آینه ی انسانیتش هر روز تاریک تر می کرده است. اکنون با شناخت این مرز و سامان،برای لحظه ای آزادی و رهایی خود مجسم می کند و آرزو می کند مثل درختی پاییز زده باشد که همه ی تعلقاتش و همه ی شاخ و برگ های اعتباری اش ریخته باشد و لخت و عریان از نو جوانه بزند و پاک و خالص بروید.برای لحظه ای متاثر می شود واحساس غربت و دلتنگی می کند.عشق می ورزد که چه زود تر به زیبایی واقعی اش بر گردد.آرام آرام انسان می شود گریه می کند و به یاد روزهایی می افتد که چه آسان از دست داد و متوجه مسیر طولانی و غبار راه و پیری خود می شود.

 

 

 

(مثل پائیزهای درخت/آرام آرام /دلم برایش تنگ می شود/ و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود)
شخصیت های اعتباری که در طول زندگی، انسان را فرا می گیرند و ظاهرا جز ذات انسان می شوند و عنان فکر و اندیشه ی او را در دست می گیرند،همیشه برای ماندگاری خویش توجیهاتی دارند و سعی می کنند که برای بقای خود انسان را قانع کنند. اما شاعر که اکنون توانسته است میان ذات خویش و منش های اعتباری اش قرار بگیرد.خطاب به شخصیت بیگانه ای که سال ها بر او حکومت کرده است و اکنون به یمن آگاهی او را نیمه جان و در آستانه ی کوری می بیند.کنایه وار می گوید برو که دیگر وجود تو و اندیشه ی تو و هر قضاوتی که در باره ی جهان داشته و یا نداشته باشی بیهوده و بی فایده است.
(در عینکت بخواب/اگر جهان را هر طور نبینی/از چیزی کم نمی شود)

 


اما شخصیت بیگانه که تا آخرین لحظه برای ماندگاری خود دنبال راه و چاره ای است.در واپسین لحظه های زندگی اش بار دیگر به غور تفکر می پردازد تا توجیهی و تعریفی برای ماندگاری اش که همچون ابرهای خاکستری،دید و اندیشه ی شاعر را تاریک و خفه کرده بودند داشته باشد .

 


(چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز/به روی خود بست/تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستر ببیند.)

 

اما شاعر که اکنون آگاهانه به پاکسازی خود پرداخته است.دیگر فریب این بازی ها نمی خورد و به جای سرگرم شدن به این ترفند ها ،به استحکام موقعیت و جایگاه خویش می پردازد.

 

 

 

(فشرده ی درد بودم و /در پوست سنگ هم نمی شد گنجید/با اطراف خود لال بودم/و مثل نقطه ای فقط /می توانستم معنای واژه را روشن کنم)

 


دردها و سختی ها او را در خود می فشردند.مثل کسی که میان سنگ گرفتار آمده است.مدام به دنبال رهایی است و تا پایان راه حاضر به توقف نیست و همچنین با کسی چیزی نمی گوید.اما با همه ی خستگی شیرینی کار او را امیدوار می کند. در حال نتیجه گرفتن است و جرقه هایی از انفجار بزرگ او را مژده می دهند و چراغ ها یکی پس از دیگری کلبه ی جانش را روشن می کنند و همچون نقطه ها که مفهوم واژه ها را تعیین می کنند.روشنی تازه ی او نیز نقاط مبهم و نا خوانده ی وجودش را یکی یکی شفاف و روشن می کند.اما به رغم همه ی کوشش ها هنوز صبح نرسیده است و فروغ ستاره ای که از آن دور دست ها بروجودش می تابد بر مرکز جانش نرسیده است.
(پله ی اول شب است و/تب ستاره ارتفاعش تا صبح پائین نمی آید)
در این مسیر و سیر و سلوک هنوز آفتاب حقیقت کاملا بر دشت جان شاعر نتابیده است و تا آخرین پله ی شب و سر زدن خورشید حقیقت و لبخند صبح و رسیدن به ساحل انسانیت و خشکی پوست درخت باید به کار و کوشش ادامه داد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوانشی بر این شعر از نگاه آقای بهمن ارجمند

 

 

 

 صدای اول(شاعر):
نمی شود از این آب ها کشتی ساخت
و رسید به خشکی پوست درخت
انگار چیزی مثل هیچ
در سطح رگ هایم رخ داده است
و گسستی عمیق بین من و من هایم
پیوند خورده است
مثل پاییزهای درخت
آرام آرام
دلم برایش تنگ می شود
و غباری نازک روی پیری موهایم پخش می شود»
صدای دوم(متنبه = آگاهی دهنده):
« در عینکت بخواب
اگر جهان را هر طور نبینی
از چیزی کم نمی شود»
صدای سوم (راوی- دانای کل):
« چشم هایش را در همین پلک های نیمه باز
به روی خود بست
تا تعریفی برای انبوه ابرهای خاکستری ببیند»
صدای اول(شاعر):
« فشرده ی دردبودم و
در پوست سنگ هم نمی شد گنجید
با اطراف خود لال بودم
و مثل نقطه ای فقط
می توانستم معنای واژه را روشن کنم»
صدای سوم (راوی- دانای کل):
« پله ی اول شب است و
تب ستاره ارتفاعش تا صبح پایین نمی آید»

 

 

 

شعر را می توان از چند زاویه مورد بررسی قرار داد:
1-
ویژگی عمده شعر مانند اغلب شعرهای شاعر عادت زدایی است.البته علاوه بر عادت زدایی در محور افقی مصراع ها )نمی توان از این آبها کشتی ساخت/گسستی عمیق بین من و من هایم پیوند خورده است) عادت زدایی در روایت شعر نیز دیده می شود.
2- غرض از عادت زدایی در روایت شعر وجود پرسوناهایی است که در شعر حضور دارند.شاید این پرسوناها سطوح متفاوت و متنوع و چندگانه ی از خود شاعر باشند.صداهایی را که در شعر می شنویم ما را با شعری پلی فونیک مواجه می سازد.چنانکه شاعر نیز بر چندین بودن خود( من ها) اشاره دارد.
3- برخلاف نظر برخی از عزیزان شعر از ساختمان برخوردار است و به ظاهر گسست می نماید .چنانکه شاعر در "پیوند" ِ وجودی من های گسسته اش اصرار دارد باید گفت : گسست صوری مصراع ها نیز بر اساس صفات مشترک اشیا و بر اساس وضعیت های مشابه با یکدیگر پیوند دارند.این ساختمان و آرایش واژه ها را در کلیت شعر شاید بتوان این گونه گزارش کرد:(آب،درخت
، آب و کشتی، خشکی و کشتی،خشکی و درخت)(خشکی درخت = کشتی آرزومند خشکی- ساحل - = پیری انسان = پاییز= فشردگی درد = پائین نیامدن تب )(عینک،غبار،دیدن،ابرهای خاکستری،پلک های نیمه باز،شب)
4- چندگانگی صداهای شعر با گسست من ها مرتبط است و نیز این همه نسبت دارند با تب آلود بودن پایانی شعر که وجود را به سمت چندگانگی می برد.مگر نه این است که انسان تب آلود حیرت ، از هذیان چندگانگی صداهای درون به خود می پیچد؟
5- برای بیرون آمدن از تاریکی تب آلود چندصدای وجود ، کار شاعر روشن کردن واژه ها ست تا با شفافیت واژه ها ، پیوندی به سامان بین من های وجود برقرار کند

 

 

 

 

به این جا هم سری بزنید:

نقل(داستان نوشته های من) 

 

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/05/30 و ساعت 10:42 |

1

 

مظنون به شکستن لیوانی در حفره های سوخته ی دلمی

و تا احضار انگشتان بریده ات

چیزی در دست نیست

با قدم های آهسته

چرخش زمین را کند تر می کنی

عمق دریای این جا بوی ماهی نمی دهد

و همه چیز این جا چیزی نیست

و خط فاصله با دسته ی صندلی تعریف می شود

کمی تشنه ی لیوانی ام که جلوی چشم هایم آب می نوشد

این جا هر چیز بعد از شکستن نام می گیرد

خرده ریزهای زیر پایت را اگر دیدی

نامش را به من بگو

ای!

چگونه جمع کنم در دست های بریده ام

تکه های صدایی که شکست

 

2 

آرامشی است در این بادها

در تکان سر و شانه هایی که

زلزله ی بالفعلند

تا همین جایش هم

شرمنده ی زبان کوتاه خودمم

با مدی به ابروها و موجی به موها

سفرهای دریایی را نا امن کرده ای

و چشم های سیاه تو

یک روز گریستند و شب شد و

          « بیم موج و گردابی چنین»

تا نام ستاره ای بیاموزم

و سرگردان دریاهای در راه نباشم.

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/05/11 و ساعت 19:15 |

از این عکس

استخوان های پوسیده ای مانده

اسمت را در ردیف اولی ها نوشتم

تا برسم به یکی از مستطیل ها

سنگی از دل کوه ها تراشیده ام

چند دستمال دیگر بیاورید کم آورده ام

همین یک کلام

دهان دیگری ندارم باز کنم

با شیارهای خط خطی روی خاک

انگشت های کشیده ام را

برای تصویر بعدی مشت می کنم

غباری از قضا با تغییر چشم هایم مواجه شده

نم اشکی شیشه های عینکم را ندیده و

سنگی را که قاب کرده ام

شستشو می دهد

از این عکس / عکسی مانده است .

 

 

خوانشی بر شعر « از این عکس »

ازنگاه آقای محمد محمدزاده

 

 

شعر« از این عکس» از جناب فخرایی مثل همه ی شعرهایش زیباست وحاصل لحظه های در حال و طغیان و شوریدگی روحی نا آرام است.بسیار خوشحالم که فرصتی دست داد که درنگی  و نگاهی داشته باشم بر شعر«از این عکس» جناب  فخرایی.

 

« از این عکس استخوان های پوسیده ای مانده است »

 

 شاعر به  تماشای زندگی نشسته است. در این میان چشمش به عکسی می افتد.خواه بر دیوار خواه درروزنامه ای،کتابی ،آلبومی  فرقی نمی کند .آن چه اهمیت دارد ، این است که روزگاری از این مرگ و از این اتفاق گذشته است،که اینک در روان زلال شاعر،منظره ی پوسیدگی و فنای صاحب این عکس تجلی کرده است. نخستین جرقه های تاثر در وجود شاعر شکل می بندد. پنهانی خود را شماتت می کند که چرا تا اکنون از این فرو پاشی ،از این اتفاق ناهنجار،غافل مانده است. اکنون چشم بر چشم عکسی دوخته است که از جنس خود اوست.لابد دوست او بوده است و شاید هم بیگانه ای که در زندگی انسانی او نقشی داشته است.فرقی نمی کند.ضمن ارتباط عاطفی با عکسی که کم کم شعله به جانش می اندازد، به او خطاب می کند :  

 

«اسمت را در ردیف اولی ها نوشته ام /تا برسم به یکی از  مستطیل ها »

 

 این کار می کند . اینک بربالین مستطیل هاست.چه به صورت روحی چه به صورت حضوری و فیزیکی،فرق چندانی ندارد.حضور شاعر آن جاست. به یاد می آورد که سنگ مزاردوست ، سنگی ست که خود او روزگاری به یادگار ساخته است،یا اکنون برای ادای دین این تصمیم را می گیرد.

 

« سنگی از دل کوه ها تراشیده ام »

 

 هجوم خاطرات اکنون چون آتشی به جان شاعر افتاده است. دیگر گریه و گریه ها امانش نمی دهند.دستمال های متعدد می طلبد.اشکش پایان ناپذیر است:

 

«چند دستمال دیگر بیاورید ،کم آورده ام »

 

با هجوم خاطرات و تداعی روزهایی که اکنون نیستند، نای حرف زدن از شاعر گرفته می شود.خواسته اش به سختی بیان می کند:

 

« همین یک کلام »

 

گریه ها و بغض ها راه دهانش را مسدود کرده اند.مایوسانه با خودش می گوید:

 

« دهان دیگری ندارم »

 

آرزو دارد که ای کاش چندین دهان  داشت تا می توانست فریادش ،دردش واحساسش را بیشتر و بیشتر بیان کند.اکنون دیگر قادر نیست تصویرها و خاطراتی که از دوستش دارد،بیان کند.از انگشتان کشیده اش مدد می گیرد و با ایجاد خطوطی بر روی خاک سعی می کند به صورت نهانی تصویرهایی از گذشته ی دوست در مشت ها و بر خاک ایجاد نماید:

 

« با شیارهایی خط  خطی روی خاک /انگشت های کشیده ام را / برای تصویر بعدی مشت می کنم »

 

شاعر درمیان طبیعت است. نسیم می وزد . باد می آید.غباری از راه می رسد که مثل همیشه میان چشمان شاعر جا خوش کند.لحظه ای بیارامد.اما چشمان شاعر دیگر چشمان دیروز نیستند.چشمان مصیبت زده ، سرخ شده و ورم کرده ی شاعر زیر بار گریه ها چنان خسته شده اند که راه بر غبار می بندند:

 

« غباری از قضا با تغییر چشم هایم مواجه شده »

 

  اکنون شاعر بالین قبر دوست نشسته،در برابر مزار یار دیرین زانو زده، اشک می ریزد. قطرات اشک ،بی توجه به شیشه های عینک،با نوسانی جاری می شوند.از شیشه ی عینک می گذرند و سنگ قبری که اکنون چون قابی در محاصره ی دل و وجود شاعر هست ، شستشو می دهد:

 

«نم اشکی شیشه های عینکم را ندیده و /سنگی را که قاب کرده ام / شستشو می دهد »

 

 و در پایان این شعر زیبا ،شاعر با نگاهی بر عکسی که از دوست مانده،دوباره همه ی خاطرات را یک جا مرور می کند.با خودش زمزمه می کند:

 

« از این عکس  / عکسی مانده است »

 

 و اما شاعر در پایان شعر شاید متاثر از هجوم احساسات فرصت چندانی نداشته است که پایان دلپذیرتری به این شعر زیبا بدهد.ترکیب (نم اشکی) هر گز نمی تواند حاصل آن همه گریه و سوز و گداز باشد. چشمی که دیگر غبارها آن را نمی شناسند و گریه هایی که برای آرام کردنشان دستمال های زیاد کافی نیست و بغضی که راه گلو بر شاعر می بندد.چرا نم اشکی با عبور از شیشه ی عینک شاعر،سنگ قاب کرده را شستشو دهد؟چرا دریای اشکی نباشد؟چرا رود اشکی نباشد؟البته طبیعی ست که با مطرح کردن این ایراد کوچک ،که شاید حاصل دیدگاه تنگ نظرانه و رشد نیافته ی این قلم  باشد ،هر گز لطمه ای به این شعر زیبا نخواهد زد و فخرایی با شعرهایش تا پایان دنیا با دلفین ها شنا خواهد کرد.

 

 

 

 

شاعرى معاصر چشم هاي تو !

نگاهى به مجموعه " داوود در حنجره داشت " 

 

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/04/22 و ساعت 13:47 |

بازخوانی  «داوود در حنجره داشت » مصطفا فخرایی

 

پرنده ی خسته ای که/ داوود در حنجره داشت/ در سیاهی بادها گم شد/ و بغض یک چتر شکسته/ دوباره زمستانی زود رس را/ بر رویاها نشاند/ وقتی که پنجره بسته باشد/ و آسمان خیس و خسته/ پرنده/ به رویاهای شکسته ی یک درخت هم/ قناعت می کند/ اما/ پرنده ی گم شده در بادها/ این بار/ به جست و جوی نیافتنت آمده ام. ص 19

 

کتاب شعر«داوود در حنجره داشت»مصطفا فخرایی (رفت که بنویسد)  بابا چاهی را به پیشانی دارد و من قصد ندارم  که با پرداخت به آن بابا چاهی را بگریانم یا بخندانم! بلکه از روغن کاری ادبی  و بازیهای متداول و پرتو پذیری رایج؛  به وضعیت دیگر گریز زده  و بابا چاهی را ارجاع می دهم به حرف اوژن یونسکو که  «مهم گفتن حرفهای خوب نیست، مهم چگونه گفتن آن است»

کلمات در «داوود در جنجره داشت» حقیقت دارند. دستور زبان شعر فخرایی برگرفته از عادات رمانتیک و گاه طنز ظریف یا  اعتراضی که به زعم من نتیجه تقابل در محورهای ناهمگون  است. از مولفه های شعر فخرایی نشانه های معنایی در زبان، کدهای تصویری و تعلیلی، تعارض و تقابل های اجتماعی ، ظرافت های انعطافی، مناسبات و روابط انسانی، بازتاب اندیشه ومولفه و المان های شعر اجتماعی است که سعی می کند  نمود های  عینی و  زنجیرهای تاویل معنایی را در شعر  حفظ  کند .شعری که گاه با  ساختار نوستالژیک و معترضی  جذابیت خاص ادبی-شعری را  حفظ می کند.  در این زمینه دو نکته حائز اهمیت است؛ شاعر یا به دنبال کشف معلول  یا خواهان  تاویل پذیری علت ها است. گرچه همیشه  رویدادها و روایت ها   به علت های خاص منجر        نمی شوند  زیرا نباید های اجتماعی  در ملبس به  باید ها  و بدعت ها  مدون شده اند. شاعر به بعد تمثیلی  و نمادی شعر هم نظر داشته و قصد پرداخت به ساختار فکری و ذهنی  و  ریشه های    تعهد مندی است. ولی  بیشترین بار را  بر دوش مخاطب گذاشته   تا  شعر به لحاظ زبان ، فضا ، ذهنیت  به سمت میدان مغناطیسی  رمانتیک رانده  و جذب نیروهای  رانشی آن  شود...  اما  پر و بال تاویلی  قیچی می شود... آیا هراس از ناگفته های ممنوعه وی  را وادار به این کار می کند:

-اشتباه گرفته ای/ من همان من نیستم/ کاج پیری که/ کلاغ لانه کرده است در آن/ اشتباه بگیر/ کس دیگری را با من/ به گمانم/ چند سالی از سفیدی موهایم/ دیرتر آمده ای.ص38

-لنگ ظهر است و/ کفش هایم در تاریکی راه می روند/ تا به تاریکی دیگری برسند   ص 46

اما شاعر ی مانند فخرائی  استاد کنایه است و در یک شعر با گریزی عامدانه نگاهی چرخشی و   زاویه دید ش را تغییر می دهد و سعی در  برائت زبان نوشتاری  دارد. فخرائی شاعر  حکم پرانی می کند  وبرای روشن شدن زوایای شعری توضیح تعلیلی می دهد و  بار معنایی کلمات را  حدیث نفس می خواند. زیرا تنها   از چه نوشتن ها باعث تعهد و مسئولیت او می شود و  حکمی که  صادر   می کند  ریشه در واقعیتهای پنهان شعری  دارد تا  به خلق فضای پر تامل بنشیند و نشانه  های بی نظمی ذهنی  در بستری دیگر بیابد. علایق دست نیافتنی اش را با  ضربآهنگ  و زاویه ها باز  معنائی و توضیحی  برجسته  می کند:

-آسمانی که/ خواب ستاره هایش را/ دیر ببیند/ حقش است که تاریک باشد  ص 52

-پلنگان با نعره هایشان/از دل کوه پایین می خزند / و به دریا می ریزند ص 63

-دارم از دست خودم/ به چترهای بسته پناه می برم ص 91

فخرائی کمتر درگیر زبان تکنیکی و فرمی می شود و با  تصویر معنایی  زبان،شعر را  از فرط کنایه  های  سا ده  پیچیده نشان     می دهد. از مشخصه های شعرفخرائی  این  که کلی نگری  را جایگزین جزئی نگری کرده است.در این مورد خاص  گزارش های فخرایی را هیچ خبر گزاری مخابره نخواهد کرد! و شاعر  به چترهای بسته پناه می برد تا از فضاهای ناهمگون پرهیز کند. قصدش جایگاه رفیع انسان و  مفاهیمی که تداعی کننده زیست شاعرانه در متن های پر از هیاهو است.از طرف دیگر  بندها مکمل بندهای دیگر هستند  و با هوشمندی شعرهای  ضعیف را  لابه لای بندهای برجسته معنائی قرار داده تا با این ایده چارچوب و ساختار شعر را قوی نشان دهد زیرا علاوه بر توفیق عام  در پی  رضایت خوانندگان خاص هم هست.او دارای نوآوری است زیرا بیشتر  در پی کسب معنا و مفهوم می باشد و عاقلانه به جهان مافیه نگاه  می کند. گاه به اشیاء پناه می برد و با واژه گزینی  مناسب و افت و خیزهای معنایی پیام خاص خود را ارائه می دهد .از  صندلی که نهایت آرزویش نشستن کنار «تو» است تا تاریکی کفش هائی که هیچ ربطی به آفتاب ندارد!!   در این زمینه با  پردازش و پرداخت لازم به  بدیل های مشخص رسیده  و استقلال زبان را  از مفاهیم ناهمگون پرهیز می دهد و دغدغه های ذهنی  خود را  هم حفظ  می کند ...او می خواهد  مثل موج ها از خود بالا برود و تنها اوجش را در این بالا  رفتن ها می داند.  شاعری که می کوشد تا نجات دنیا را  نجات خود ببیند و  باید ها را در حداقل معنا نگه دارد و به سمت دنیای دلخواه شاعرانه و درک عقلانیت برسد.

زبان فخرایی زبانی نرم و منعطف  و دریافت هایش عقلانی است ... از طرفی  بیشترین حجم ساختار شعری فخرایی بر  تک محوری و تک بعدی بنیان نهاده شده است. گاه با نیایشی بلند از یک خاطره یا ستایشی کوتاه  از یک حرف دلخواه  شعر را به  تغزل وا داشته است.در دنیای مدرن که  فهم ما  از هستی ، اشیاء ، مجردات ، زبان و مردم فراتر رفته و دیگر روح و ذهن ما را به آن تاویل نادرست سنتی نمی کشاند و در امر ادبیات این باور مند و هوشمندانه است زیرا در ذهن مخاطب پرسش های متعدد ایجاد         می کند.با خوانش متعدد  شعر به نوعی دست به ابداع  اندیشه   زده   و از نو شعر را خلق کرده  و باعث زیبا شناختی شعر می شود:

_این همه چند شنبه های نیامده بیایند و/ بعد از من و تو/ این همه ماه/ گلی از خاکهای خاک شده/ بچینند. ص 35

-حالا ته نشین که می شوی/قصه ی ماهی سیاه کوچولو را/ برای نهنگان از راه رسیده/ تعریف کن ص 59

_من موسی نیستم/ و گرنه دست در گریبانم می کردم و/ برای تاریکی چشمهایت/ ماه بیرون می آوردم و/ مسیر بهشت را کوتاه تر می کردم. ص 77

فخرایی معترض   با ارائه پیش فهم ها به طور ضمنی دست به سانسور ذهنی می زند و خواننده را  در یک وضعیت دیگر با خطاب و خطابه هایش تنها می گذارد. گریزش  از ترس واقعیت ها است.  او توانایی ریسک پذیری را داشته  و برای جلب مخاطب  یا بهتر بگویم سفارش اجتماع  نقبی دگر می زند و با خویشتن فهمی  سوء ظن را در کنایه های محوریت نشانه دهد و خود را تبرئه کند.شاعر ایجاز را جانشین مطلول نویسی می کند تا فیزیک کلمات را زیر تیغ مستی زنگی یعنی مخاطب قرار دهد!!

امروز  که  گریز عقلانیت محور فضلیت و اندیشه  شده است اما فخرائی  با « داوود در حنجره داشت» با زبان و بیانی دیگر  قیاسی رفتار کرده و با طرح  ساختار متمرکز ذهنیتش را نام دیگر بخشیده است و فخامت شعر را منوط به ضخامت تاویل پذیری آن کرده است.

مابه ازای های بیرونی  و سیستم چند معنایی و تاویل پذیری به زیبایی ها ی کلام افزوده و  باعث تحولات ذهنی وعینی و غنا متن تاویلی و فضای تصویری شده است. بازتاب تردیدها و سوالهای اضطراب برانگیز و معیارهای شعری نوسان ظریفی از  صدای شاعر است که با رویکرد احساسی - اجتماعی  این ذهنیت به تعدیل رسانده است.در دنیای شاعری خیلی به خیال خود شعر می گویند ولی از این همه   مایا کوفسکی می ماند پابلو نرودا یا حافظ و  خیام ما ...زیرا علاوه بر خلاقیت استعداد هم لازم است..و شاعران درهر کجا که باشند همسایه دردهای  هم هستند!بیشتر شاعران در پی یافتن خویشتن خویش اند. و فخرائی  در تلاشی است که از  شعر تعریف تازه ای ارائه  دهد.  نمی تواند نسبت به جهان پیرامون بی تفاوت  باشد... (در پرانتز بگویم طرح روی جلد سیاوش برادران و  قفل زنگ زده بر  دهان داوود  مرا شگفت زده کرد و  بهتر بود که  در پشت جلد این مهر و موم را برداشته نمی شد و مخاطب فقط چشمهای افق نگر داوود را می نگریست!!)

پایان بندی های «داوود در حنجره داشت»مانند  چراغی  است که در آغاز سوسو می زند در پایان  با شعاع بلندتر حداکثر  فضای شعر  را روشن می کند  که جای امید وعبور از خط بایدها و شایدهای فخرائی شاعر  را دارد:

-... بزن به جاده هائی که/ از جنوب بر می گردند/در بیت زیبائی که/کنار چشمانت سروده ای/ می خواهم خانه کنم/ خانم! ص 68

-اگر کسی تار مویی را/ گم کند/ باید به کجا مراجعه کند؟/ به آینه ای که/ دق کرده بر دیوار/ یا به کتابی که باز مانده در باد  ص 82

 

ثریا داودی حموله

 

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/04/04 و ساعت 14:48 |

(1)

 

نامت را بر بازویم می بندم

می خواهم به مردمک های غرق شده ام

 دریانوردی بیاموزم

گویا بر وزن نام تو

از سمت آب ها ساحلی شدم/ از هر جهت

در فرصتی که موج ها به آرامش آب دادند

در صدف های سربسته هم

برای غصه هایم دلیلی باز نمی شود

شب های لنج ها

نامت را از گوشه ی آسمان پیدا می کنند

سفر آغاز می شود

می خواهم از غصه / تا صبح

در شن های خواب آلود ساحل

برقصم با نامت

                                                      (1386)

 

(2)

 

زخم بدی است

نفوذش از جغرافیای دندان کوسه گذشته و حال

افتاده به جان سفال های سوخته ای که

پوست شان را بعد از گرد و غبارها خواندند

چشم هایی که از خواب غارها بیدار شدند

با خطوطی که منحصر به روزهای کج و کوله ای است که

از چپ و راست احاطه ام کرده اند

طور دیگری هم می شد / نشد

با خطوط میخی کوبید روی سنگ های گم شده

با فاصله ای که سرانجام به جان من افتاد

فصل دریاچه کفاف نداد

و قوی سفید منقارش را برداشت و

در خطوط شکسته ی سفال ها مهاجر شد

                                                    (1385)

+ نوشته شده توسط مصطفا فخرایی در 87/03/16 و ساعت 14:6 |

سایت