سپیداری که برگ هایش را نخواندم تا ریخت
کاغذ پاره ها را هم با خودش برده
زلزله ای که در گودی چشم هایم مهار نشد
ته مانده های تواند
شیشه هایی که به دریا ریختم
ساعت مچی ام سنگین تر شده و
خمیده دور میدان ها برای عقربه هایش خاکستری می چرخد
در صفحه ی اول تقویم خورشیدی غروب کرد
و من
در نیم رخ خودم پنهانی گریه می دیدم
در تاریکی هم می شد خوابش را ببینم
بر پنجره ای دست می کشید که
نمی خواست از آن دست بکشد
لباس دیگری برایش دوخته بودند
که استخوان های پوسیده اش را بپوشاند
پشت چشم هایش مرد کوری
با لب های فراموش شده اش نی می زد
و ماهی ها با دهان باز
در گریه هاشان می مردند
همه ی روزهایم یک روز بودند
بقیه ی عکس ها در فصل زلزله سوخت.
(2)
یک لحظه
ویرگولی که گذاشتی پیش پایم گولم زد
تو خیلی با خودت رفته بودی و
سرعت تاریکی ماه غافلگیرت کرده بود
حافظه ام را تا سمتی که شد مصرف کرده ام
کم می آورم
به دیوار رو به ویرانی اگر رسیدی
تکه ای از آجر های شکسته ی مرا به یاد آور
تو همیشه چند مویرگ از حدس هایم جلو تر زده ای
جای خنده هنوز روی گونه هات جا مانده
و از شرجی خوابیده در چشم هایم طفره می رود
کویری روی لب هایم ترک برداشته و
نمی توانم از تشنگی خشت های این جا عبورت دهم
کودکی گریه هایش را در من تمام نکرده بود
برای گرد گیری حنجره ام
تمام کرد
خارش کف دست هایم را جدی نگرفتم
از سمت ممنوع حاشیه ای
پرتم
کردی
کمکم کن !
آویزان حلقه ی سوالی وارونه ام
جاده یک دست است و
دست دیگرم
از سقف آسمان خودم کوتاه تر است
گوشه ای از ابر های بالای چتر
پیراهنم را احاطه کرده است
سرعت غیر مجاز باد موهایت را شلوغ تر کرده بود
صدای صدایت از دور ها
رفته بود
و من لب هایم را به یاد نمی آوردم
(فروردین 87)
+
نوشته شده در 88/08/14ساعت 17:32 توسط
:مصطفا فخرایی:
نگاهی به مجموعه ی «داوود در حنجره داشت» سروده ی مصطفی فخرایی
(پروانه دلاور)
در این نوشتار با نگاه به مجموعه شعر مصطفی فخرایی به محور های برجسته ی واژگانی، نحوی، ادبی وفکری پرداخته می شود.
محورواژگانی:
شعرهای مجموعه ی « داوود در حنجره داشت» مرا بیشتر معطوف
حوزه های واژگانی ساخت. شاعر این دفتر، دارای جهان بینی است و آسمان و
ریسمان نمی بافد. پس حوزه های واژگانی اش ، خاص است.
موضوع شگفت انگیزی که در نخستین نگاه بر این شعرها توجهم را
جلب کرد، وفور برخی حوزه هااست. شاعر در 34 شعر از 61 شعر این دفتر ، (چشم
وگریه) و دیگر ملحقاتشان مثل(هق هق، بغض،اشک، پلک ،عینک و...) را به کار
برده است. چشم در این شعرها با نگاه ودیدن همراه نیست بلکه اغلب می گرید
یا منتظر(چشم انتظار)است:
« تویی که /حلقه حلقه می شوی /در چشمم/ تا/کسی دیگر را نبینم»(داوود.../26)
بسامد زیاد (گریه) در مقابل اندک یابی(خنده ولبخند) نگاهمان
را در وحله ی نخست به چشمان اندوهگین شاعر می دوزد. شاید فراوانی باران هم
مؤید این است که نه تنها او که همه ی جهان می گرید و حضور معنی دار چتر
وعینک هم کاری نمی تواندبکند:
« عینکی که به چشم دارید بردارید /هیچ عینکی /با این خطوط خونا نیست»(داوود.../ 60)
« وبغض یک چتر شکسته /دوباره زمستانی زودرس را /بر رؤیاها نشاند»( داوود.../ 19)
فراوانی واژگان دریایی برای شاعری از بندر دیر، مؤید این
مطلب است که شعراو، زندگی است و روزان وشبانش در دایره ی (دریا، موج،
ساحل، بندر،کشتی، اسکله، آب،شور، لنج، لنگر، جاشو، فانوس، دریاچه، صخره،
توفان، کف و ... ) موج موج می گذرد.
« توی این اسکله ها /تکان دست هایم را /به موج ها می دهم /آب
ها /برایم کف می زنند/لنج ها از برگشتن می آیند /و دریا ماهی هایش را مرده
شنا می کند»(داوود.../ 95)
شاعر با حضور قابل اعتنای اعضای بدن (چشم، دست، گوش، انگشت،
مو، پیشانی و...) نه تنها برای ما می سراید بلکه هستی تنها ومحدود به خودش
را بازی می کند. در دنیای تنهایی شعرهای او غیراز خودش و«شایان» و کودکی
کمرنگ ومادری که مینارش را باد دارد می برد و مینیاتور مینا ! گویا کسی
حضور ندارد.
« و دست هایم در دست های خودم باشند/من با انگشتان /این مسیر
را بارها کوبیده ام /تا برف می آید اکنون /کسی نیست پیشانی ام را براند
/وچه زود /به عصر یخبندان می رسم.»(داوود.../ 90)
مصطفی فخراییِ این شعرها با اشیاء ثابتی مأنوس است :
(پیراهن، کفش، قاب، عکس،تابلو، صندلی، عینک، آینه، کتاب،دفترچه، کاغذ،
مداد، فنجان چای،سیگار، دستمال ، چمدان، روسری، لباس، تلفن،عقربه، لامپ
و...) و اینها یا اشیای شخصی شاعر در اتاق شعرند ! یا اسباب سفر که مقوله
ی مورد علاقه ی شاعراست.
« اگر کسی تار مویی را/گم کند،/باید به کجا مراجعه کند؟/به
آینه ای که/دق کرده بردیوار/یا /به کتابی که باز مانده در باد /با این
جاده های بی تابلو که / بیا و برو!»(داوود.../82)
نمی دانم چرا؟ اما احساس می کنم یکی از موتیف های جاری
شعرامروزفارسی رفتن و سفر است و گویا ما همه چمدان به دست در ایستگاهی که
می رود منتظر قطارهای نیامده ایم. که شاید:
« بالاخره /دیریازود/این جاده ی بی انتها/تورا یک روز /به پل شکسته ای می رساند»(داوود.../30)
فخرایی علاوه بر اشاره به (کشتی، لنج، بندر، بوشهر و جنوب)
با حوزه ی گسترده ی واژه هایی مثل (سفر، مسافر،گام، قدم، پیاده رو، راه،
جاده، کوچه، خیابان، ترمینال، ایستگاه، ریل، کوپه، قطار ) می خواهد برود
.«کجا؟ هرجا که پیش آید!» البته حضور گاه گاه (پلیس ، پاسبان ، گواهی
نامه، کارت، ممنوع) یعنی گاهی می خواهیم اما نمی توانیم. یا فکر می کنیم
می رویم اما:
گویا برخی صفات مثل (شکسته، مچاله،خسته ، بسته ،خلوت،
...)می توانند بیشتر مقوله ها در دنیای شاعررا توصیف
کنند(آسمان،رؤیا،رستمال،پروانه ،شیشه،...)و جز برخی بازی های زبانی و
جابجایی ها که نحو و نرم معمول جمله را به هم میزند و ایجاد آشنایی زدایی
می کند :
«پرنده را پر ، نده / در بارانی که اریب می بارد/کاجها
/چترهاشان را به عابران داده اند /ونبض چمدان های معطل /سفرهای نرفته را
می تپد هنوز»( داوود.../33)
روی هم رفته می شود گفت اغلب به تکرار نحوی خاص و سالم می پردازد.
محورادبی:
فیلسوف احساساتی و مغمومی که شاعر این شعرهاست در استفاده از
آرایه های ادبی ، هماهنگ و بی تکلف عمل می کند و کمتر ازدحامی در آفرینش
تصاویر ، پدید می آید.
«آینه حرف هایش را سفید گذاشته است/وخط هایی ازشب/که بر دوشت
جاری است/دست از این دست بردارید/وجایی دیگر خیمه بزنید.» ( داوود.../ 60)
پرداختن و یافتن کهن الگوها در شعر برای من جالب است در
شعرهای فخرایی هرچند آب ودریا از پررنگ ترین حوزه های واژگانیست اما گویا
در این آب وعبور از آن ( برخلاف همیشه که آرکی تایپ آب رمز انتقال و عبور
از مرحله ای به مرحله ای دیگر است) امید نجاتی نیست چرا که شاعر می
گوید:«من موسا نیستم»(داوود.../77)
« کهن الگو(Archetype) در روانشناسی آن قسمت از محتویات
موروثی ناخودآگاه جمعی (Collective unconscious) است که همیشه و در همه جا
به شکل ثابتی بروز می کند و نشانگر آرمان و اندیشه ی به خصوصی است. کهن
الگو در خواب ها و آثار ادبی خلاق به فراوانی دیده می شود... از آرکی
تایپهای مهم در روانشناسی یونگ، مفهوم سایه (Shadow) است . سایه بخش درونی
و لایه ی پنهانی شخصیت ماست که جنبه ی منفی دارد. ریشه وعمق سایه گاهی به
زندگی اجداد حیوانی ما می رسد. به طور خلاصه می توان گفت که انسان
ناخودآگاه ، همان سایه است ... »( بیان ومعانی شمیسا/ 85)
تداوم سایه و پرداختن به آن:
«کنار سایه ای ایستاده ام/که سایه من نیست»(داوود.../ 53)
و نپرداختن به «آنیما»( روح زنانه ی مرد که مثلاً در سنت
شعر فارسی به صورت معشوق جفاکار متجلی است) و گریز از او حتی مشهود است و
ما چیزی از لوازم آن حضور ازالی نمی بینیم جز (مینار مادر،مینا ، گره
روسری، روبندی سیاه ،گیسوی دختری که ... ) با اینکه گاه می گوید:
«گره روسری /اگر از گلویت بازکنی/ یعنی غریبه نسیتم»(داوود.../76)
محور فکری:
« آپولو (Apollo) در اساطیر یونانی ، پیک خدایان و ایزد
موسیقی و طرب و جوانی و نورو پیشگویی بود. دیونوسوس(Dionysus) خدای
بارآوری و شراب بود... به نظر نیچه هنر از طریق تقابل این دو عنصر متضاد
شکل می گیرد... دنیای آپولویی با رؤیا و تصویر عجین است و به زیبایی هنر
می انجامد و تکیه آن بر فردیت است. دنیای دیونوسوسی با کل هستی سر وکار
دارد... »(نقد ادبی شمیسا/ 341)
در این رابطه حوزه ی دیگری که من در این شعر ها به آن توجه
کردم حوزه ی کمرنگ رنگ در شعر است رنگها اغلب تاریک وسیاه و خاکستری اند
در مقابل حضور نادر سرخ و سفید و سبز . این مسأله و مواجهه معنادار خواب و
رؤیاو خاک و گوروتابوت با مخاطب باعث می شود ، شاعر را مثل هدایت و فروغ
«دیونوسوسی» یعنی مغموم وتاریک و احساسی ببینیم.
شاعر ، دغدغه ی نوشتن دارد و با حضور کلماتی مثل
(سطر،حرف،نقطه،خط،مداد،جمله،خوانا،بیت، سرودن،خواندن)به این امر عینیت می
بخشد در حالی که می داند:
«این گزارش را هیچ خبرگزاری مخابره نخواهد کرد»(داود.../45 )
بسامد (آسمان و ماه و آفتاب و ستاره وباد)، آمیختگی او با
طبیعت و توجه ویژه اش به دایره ی وسیع جانوران
(ماهی،مار،کلاغ،شتر،پلنگ،پروانه،عقاب،جوجه،آهو،.. ) باز هم این مطلب را
تبیین می کند که شاعر بین آدمها تنهاست و به امیدرابطه ای با (پنجره و
پرنده ) نشسته است.
- داوود درحنجره داشت، مصطفی فخرایی، چ اول 1382،تهران،نشر داستانسرا
- بیان ومعانی ، سیروس شمیسا، ، چ هشتم، 1383، تهران ،فردوس
صفحه
نخستین نشریه صوتی ادبیات ایران است که قصد دارد آثار ادبی را به صورت صوتی به گوش
مخاطبان و دوستداران ادبیات برساند.
در این
راستا آثار ادبی روی لوح فشرده قرار خواهد گرفت تا دسترسی آسان تر و بهتر برای علاقه
مندان به ادبیات فراهم شود.
آرشیو
این نشریه در وب سایتwww.safhe.orgبرای شنیدن در دسترس علاقه
مندان قرار خواهد گرفت.
برای
رسیدن به این هدف از تمامی نویسندگان ، شاعران و اهل ادبیات دعوت به همکاری می نماییم.
این همکاری می تواند در قالب ارسال حداقل سه اثر داستانی کوتاه یا مینی مال و حداقل
سه شعر برای نشریه باشد. همچنین ارسال آثار می تواندبه صورت صوتی یا مکتوب ( ترجیحا تایپ شده ) باشد.
به یکی
از نشانی های زیر با ما تماس بگیرید :
آدرس
سایت :www.safhe.org
پست
الکترونیک :info@safhe.org
شماره
تماس :09166513090اسماعیل قنواتی
صندوق پستی :بندرماهشهر- صندوق پستی 154 – اداره پست
مرکزی
+
نوشته شده در 88/03/10ساعت 22:51 توسط
:مصطفا فخرایی:
دفتر دوم «نمونه
هايی چند از شعر معاصرايران درآغاز هزارهي سوم ميلادي » باعنوان فرعي «براي رسيدن به چشم اندازي واقع بينانه
ازوضعيت وجريان شعر معاصر » به انتخاب و تدوین کاميارعابدي ، منتخبی از آثار حدود یک صد و بیست شاعر معاصر
همراه با کتاب شناسی کامل آنان در78صفحه ي دو ستوني به شکل ضميمه ي مستقل نشريه
ي«انديشه وهنر» دوره ي دهم ،شماره ي شانزدهم،زمستان 87 باقيمت 8000ريال منتشر
شد.
تلفن انديشه وهنر 88953136
ص پ 7743- 14155
+
نوشته شده در 88/03/01ساعت 14:3 توسط
:مصطفا فخرایی:
بهاران مبارک
+
نوشته شده در 87/12/26ساعت 19:27 توسط
:مصطفا فخرایی:
از هر زاویه
رنگ چشم هایت حرفی ندارد
با کمی از ته مانده ی شب
که تا کرده ام برای امروز
ستاره ای از سقف آسمان تابیده
بر انگشتی که از شب اجازه نمی گیرد
و فاصله هایی بلند تر از آن چه که
در دست هایم به شکل دود می وزد
از دهانم این بار نوبت بگیرم
شنوایی بادها را تیزتر کنم
خبری در گلدان های شکسته بکارم
حالا که ترمیم جهان به دست های من بستگی دارد
و کسی برای این سوختگی
برگ تازه ای نمی زاید.
+
نوشته شده در 87/11/28ساعت 23:22 توسط
:مصطفا فخرایی:
چشم را با خشم می بندم تکه تکه های سفالين تو را در خود جمع می کنم راه می افتی و صدای قدم هايت دررگ هايم بلند می شود بارها همين دیوارها با سنگ به من سنگ زدند نکته ی از مو باريک تر همين موهای باريک تواند واين که مانده ام هنوز چرا رنگ کتم به يادت مانده چرا ؟ اول رفتم به سوی درد با گريه ی فيل ها دريای جنوب را روی زخم های زخمی ام می پاشی آب ها در خود مرده اند و حجم زمين در دست هايم نمی گنجد صخره ای در سکوت شبانه از خودش سقوط کرد چشم هايم دست به عصا شده اند مثل زلزله ای که در شيهه ی اسب پيش بينی شده است عقربه ها چرا امروز تلخ تر می دوند دور خود برای با دست هايم دو آه کردم
برای رودخانه ی مرده ای که هيچ رودی در خانه ندارد برای ماهی هايی که سال ها در دل سنگ ها سنگ شده اند خدايا !
شعر جنوب همیشه شاخصه های خودش را داشته و دارد . به خاطر همین کسی مثل
سپانلو به نحله ی خاص از شعر معاصر معتقدست که شعر جنوبش می نامد . فخرایی شاعری جنوبی ست و گرمی جنوب در واژه گانش جاری ست . همچون روانی پور که نثرش بی که جنوبی خاص باشد ، حضوری جنوبی دارد. و این در آمدن به خطی غریب با تمام نثر گونه گی اش به دلیل افعال گاه غبر ضروزی،در خواب هایی اتفاق می افتد از جنس کابوس اما روشن و زلال. کابوس
های جنوبی همواره دریا و جاشوان را در خود نهفته دارند. همانگونه که
رویاهای گرم شان. ولی این بطری کذایی که آواز از دهنه اش قلپ قلپ بالا می
اید، بیش از آنکه جنوبی باشد، از دیار افسانه هاست . و این افسانه اشنای
تمامی سرزمین های همسایه با دریاست. چیزی که این افسانه را به دیار
جنوب پیوند می زند ، سنگ قبر خوابیده بر ساحل ست. که جنوبیان در همیشه ی
تاریخ از این سنگ قبرها گورستان کاشته اند بر کناره های ساحل خاطرات شان. اما
سفر فخرایی در مسیر این خط غریب، ساکن ست . بی هیچ حرکتی در شعر. انگار
زنجیری ناپیدا بر پای واژه گان دارد که حس محرکانه به مخاطب نمی چشاند.
انگار سفری در خلا صورت گرفته . و اگر منظور شاعر القای خمودی و به حس ساکت مرگ رسیدن باشد، موفق ست.ولی اگر .....
شعر ساختمند است- اما انچه در ار تباط با این متن مرا
رنج می دهد حوزه ی تغزلی ان است :"من (راوی) اواز جاشوان غرق شده هستم"
(این جمله کل داستان این متن است) دخالت من به عنوان ستون فقرات این شعر
لایمندشدگی ان را خنثی کرده است و تنها پرتاب تغزلی به ان داده و ما بقی
بالهایش را بریده است به نظرم اگر این متن به این صورت اجرا می شد و در
نهایت به پایانبندی می رسید عالی بود: 1- مکان روایت میشد سا حل یعنی راوی
بر ساحل ایستاده و .......2- شی روایت شده میشد بطری یعنی راوی شاهد بطری
ای بود که از دور دست به سمت سا حل در حال حرکت است و در حال نیز حرکات و
کنشهای نیز دارد که روایت شونده و سازنده ی سا ختمان عمود متن هستند و در
نهایت متن به اینجا می رسید: آواز جاشوان غرق شده
قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد. این
اگر میشد مخاطب حرفه ای می توانست از بطری (بطری شعری این متن ) به معنا
ها و لایه های هستی شناسا نه و روانشناسانه ویژ ه ای برسد، یعنی یک بطری
از نا کجای در یا میامد و اواز جاشوان غرق شده را بر ساحل متولد می کرد... .................................
اما
حیف می اید این را هم نگویم که در بین تمام متنهای که از بچه های جنوب در
خصوص عناصر بومی شنیده ام (مخصوصن در خصوص جاشوان) این متفاوت تر و و نو
تر بود
شعری باتر کیب های زیبا، هر بند به بند دیگر انگار رجعتی بود یا سفری .میل
ناگهانی رفتن وکنده شدن خود را به کام تقدیر انداختن . گریزست یا رفتن
برای اینکه مانده نشوی وساحل گرمسیری جغرافیای خوب شاعری ست ( نوشتن)
همانی که منیرو روانی پور هنوز دلبسته ش مانده وهنوز از کاکل نخل ها می
نویسد وحس غربت باریدن برف رویشان!! شاعر آن خنده ی از شدت هول نمی بینی کنج لب بچه های اخموی سرزمین من ؟ وچه تعبیر قشنگی خوابهای شیشه ای حباب خواب وترکیدنش میان دستی که نه من اورا ،اومرا از دست داده. باز
هم بندی که گیجت می کند .نمی دانی تکلیفت چیست .مگر که شب ها خواب بگریزد
وتو آشنای مهتاب و ستاره باشی تاصبح .وکلمات در پارادکسی دلچسب شب را به روز
در هم می آمیزند .خواب هایت پارو زنان به صبح رسیدند یا شب ،ویا اینکه می
خواستی تصویری بی زمان بسازی از عدمی که نه صبح ست ونه شب. ودرد سرنوشت محتوم آدم ها آخرین تصویر قلپ قلپ مرگ که دهان شیشه را پر می کند وغرقش.
شروع شعرناگهانی است شاعرهم غافلگیرشده است "بطری
سربه هواشاعررابافلسفه ای پیوند می زند فلسفه ای که دغدغه ی همه ی انسان
های خردورزاست.بطری را می توان استعاره از جهانی دانست که انسان از بدو
تولد درآن شکل می گیرد.جهانی که جبراست ودراختیاردرآن بسته است. "بطری
سربه هوا"ترکیبی است که ذهن رامتوجه بطری معمولی می کندکه سرآن روبه
هوابازاست وهوادرآن جا گرفته است!وازطرفی "سربه هوا"یعنی خودرای وبازیگوش. اما فعل "انداختم"در_اختیارراکاملا نمی بنددوبلکه جبرواختیاررا باهم عرضه می کند"لاجبرولا تفویض بل امربین امرین"1 حافظ می گوید: "درکار گلاب وگل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد" اما مولوی می گوید: "این که گویی این کنم یا آن کنم خوددلیل اختیاراست ای صنم" "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"
فوق العاده جغرافیایی است تقدیری که جغرافیای انسان
رارقم می زند.بازفخرایی ازاختیار به جبربرمی گردد رشته ی جبر اندیشه ی
شاعررا رها نمی کند. با دیدن گزاره ی "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"مخاطب
بطری را مجسم می کندکه شی ای درآن محبوس است وشیشه دستخوش امواج ناآرام
دریاست وهیچ اختیاری ازخودندارد درحالی که همه جا را می بیندوبر همه ی جنب
وجوش ها اشراف دارداما نمی توانداززندان شیشه رها شود.دراین گونه خوانش
اختیارسوسو می زند و شاعر وبه تبع آن خواننده هنوزدرتعارض است وهنوزذهن محل_ شدآمد_جبرواختیار است. "افتادم به دست بچه ای اخمو" شعر
شریعتی را به یاد می آوردبااین تفاوت که شریعتی درعالم آرزو ازاین دنیا می
رود وگل می شود از گلش سوتکی می سازند ومی دهند به بچه ی بازیگوشی تاهردم
درآن بدمد وخواب هارا آشفته سازد. اما فخرایی از دنیای عدم به این دنیا
می آید ووجودش درمناطق جغرافیایی_ تقدیرش به دست بچه ای اخمو می افتد تا
سناریوی فخرایی گره بخورد. آیا بچه ی بازیگوش شریعتی همان تقدیر
جغرافیایی (شیشه ی سر به هوای)فخرایی است!؟ بچه ی بازیگوشی که هردم می
نوازد-نواختی منظم تحت رابطه ای علت ومعلولی-ولی متوجه انجام دمیدنش(آشفتن
خواب)برای بیداری نیست وطبیعتی که با نظمی ویزه درخودمی پویدوبه عواقبش
آگاهی ندارد یکی است!؟ آیا" اومی رودبه طرف تقدیر لیله القدرش واین هم به طرف تقدیر!؟2 "نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد؟ نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم چه خواهدساخت؟
ولی بسیار مشتاقم که ازخاک گلویم سوتکی سازد. گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته راآشفته تر سازد. بدین سان بشکنددرمن سکوت مرگبارم را.3 گزاره ی"دستهایم را ازدست داده بودم" سخت جبری می شودودر_اختیاررا مطلق می بندد. "خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم" این
گزاره زیبایی است .خواب بادست به ویزه بازو رابطه ی نزدیکی دارد.انسان گاهی
بازویش را بالش سرقرارمی دهدتا بخوابدرویای آدمی حضوردرذهنی داردکه ذهن آن
رادرعالم بیداری تجربه کرده است وجایگاه ذهن درسرآدمی است. آیا می شودمیان سر و بازو و خواب قرینه ای یافت تا ما را به مجاز دلالت کند!؟وخواب را مجازازسر گرفت!؟ومی توان گفت سری
که خواب درآن شکل می گیرد چسبیده به بازوان است!؟ وبه جای سر خواب را به
کارگرفت!؟اگر چنین باشدفخرایی مجازی مدرن درناخودآگاهش شکل گرفته است.4 "هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیرنکرده بود"5 آرایش ادبی ظریفی شکل گرفته است وبدون تکلف آمده است آیا
می توان گفت به دلیل رفتن زبان سوی سادگی چنین امکانی(آفرینش ادبی)میسرمی
شود؟یابا فراهم شدن چنین امکانی نقش زبان کم رنگ می گرددوبر جنبه ی تخیلی
وتصویری کلام افزوده
افزوده می شود؟
زبان شناسان می گویند زبان چهارنقش
دارد وآفرینش ادبی راجزیکی ازنقش های آن می دانند اماتصریح می کنند که
آفرینش ادبی مانند سایر نقش های زبان جزنظام زبان محسوب نمی شود. ترکیب"
خواب های شیشه ای" ترکیبی است که خواب راازجنس شیشه می داند که بسیار شفاف
وشکستنی است خواب را می شود با حس بینایی دید!!! ولی شیشه باحواس بیشتری
می توان درک کرد .جالب است که هم خواب وهم شیشه هردو شکستنی هستند. "جان من اکنون مجال خواب چیست خواب را بشکن که وقت خواب نیست"6 دوگزاره
ی "ناگهان خودرادربطری سربه هوایی انداختم"و"خواب های شیشه ایم چسبیده
بودند به بازوانم" باظرافت شگفت انگیزی به هم پیوند می خورند. بطری شیشه
ای همان خواب شیشه ای است .خواب شکستنی وزودگذر است بطری (دنیا) شکستنی
وزودگذر است دنیا به خواب زودگذر تعبیر کرده اند. این پیوند فرم
شعررادرارتباط عمودی رقم می زند .به هرحال شاعردربطری وخواب های شیشه ای
هردو زندانی است ولی ازطرفی با دنیای آزاد یا رو به آزادی ارتباط
دارد(مجبور-مختار) "رنگ موج ها از ترس ریخته بود آفتاب خم شده بود ته دریا خواب هایم سفرهای طولانی اشان را پارو می زنند" دراین
گزاره ها نیز ارتباط عمودی حفظ شده است خواب هامثل بطری روی آب
جاریند.خواب ها وسفر طولانی پارادوکس معنایی را القا می کنند .خواب طولانی
نیست همان گونه که دنیا نیست. آفتاب زندگی روبه غروب است وحیات رنگش
راازدست داده است .غروب ازآن دورها به آب می رسد گویا تا ته دریا خم می
شوددراین حالت رنگ دریا وموج دیدنی است که شاعرآن را به ترس تعبیر کرده
است.ترسی که نتیجه ی وداع با زندگی است.(مرگ اندیشی یا مویه برمرگ!)
اصطلاح" رنگ ریختن" زیبا به کار رفته است درادبیات کلاسیک نمونه ی آن وجوددارد. مولوی می گوید: "آن یکی درخانه ای در می گریخت زردروولب کبودورنگ ریخت"7 "تکه کاغذی شده بودم ازدرد به دورخودپیچیده" آیا شاعر به نوشته های روی کاغذ کاغذاطلاق می کند؟ این رامی توان ازگزاره ی بعدی دریافت کرد؟ که می گوید:" به خط غریبی درآمده بودم" یعنی کاغذ وخط مثل خواب وبطری یکی شده باشند؟ این هم آرایه ای ازهمان جنس آرایه های ی قبلی اما پنهان وپیچیده بدون خواست وخودآگاه شاعر. این خط خط_ سرنو شت ومقرمطی است که نوشته شده اما دیده نمی شود وخواندنش به قول خیام نه تو می دانی ونه من. "اسرارازل را نه تودانی ونه من وین خط معما نه تو خوانی ونه من هست ازپس پرده گفتگوی من وتو چون پرده برافتد نه تومانی نه من"8 "افتادم برسنگ قبری خوابیده درساحل" وسرانجام انجام_همه ی تلاش ها وتقلاهای بشری افقی برسطح زمین خوابیدن است. "لوح سنگین"9 رابر سر می گذارند وشاعر بر" لوح سنگین " خفته است. فخرایی اراده ی ضد کرده است. --------------------- 1)روایتی از امام صادق(ع) 2)این تعبیر از آیه ا... طالقانی است 3)شعر ازدکتر شریعتی است 4)در خوانش های قبلی این نوع را شرح داده ام 5)ر.ک شعر فخرایی"زیردندان های کوسه های گرسنه هم/فکرهای پریشانم به تو خیره می کنم 6)مرثیه ی نگارنده درمر گ یکی ازعزیزان (مرحوم محمد مجتبایی) 7)مثنوی مولوی دفتر پنجم 8)نزهه الارواح حسینی طربخانه30به نقل ازعمر خیام ذکاوتی علیرضا قراگزلو انتشارات طرح نو چ دوم ص1977 9)این تعبیراز حافظ است "به جای لوح سیمین درکنارش/فلک بر سر نهادش لوح سنگین
شعر یک احساس گلوله شده و در ته
گلوی جان مانده است . فقط جان بیدار می تواند در یابدش. حال جرقه ای ؛
واقعه ای باید تا شاعر به بیرونش پرتاب کند . آن چه شاعر دارد ؛ واژه است
و در واحدی بزرگ تر جمله و در کلان تر ؛ متن. شعر احساسی است که دیگران
نمی توانند از همان زاویه ببینندش. زبان شعر ؛ یعنی همان واژه ها
باید به گونه ای انتخاب شوند که از معنای معمول و لغوی خارج شوند و در کل
متن مفهوم دیگری را به مخاطب القا کنند. در این میان ؛ ارتباط های
افقی و عمودی را هم مد نظر داریم که همان فرم است که در شعرهای کلاسیک یا
نبود یا اگر بود بیش تر افقی بود. عناصر شعر فخرایی یک آدم است؛ یک
بطری؛ یک دریا ؛ یک ساحل ؛ موج؛یک بچه ی اخمو؛ خواب شیشه ای؛ترس؛ آفتاب؛
تکه کاغذ؛ خط غریب؛ سنگ قبر خوابیده؛ آواز جاشوان عرق شده؛ بسیار خوب . و جناب فخرایی که سراینده ی شعر است با این مصالح بوده و بعضی نبوده! فضایی بسیار نا همگون . استحاله های پی در پی : دست هایم را از دست داده بودم/ خواب های شیشه ای چسبیده بودند به بازوانم و... خواب شیشه ای = خواب شفاف از آن خواب هایی که خواب نیست. " و کور شوم اگر دروغ بگویم."(فروغ)
همه چیز جاندار گونه می شود. شی افتاده در
بطری پس از تبدیل ها و دست به دست شدن ها ‘ کاغذ می شود. به خط غریب! "آن
خطاط سه خط نوشتی.." حالا این کدامش باشد ؛ سهم مخاطب است بگردد و پیدا
کند. عاقبت هم ؛ نقش یک سنگ قبر می شود در پایان مشخص می شود که بطری به دریا افتاده ؛ حکایت جاشوان غرق شده در دریاست که قلب قلب بالا می اید. اما
پیچیدگی های بسیار این متن کمی مخاطب را سر در گم می کند . شاید گروهی
بگویند ؛ شعر به معنی نیاز ندارد. یا مفهومی کلی نمی طلبد. اما همان گونه
که اول گفتم نا همگونی احساس با کلمات ؛ که از حنس هم نیستند ؛ گاهی صدای
شعر را خفه می کند . این همه آب و دریا ؛ اما برای نوشیدن قطره هایی می
یابی! غریبه گردانی واژه ها و بر هم زدن نحو و قاعده افزایی و قاعده
کاهی و تشبیه و استعاره و نماد و ... تا حدی در شعر موثرند. بیش از آنش
زیان می رساند. وقایع زیاد در یک متن کوتاه تاب نمی آورد . بخش های اضافی
دارد که اگر برش داری لطمه ای به متن نمی زند که روان ترش می کند . این هایی که جسته و گریخته گفتم ؛ نظر یک مخاطب است که از شعر توقع بیش تری دارد.از فخرایی بیش تر از آن! ارتباط
های عمودی اش کم رنگ است . به همین سبب دم لای تله نمی دهد. باید احساس را
با واژه هایی بیان کرد که مخاطب بتواند به دیدگاه ها و احساس شاعر برگردد
و علاوه بر آن با چند معنایی ها به مکان هایی سربکشد که خود شاعر هم سر
نکشیده باشد.
شعر شناسنامه ی جنوب را در جیب دارد . همان کلمه ی
گرمسیری محلیت شعر را روشن میکند و این خوب است . بنظرم بخشی از این شعر
کار الاهه ی شعر دریایی است و بخشی را انگشتانت نوشته اند . آن بخش که از
دریا آمده است این است : ( اگر از دست بردن در شعرت می رنجی حق پاک کردن این نظر برای تو محفوظ است) ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب روی همین موج ها خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو میزدند رنگ موج ها از ترس ریخته بود و آفتاب خم شده بود ته دریا تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده به خط غریبی درآمده بودم آواز جاشوان غرق شده قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد
و
سایر بخش ها را شاعر در خشکی سروده است و دریایی نیست . بخش دریایی
شاهکاری است که رسیدن بطری به ساحل آن را میشکند . نرسیدن بطری است که
تراژدی را میسازد . اهل غرق بطری نمی فرستند . خودشان هروقت بخواهند می
آیند و خشکی را غرق میکنند .
....شعر امروز بیان معانی ناشناخته و
مبهم درون انسان است. اگر شعر کلمات و ترکیباتی بود که همه می توانستند آن
را به راحتی بر سر زبان بیاورند و یا بر صفحه ی کاغذ بنگارند، چه نیازی
بود که شاعر واضحات و معلوماتی را که همه از آن آگاهند را به رشته ی تحریر
در آورد. شعر سپید به شاعر امروز این امکان را داده است، هر طور که بخواهد
بنویسد. برای همین است که شاعر ناگزیر نیست به سر خط برگردد و چیزی بنویسد
که توازن ذهن مخاطب را به هم نریزد و لذت و کیف قافیه را به هم ببافد و
غزلی را به تخلص در آورد. شعر امروز صدای تپش قلب شاعر است. صدای گریه ی
نوزادی است که تازه متولد شده است. شعر مدرن، هواخوری و میگساری و جام
و زلف یار نیست، تکریم خوان سلطان و بردن ران ملخ نزد سلیمان نیست... شعر
امروز موسیقی مغشوش در خانه ی چوبی کودکی است که آن سوی ساحل آب های گرم،
منتظر مهمان شاعری می باشد که قصد هجرت نموده. هجرت به سرزمینی که شاید در
آن جا نقطه ی آرامش بخشی بیابد و مرهمی بر درد های زمینی اش بگذارد. شعر"به
خط غریبی در آمده بودم" نیز همانند دیگر شعر های جناب آقای فخرایی غریب، و
ناشناخته و در انحصار دل مشغولی ها و دغدغه های شاعراست. گاهی شعر را برای
خودمان می سراییم و وقتی به اتمام رسید حس می کنیم درون مایه های آن درد
های مشترکی است که می تواند مورد توجه مخاطب نیز قرار بگیرد. از
دیدگاهی دیگر، به نظر می رسد آقای فخرایی خود از نقاط ضعف و قوت شعرش آگاه
بوده و ضرورتی برای بازسازی و تغییر درآن ندانسته است. و شاید نمی خواسته
است تن به ساختاری بدهد که یک عکس رتوش شده به خود می گیرد و با رنگ و
سایه و لعاب،زیبایی و ماهیت خود را به دست می آورد.
این شعر یک سفر است. سفری که
شاعر را از هر گونه وسیله بر حذر داشته و او را مکلف کرده است که به
تنهایی و درون یک بطری سر باز بر آب ها شناور شود، تا به مقصد برسد. شاید
هم تکلیف و اجباری در کار نبوده و او ساده ترین راه را در ذهن خویش تصور
کرده و آن را انتخاب نموده است. راه دریا همیشه پر مخاطره بوده است و از
نگاه دیگر می توان گفت که شاعر دست به خطر زده است و خود را در محک یک
تفکر متفاوت قرار داده است. سفری که به طور ناگهانی آغاز نموده و در طول
سفر به خوابی عمیق فرو رفته تا خطرات راه را نبیند و دل به دریا زده باشد.
به تعبیری دیگر شاعر خویش را به دست امواج متلاطم روزگار سپرده است و
ناخواسته سر از سرزمینی در آورده است که هیچ انتظار دیدن آن را نداشته
است. میزبان شاعر بچه ی اخمو و بد خلقی است که نوزاد همین قرن است و
آن سوی رؤیا ها نشسته است . "قرن بیست و یکم"... قرنی که فقط خواب های
شیشه ای می تواند در آن به ظهور برسد. خوابی که دریک بطری سر گشاده حبس
شده است. شاعر فارغ بال به ساحل نمی رسد، بلکه در یک آشفتگی و سوار
بر امواج خروشان آب سفر رؤیایی خویش را پارو می زند، تا به جایی برسد که
آخرین منزل گاه اوست. او با انبوهی از فکر های متفاوت و گنگ روبرو می شود
و نمی داند چگونه آن ها را با هم در آمیزد تا به یک خط آشنا و شناخته شده
برسد و از خط غریب و مهجوری که او را به دنبال خودش و در امتداد امواج می
کشد رهایی یابد. برای این است که احساس ترس می کند و چهره ی ترسیده و رنگ
پریده ی موج ها را که از نگاه دریا قابل درک است می شناسد و در آن لحظه
است که ترسی مضاعف بر او وارد می شود و به غروب
شاید بهتر این باشد که شاعر هر چه در کیسه ی درد خویش
دارد بی پروا و بی آلایش بیرون بریزد و چندان پایبند نقطه گذاری ها و وصل
و فصل های لغات و بند های شعر خود نگردد. اگر به چرتکه پناه ببریم و برای
هر کلمه محاسبات دستوری و "چگونه بگویم که بهتر است" رو بیاوریم، همان می
شود که چیدمان ها و قافیه بند ها و اوزان شعر را تشکیل داده و شعری ساخته
می شود، مثل یک بنا، که مصالح کار را پیشاپیش پای کار ریخته شده و به
معمار امکان می دهد که کار را شروع کند.
می نگرد و هراس شب شدن و در تاریکی گم شدن او را چون
تکه کاغذی مچاله شده بر خود تا می کند. سر در خود فرو بردن و بر دریا
نشستن و خطر کردن.
دو گانگی و بیگانگی از خویش و سردرگمی پیوسته، از
موانع سفر شاعر است. و چون از لایه های ترس نور را جستجو می کند، خورشید
را می بیند که سر خمیده بر پایان دنیا در حال افول است، چه دردناک و اسف
بار است سرنوشت انسانی که بر نقطه ای سرگردان بماند و به هر طرف که بنگرد
خویش را در اسارت ببیند. غربت و سرگشتگی در وجود شاعر امروز است. این سفر
که سرآغاز سفری دیگر است سر به ساحلی می کوبد که یک قبر و یک نماد مرگ در
آن جا به انتظارش نشسته است. سنگ قبری که یادگار سال های زندگی و گذرگاه
کودکی، جوانی و جریان عمر انسان است. مثل غریقی می ماند که به سختی به
ساحل رسیده است و سر بلند می کند و کشتی غرق شده ی خود را که جاشوان
سرنشینان گمنام آن هستند را به تلخی نظاره می کند. خواب سفر را متفکرانه
به دست فراموشی می سپارد و یک بطری خالی و غرق شده را می بیند که چه
اسراری را با خود به اعماق آب ها برده است. و اما این یک تصور شخصی از
دیدگاه بلند و رسای شاعر بیش نبود و چون به عمق ماجرا نگاه کنیم، می بینیم
که هنوز شاعر به انتهای سفرش نرسیده است و برای این که به مقصد برسد سال
ها زمان می برد و شاید راهی بی پایان او را با خود به مسیر سرنوشت خواهد
برد. به جایی که انسان از دنیای ظلمانی نادانسته ها و ناممکن ها نجات
یافته و به سرزمینی وصل گردد که خاستگاه فطری اوست. سرزمینی که شاعر را به
خوشبختی و سعادت مطلوب برساند. و این خواست در همین جهان حقیقت مطلوب است.
اگر زبان شعر را به ترکیب سازی ، باستان گرایی ، گستردگی واژگان ، نوآوری
در واژگان و.... تقسیم کنیم ، چنین برخوردی با زبان دیده نمی شود. صور
خیال مصراع هایی از شعر برجسته می گردد که به مواردی از این دست می توان
یاد کرد و به خاطر سپرد : خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می
زدند....یا آواز جاشوان غرق شده/ قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد.در
مصراع های پایانی عنصر عاطفه را نیز در شعرتان راه داده اید تا مشارکت
خواننده را از این طریق در شعر داشته باشید. موسیقی معنوی شعر در تعبیر
"سربه هوا بودن بطری" ظهور می یابد.ساختار موجود شعر از الگوی روایت قصه
پیروی می کند.بنابراین با اندکی تسامح مستحکم می نماید.
بی شک با شعری مواجه گشته ام که سمبل ها و شناختشان، یگانه راه دستیابی به درون مایه ی اثر محسوب می شود... " ناگهان خود را در بطری سر به هوایی انداختم به آب" در
ناخودآگاه اکثریت، که از قضا ریشه ای عمیق در کودکیمان نیز دوانده، نامه ی
درون بطری سمبلیست از واپسین امید های انسانی ناچار و به تنگ آمده، که
آخرین امید به رهایی و نجات را به دست موج های گاها غیر قابل اطمینان دریا
می سپارد، آن هم تنها با بارقه ی کوچک احتمالاتی چون بازیافت یا خوانده
شدن در ساحلی دور/ روزی/ جایی... آوردن واژه ی " ناگهان" در ابتدایی ترین
نقطه ی شعر حکایت از تصمیم بی باکانه و دیوانه وار مسافری می کند، که حتی
قایق قابل اطمینانی را برای سفرش انتخاب نکرده "شیشه ای سر به هوا"... و
این بدان معنیست که یک انسان چقدر از نخوانده شدن و در واقع درک نشدن به
تنگ آمده است که برای رساندن پیامش به دستانی فهیم، خود را به موج های
حادثه می سپارد و پیرانه سر راهی جهان احتمالات می شود... " سر از
ساحلی گرمسیری در آوردم / افتادم به دست بچه ای اخمو / دست هایم را از دست
داده بودم / خواب های شیشه ای ام چسبیده بودند به بازوانم و / " اما در
این اثر راوی، نامه ( بخشی از تفکرات و وجودش ) را بر آب نیافکنده، بلکه
از فرط استیصال و ستوه، تمامیت خود را بر امواج سرکش سپرده است تا شاید بر
ساحلی فرود آید، که دست هایی نه چندان اخمو بازش یابد... در واقع بزرگ
ترین خطر زندگی را برای دست یابی به ایده آل به جان خریده... اما درست
همانند سایر تراژدی های حیات، این انتحار نیز با شکست مواجه می شود/ در
واقع تمام زحمات و مشقاتی که در راه این سفر طاقت فرسا متحمل شده، نه تنها
اجری در پی نداشته، بلکه به نتیجه ای بدتر منجر گشته... به طوری که مسافر
ما، در شیشه حتی اختیار دست هایش را نیز از کف می دهد و محکوم به تبعیت از
اراده ی دستان کودکی می شود که فاقد ذره ای نشاط و هستی کودکانه است...
بنابراین خط بطلانی بر تمام آرزوی مسافر کشیده می شود... آرزو هایی که از
نم این دریا و رنج سفر بخار کرده و در خود حبس شده اند..." هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود" به
گمان من یکی از بدترین حادثه هایی که ممکن است بر شخصی حادث شود، فقدان
"اتفاق" و به تعبیری، گونه ای از حرکت در زندگیش است... در واقع محکوم شدن
به تداوم حیاتی بی رنگ و بو که روی موج های تقدیر و قَدَر، تلو تلو خوران
سرنوشت زندانیش را رقم می زند... "روی همین موج ها / خواب هایم سفرهای طولانی شان را پارو می زدند/ رنگ موج ها از ترس ریخته بود و /" به
گمانم در این قسمت شعر/ بطری دوباره بر آب پرتاب می شود و سفری دیگر آغاز
می گردد... اما این بار هولناک تر و خطرآفرین تر... بطوری که رنگ دریا هم
حتی از این انتحار و از جان گذشتگی سفید می شود... "آفتاب خم شده بود
ته دریا /تکه کاغذی شده بودم از درد به دور خود پیچیده / به خط غریبی در
آمده بودم / افتادم بر سنگ قبری خوابیده در ساحل / آواز جاشوان غرق شده /
قلپ قلپ از بطری شکسته بالا می آمد." مسافر درست مانند کشتی شکسته ای
که واپسین نفس هایش را بر کرانه ی بی انتهای دریا می کشد، در خواب و رویا
هایش فرو می رود... خورشید رو به غروب است / درست مانند جان و زندگی مسافر
محبوس در شیشه ای که به غروب زندگیش می رسد/ ارتباط سمبلیکی که میان غروب
خورشید و پایان زندگی مسافر ایجاد شده، زیبا و مشهود است... این نامه/
انسان، رو به مرگ است... و از شدت دردِ تمام خوانده نشده هایش و بی حاصلی
تمام این تلاش، چون عقرب گزیده ای، به خود می پیچد و جان می کند... برای شکستنِ وجودی شیشه ای، تکه ای سنگ هم کفایت می کند... کسی
همراه امید های نافرجامش در خود غرق می شود و می میرد... این پایان درد
آور و غم انگیز چیز تازه ای در تاریخ بشری ما نیست... آدمیان زیادی
اینگونه بر سنگ قبر ها شکسته اند... ------------------------------------------------------------------
29 آبان سومین سالگرد بدرود شاعر بزرگمنوچهر آتشی است ، با شعری و خاطره ای از اولین
دیدار با او یادش را گرامی می داریم.
یکی از
اسب های سفید گم شده است
به رسم
خودم
اول می
دوم دور سرم
تا
نزدیکای قطبی مایل به جنوب
تا
برسم به خط استوایی که در من کشیده ای
و بعد
چند دانه اشک را
در
فاصله ی حالا خیلی عمیق مان
پر می
کنم
خالی
تو را در کنارم حالا
در
عکسی که در «آیینه ی جنوب» انداختیم
«داوود
در حنجره ...»ام را
از
حنجره ی زخمی تو دارم
سم اسب
ها را با سوار بر شیهه ی که رفتی
جا
گذاشتی در من
قبل از
این که قلبت کمی مکث کند
بر
عکسی که
چرا
دست در گردن صخره ای تنها
یکریز
نگه داشته گریه اش را
تا در
دریای بوشهر بریزد
به«تماشا»ی
آتشی که در «نسیم جنوب»انداخته ای آمده ام
با
«کارنامه »ای در دستم
و
خاموشی «آتشی»که نمیرد در دلم
چند
چشم با لب های خمیده ی گریه
به من
قرض دهید
تا بدوم
زانو بریده در دشت های سرگردان جنوب
یکی
از اسب های سفید
از
امروز گم شده است
(84/8/30)
یادی و
خاطره ای از اولین دیدار
اندکی نزدیک به
درازای ده سال ،پشت سرم را نگاه می کنم تا برسم به 76/1/31بوشهر،دفتر« آیینه ی
جنوب»نخستین دیدار.مشتاقانه و با عشقی سوزان سه ساعت راه را کوبیدم از «دیر»تا دست
های گرم و حضور صمیمی استاد منوچهر آتشی را در بوشهر حس نمایم.شعرهایش را آنقدر –
به ویژه در دوران دانشجویی- نوشیده بودم که از درونم لب پر می زد.پر شده بودم از
حضورش.وقتی به او رسیدم ، شعر امان نداد.در و دیوار آیینه ی جنوب را شعر فرا
گرفت.پیش از این،سیاه مشق هایم را سخاوتمندانه در همین نشریه چاپ کرده بود.و گویا
چند بار پدرانه حضور ناچیز مرا خواسته بود.این را بعدها یکی از شاعران و منتقدان
بوشهری در «دوشنبه های نسیم جنوب»گفت. روبه روی آتشی-این پلنگ دره ی دیزاشکن- نشستن
چه جرات و جسارتی به من بخشیده بود.چند تا از شعرهایم را با لرزشی در صدا برایش
خواندم.نقد و تشویق های بی دریغ اش ،انرژی نهفته ای را در درونم به ودیعه نهاد، که
هنوزا از آن آبشخور زلال تغذیه می کنم.چند داستان نیز همراه آورده بودم.بعدها
شعرها و داستان ها را در آیینه ی جنوب چاپ کرد.
ادبیات معاصر را –
بخصوص شعر- در خونم تزریق کرده بودند.سرنوشتم با شعر گره خورده بود و بی تابانه می
خواندم.و سوال های بی شماری که داشت روح نازکم را درهم می شکست.بی قراری هایم را
راجع به شعر معاصر و موج ها و نسل های شعری در قالب چند سوال برایش فرستادم.با
حوصله و صمیمانه یک صفحه از آیینه ی جنوب را به پاسخ سوال هایم اختصاص داد...و
بعدها که با «نسیم جنوب» بر ادبیات عطش زده ی بوشهر وزید، باز هم همکاری ام را
ادامه دادم.این که شعر جوان بوشهر ، قابلیت های بسیاری را از خود نشان داده و چهره
های تازه نفسی در شعر امروز جنوب قد برافراشته اند، بی شک سایه ی پدری مهربان- با
تمام نامهربانی ها که دید – و استادی دلسوز چون منوچهر آتشی بر سر داشته اند.حالا
آن ها حضور آتشی را ادامه خواهند داد.
با
مرگ«باقر»همراه با خانواده ی داغدیده اش به تهران رفت و شد دبیر شعر «کارنامه» .
اولین مجموعه شعرم را «داوود در حنجره داشت» به صورتی مختصر در کارنامه معرفی
کرد.و بعد کتاب «فایز دشتی »ام را به حضورش رساندم. و حالا صدای آشنای آتشی بود که
از فاصله ی تهران تا «دیر» این طور شنیدم:« ......کار بسیار خوبی است.»گه گاهی که
دلم دلتنگ کلام روشنش می شد ، حال و احوالش را تلفنی جویا می شدم.عادت کرده بودم
به صدایش.در پشت صدای خش دارش عظمت روح اساطیر ایرانی و خروش موج های دریای بوشهر
را حس می کردم.
برای پایان نامه
ی دانشگاهی ام که راجع به «زندگی و شعر محمد رضا نعمتی زاده»، نخستین شاعر نیمایی
سرای جنوب ، دوست دیرین آتشی بود،بی دریغ و با حوصله ای درخور ستایش به سوال هایم
در این زمینه در چند صفحه پاسخ داد و مرا شرمنده ی محبت های همیشه اش نمود.آتشی
دانسته هایش را سخاوتمندانه در اختیار دیگران قرار می داد. وی در یادداشتی که یک
هفته قبل از کوچ نابهنگامش به برگزار کنندگان همایش چهره های ماندگار نوشته
بود،فروتنانه و صمیمانه نوشت:« ...این قلم کوچک ، و امروز خسته تا آن جا که در
توانش بوده به گمان خود در راه خیر و روشنی و ایمان به سر دویده و از نثار هرچند
اندکی یافته ها و دانسته های خود به پای هنرجویان هرگز دریغ نورزیده.»
استاد همیشه ام
،یک جلد از کتاب تازه چاپ شده ام «باباطاهر همدانی»را در چند سطر پیشکش حضور
گرمتان کرده بودم و امروز و فردا کردن هایم و گرفتاری های زندگی و تنبلی های من
سبب شد که نتوانم به حضورتان بفرستم و حالا می بینم که دیگر چه زود دیر شده
است.ببخشایم شاعر «فراقی » ها ،ببخشایم شاعر «گندم و گیلاس» ، ببخشایم.
نه ، آتشی نمرده
است .آتشی تا همیشه فروزان و روشن است. من آتشی را ، هما ن گونه که خود درباره ی «
زنده یاد نعمتی زاده » گفته بود «در خود زنده می دارمش.»
(به نقل از :هفته نامه ی نیم روز،
آذر86،شماره ی 48 )
گریه های صندلی(سیری در مجموعه ی داوود در حنجره داشت)/مجتبا یاوری
+
نوشته شده در 87/08/27ساعت 17:59 توسط
:مصطفا فخرایی:
به کاغذهای در دستش نرسیدم به دست های کاغذی اش که افق را در چشم هایم مچاله کرده است رنگ آمیزی گریه های چسبیده بر پلک هایم سردی شکاف روحم را نمی پوشاند سنگین بود و فقط دست هایم را خمیده تر نگه می داشت نام گلی بیخ گلویم حلقه شده اشاره های انگشتم دیگر مال من نیست افق خط آلود سطرهای بلندش را متوقف کرده است برای ترمیم تصادفی که در خطوط پیشانی ام رخ داد زخم هایم را به تعویق می اندازم زیر دندان کوسه های گرسنه هم فکرهای پریشانم را به تو خیره می کنم.
سلامی گرم به شاعر نو پرداز و خوش سخن/ جناب آقای مصطفا فخرایی... بهادبستان آن حضرت شرفیاب شدم، در آن منظرگاه معنوی به دریای خروشان وپرتلاطمی رسیدم که مرا در ساحل بلند و طولانی خود به منت جای داد. اندکزمانی از آن مهمانی زیبا بهره مند و مستفید گردیدم و با آن دریای پر تلاطمو مواج همدم شدم. اگر چه شعر معرفت ذاتی شاعر را بیان می کند و ذائقه یشعری، وجودی ست که جلوه های معنوی و رحمانی انسان آن را هدایت و رهبری میکند، و نگاه اصلاح گرایانه ی هر شخصی نمی تواند چندان راهبردی برای شاعربه ارمغان داشته باشد. اما همیشه تعامل فکری در جوامع بشری در جهت فراگیری و ادراک علوم و نایافته هایی بوده است که به مرور در شکل گیری تمدن وفرهنگ و ادب تأثیر گذار بوده است. لذا با این که می دانیم پیچیدگیمفاهیم، در شعر اشتیاق و لذت خواندن شعر را کم رنگ می کند و گاهاً فکر واندیشه ی مخاطب را به بیراهه می برد، اما این خصیصه به شاعر امکان می دهدکه اندیشه های ظریف و حساس خود را در پوشش مفاهیم چند گانه و قرینه سازیها و نیز واژگان ترکیبی به خواننده بفهماند. شاید صاحب نظران این را یکضعف در وجود شاعر بدانند و بگویند که شاعر نتوانسته است به زبان ساده وروان روزبسراید. اگر این گونه باشد اشعار و ابیات کلاسیک ادبیات ما نیز در معرضایراد و اتهام خواهد بود، که در این خصوص همه اذعان داریم که تفسیر دروسفارسی در مدارس و دانشگاه های کشور، خصوصاً غزلیات و عروض.... برای دانشآموزان و دانش جویان بسیار زمان بر و کسل کننده بوده و می باشد. اشعارپر معنی و ژرف اندیش جناب آفای فخرایی نیز از آن دسته اشعاری ست کهخواننده را به تعمق و تلاش برای رسیدن به چشمه ی جوشان درون نگاه شاعر وامی دارد و غور در ترکیبات و استعاره ها، ذهن جویای موسیقی و ترنمات درونیک شعر را به حاشیه ی یک اثر می کشاند و خواننده را از لذت و گیرایی مخدریکه شعر بر روح زخم خورده ی او اثری زنده و ماندگار خواهد گذاشت، محروم میکند. هر شخصی که بتواند در وجود و ذهن خودش و بر فکرش و یا صفحه ای ازکاغذ طرحی از یک سخن را ترسیم کند، به یقین می داند که این شعر مجموعه یچندین طرح و تصویر است که در ذهن خلاق شاعر شکل گرفته و در ابعادی متفاوتبه عرصه ی ظهور رسیده است. این نقوش و خطوط و سایه هایی که ذهنیت شاعر رابه دنبال خود کشیده است تابلو بزرگی از یک نقاشی و طرحی ست که اگر شاعرتوانایی برجسته نمودن و آفریدن آن را داشت، می توانست از آن کمک بگیرد ورسالت گفتاری خویش را به تصویر بکشد. اگر به صف آرایی هر طرح که سعی بر این دارد خودش را به دیگری مقدم بدارد بپردازیم، شاید بتوانیم با اندیشه های شاعر نزدیک تر شویم. به کاغذ های در دستش نرسیدم/ به دست های کاغذی اش تصورمی شود که بین جسم و جماد و موجودی جاندار و بی جان تردیدی در دل شاعرایجاد گردیده که هم به حرکت و پویایی اشاره شده است و هم به ایست وواماندن و نرسیدن. دست های کاغذی دست هایی می تواند باشد که غرور و عشق رابه جای گذاشته است. که افق را در چشم هایم مچاله کرده است. این همان نگاهی ست که از رویه و جسم کاغذی عبور کرده و در افقی دوردست کم رنگ و محو می شود و افق در دیدگانش فرمی ناپسند می گیرد. رنگ آمیزی گریه های چسبیده بر پلک هایم سردی شکاف روحم را نمی پوشاند. شاعرهمه ی رنج های زمینی اش را در طرح و قالبی از اشک ها و گریه های رنگ آمیزیشده به تصویر کشیده است و آن ها را در ناباوری بهانه ای برای زخمی که بهدرونش وارد شده و ترمیم ناپذیر است نظاره گر است. سنگین بود و فقط دست هایم را خمیده تر نگه می داشت
طرحی دیگر از انسانی که با دستی خمیده تسلیم یک پدیده ی غیر منتظره شده است. نام گلی بیخ گلویم حلقه شده میتوان تصور کرد که یک گل راه نفس یک انسان را مسدود کرده. گلی که مظهرزیبایی و عشق است خاری ست در گلو. و یا باز می توان گلی رونده را در نظرگرفت که در عین حالی که دوست است اما پیچک وار بر گردن شاعر در حال پیچشاست تا آن جا که راه را بر نفس او می بندد. اشاره های انگشتم دیگر مال من نیست انگشتاشاره، انگشتی ست که یا چیزی را نشان می دهد و می شناساند و یا این که یکواقعه را به ثبت می رساند. اتفاقی که شاعر را ناخواسته به آن سوی سوق میدهد. افق خط آلود این هم یک طرح زیباست. افقی که می توان آن را هاشور زد و یا با خطوط مختلف آن را تماشا کرد. افق خط آلود سطرهای بلندش را متوقف کرده است طرح دیگری از ذهن حساس و دل آزرده ی شاعر است. به راستی افق در کجای دنیا شکل می گیرد؟ برای ترمیم تصادفی که در خطوط پیشانی ام رخ داد زخم هایم را به تعویق می اندازم خطوطپیشانی دارای نشانه و علائم خاصی ست. گاهی اخم است ، گاهی ترس است ، گاهیکینه و گاهی نفرت است و گاهی ابرو بالا انداختن و فخر و غرور است. اما طرحتصویری که شاعر به آن اشاره کرده چه می تواند باشد؟ شاید این طرح چهره ای باشد که با خطوط شطرنجی پر شده باشد. خطوطی که هر کدام زخمی کهنه و ترمیم نیافته باشند. زیر دندان کوسه های گرسنه هم فکرهای پریشانم را به تو خیره می کنم. در این وادی پر افاده که .........، شاید شاعر به آینده اش می نگرد و شاید هم در دوردست ها دل به تولد نوزاد عشق سپرده است
واژه های نشسته درشعر و تصاویر ایجادشده بیشترازیک مسیرفکری وعقلی پیروی میکنند تا ازتصاویرعینی. تابلویی که شاعردراین تصاویر ترسیم می کند مه آلود استمانند شی ای سفید روی زمینه ای سفید آن هم ازمنظری دور. ازاین چشم انداز کهگاهی وسیع ، گاهی عمیق، گاهی دور گاهی نزدیک می شود به آسانی نمی توان سایهروشن ومسیرانتزاعی شعر فخرایی رادریافت . به ویژه درگزاره های آغازین شعر کهازلحاظ زبانی فوق العاده هستند و کاش این مهارت همه ی شعررا از این گونه فضایمه آ لود برخوردارمی کرد.هرچند در کل متن زبان بیش ازمعنا خودنمایی میکند . اماهرچهبه پایان شعرنزدیک می شویم این کاستی بیشتر حس می شود. چه عنصر یاعناصری باعث شده است زمینه های آغازین شعر شاعرانه ترباشد؟ شاید دنبال کردن مسیرعقلی توام با رنگی ازاستدلال درخلال ارائه ی تصاویروبهره وری اززبان این امکان را پدید آورده باشد. درجدالاین استدلال وتصاویری که درپی آن می آید شاعربیشتربه تصاویرذهنی متکی استودرگیرودار این مسیر است که شروع شعر با بندهای پایانی تفاوت می یابندوشعردرکلیت خودبه فضای تصویری پرتاب بیشتربسنده می کند. البتهگزاره هایی درمیان شعرهستند که گاهی می خواهند مانند گزاره های آغازین شعرازمسیر عقل واستدلال توام باتصویر پیروی کنند که ادامه نمی یابندوفضاها منقطع به نظرمی رسد گزاره های جانداری چون: "اشاره ی انگشتم دیگر مال من نیست" البتهدرمحورعمودی شعر نوعی ارتباط به چشم می خورد که باکنایه هایی که درسطرهایافقی شعرروی می دهد این ارتباط گسسته می شود.فخرایی بامهارت خاصی ازشیوه یزبان درمحورهای افقی شعرمعنای مرتبط عمودی شعررابه تعویق میاندازد وشعردراین کنش وواکنش های عمودی –افقی فضاپذیرمی شود.شاید فخراییبااستفاده ازصنعت کنایه درشعروایجادگره درفضا ی غیرمستقیم عمودی –افقیشعرنوآوری می کند. البته درکار فخرایی به کارگیری عناصرزبان بسیارحائزاهمیت است زیرا فخرایی به کاربردن این عناصر-هرچند گاهی این گونهنیست-نه به قصد بیان موضوعی به کار می گیرد بلکه جهت برجسته سازی در مقابلفرایندخودکاری زبان صورت می دهد.
"به کاغذ های در دستش نرسیدم/ به دست های کاغذی اش... " کاغذ های دست،
حکایت از جدایی دو عنصر کاغذ و دست دارد... اما در مرحله ی بعد دست ها از
جنس کاغذ می شوند یعنی به یگانگی با وجود کاغذ می رسند و به هیبت آن در می
آیند... تصویری که از این شعر در مخیله ی من نقش بست/ انسانی ایستاده
با دستانی گره کرده با بغضی در گلو بود که بر افق خیره گشته و با نامی که
به زیبایی یک گل است خود را در غمش حلق آویز می سازد... زمانی که صورت
در رنج و غم باشد، خط افق هم حتی به اعوجاج می رسد... مانند خطوط صاف صورت
که به هنگام غمگساری مچاله می شود/ و رابطه ای که میان دست های کاغذی و
افق مچاله شده مشهود است... یعنی پنجه های کاغذی و در هم فشرده ای که
مچاله می شوند ... این اشک ها و پلک های سنگین نه تنها موجب تسلی و
آرامش نگشته اند بلکه درد را افزونی داده اند/ نامی که به زیبایی یک گل
است، بغض گلو گشته و مانند حلقه ی دار، مجرای تنفسی قربانیش را در خود می
فشرد... "اشاره ی انگشتانم دیگر مال من نیست" اشاره ایست به سلب اختیار و
از خود بی خود شدن، در واقع راوی چنان از خود گذشته که حتی اشارت انگشتانش
نیز به وجود خودش دلالت نمی کند... "افق خط آلود/ سطرهای بلندش را متوقف کرده است / برای ترمیم تصادفی که / در خطوط پیشانی ام رخ داد / زخم هایم را به تعویق می اندازم" خط
های صافی که مضرس می شوند و تیز گوشه/ درست مانند خطوط نوار قلب و قلل یک
سلسله جبال... خطوط در هم شکسته ی افق وصف الحال پیشانی تحت فشار و در هم
پیچیده کسی ست که بر افق خیره گشته و از شدت اندوه دندان به هم می ساید...
در حقیقت افق آیینه ی فردی شده است که او را خیره گشته... در نهایت
هویدا می شود که این افق همان نام گل است (زیرا در واپسین کلمات، افق" تو"
خطاب می شود) و این افق/ نام گل، انعکاس کسی ست که اینک چشمانش را گریه می
کند... یعنی اگر بخواهیم از دیدگاه عرفان نگاه کنیم، عاشق و معشوق آیینه ی
یکدیگر گشته اند.
+
نوشته شده در 87/07/21ساعت 16:35 توسط
:مصطفا فخرایی:
درباره خودم
شعر -- نوشته ها مصطفا فخرایی آثار : 1-داوود در حنجره داشت (مجموعه شعر ، داستان سرا ، 1382) 2-فایز دشتی (پژوهش ، تیرگان، 1383) 3-باباطاهر همدانی (پژوهش ، تیرگان ،1384)